کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

کنار ساحل:الیاس امیرحسنی

کنار ساحل دریا نشستم
وچشمم را بدان آفاق بستم
خدا می داند ای دریای آبی
که من تنها خدا را می پرستم


برگرد:الیاس امیرحسنی



دختر پاییزی اما نوبهار من تویی

دوست دارم سیب را لیکن انارمن تویی

از زمانی که به من دادی پناه

ساز و آوازم تویی تار وسه تار من تویی


تمام عمر من بی تو به سر شد

به دنبالت دو چشمم دربه در شد

گلی دارم به رنگ ارغوانی

که الیاس از غمش خونین جگر شد

توهم چومن : الیاس امیرحسنی

توهم چومن کنار پنجره نشسته ای
توهم چومن از این زمانه خسته ای
نخور غم زمانه را بخوان چومن ترانه را
چرا چومن شکسته ای زخویشتن گسسته ای

نمونه دختر:الیاس امیرحسنی

پدر می خواست تو خوشبخت باشی
مقاوم محکم و سرسخت باشی
نه این که دم به دم اشکت بریزد
نمونه دختر پای تخت باشی

تولد:الیاس امیرحسنی

مبارک برشما میلاد آرش

الهی که شود داماد آرش

به روز پیری ات گردد عصایت

دلش  همّیشه باشدشادآرش


یار تو نقاش خوب وچیره ای است
در دبستان هنر اعجوبه ای است
عکس مارا در زمان کودکی هامان کشید
قصه ی عشق است و زیبا قصه ای است


حیرتم هر روز افزون می شود
با خطت الیاس مجنون می شود
چشم زیبا شعر زیبا خط طلا و دست طلا

هرکه بیند وای مفتون می شود


ز خوش خط های عالم گوی بردی
مرا هم با خطت از روی بردی
دراین کشتی مرا ناکوت کردی
چه لذت بخش و لذت جوی بردی

معادله:الیاس امیرحسنی

معادله :الیاس امیرحسنی


اوعاشق من است
من عاشق توام
تو عاشق دگر

باید خدا چه کند
اندرین میان؟

گر من بمیرم
او به مرادش نمی رسد

گر او بمیرد
این به مرادش نمی رسد

گر..........نمی شود
باید خدا بکند
حل معادله را

من راضی ام که بمیرم به یک دلیل
هرعاشقی به مراد دلش رسد

اما چه سود
او به مرادش نمی رسد ....

ساعت:الیاس امیرحسنی

ساعت :الیاس امیرحسنی

پسری بود که گاهی اوقات
الکی شعر می گفت
ساعتی خیره به چشم دگران می شد و
گویی کم داشت
دل او می خواست
کاش یک ساعت  داشت
تا یکی می پرسید :"اخوی ساعت چند؟"
قاه قاه می خندید
_قیمتش ارزان است
بیست هزارتومان است
دیگری هم می گفت :
عقلش انگار پارسنگ می خواهد
از زمان بیرون است.

بانوی من:الیاس امیرحسنی

بانوی من :الیاس امیرحسنی
بانوی من سلام
بانوی مهر و ماه وغزل
بانوی آب و آتش وامید و آرزو
بانوی سراپاشعور وشعر
بانوی جنگ و حادثه وبیماری
بانوی جان فشانی و آزادی
بانوی آفتاب
آه ای همیشه پرستارم
اندازه ی خدا بانو
دوستت  دارم

زیبا:الیاس امیرحسنی

زیبا ۱


زیبا:
نگاه تو
زیبا:
کلام تو
زیبا :
هرآنچه توداری
من با توام
برای همیشه
اگر تو بخواهی


زیبا۲


زیبا :
به یاد توهستم
زیبا:
همین که نوشتم
زیبا:
همان که تو دیدی
زیبا:
دوچشم سیاهت
زیبا:
خدا همیشه پشت و پناهت

زیبا۳


زیبا سلام
یک چیز تازه ای زحالت چشم تو خوانده ام
روی خط مژگان نوشته بود :
زیبا ترین دختر دنیایم ای نگاه
اما دریغ از دور گفته اند
:زیبا وفا ندارد


زیبا ۴

زیبایی ات را نوشتم
جمله به جمله
کلمه به کلمه
موبه مو
در تاریخ زندگانی ام
تو روح دمیده درمنی
ای زیبایی



زیبا ۵

با انگشتان نازک و کم خون نوشته ام
قلبم شکسته و مجروح است
زیباترین لحظه ی جاوید زندگی
دیدار باتو بود
زیبا نمی شدی
دیوانه می شدم
 

به گریه درنشسته ام :الیاس امیرحسنی


به گریه درنشسته ام 
به حال شیر پنج شیر
به حال این دُر دری

به گریه درنشسته ام
به حال بلخ وبامیان
به حال غزنه وهرات

کجاست شاه غزنوی؟
کجاست نصر موشکان

به گریه درنشسته ام
از این سقوط کابل و
وزین فرار مردمان

به گریه درنشسته ام
به حال دختران ،زنان
و کودکان و مادران

کجاست شاه غزنوی؟
کجاست سهل زوزنی؟
کجاست فضل بیهقی؟
کجاست آن سنایی و کجاست پیرمعنوی؟
کجاست خسرو قباد؟

به گریه در نشسته ام 
هراس را زطالبان
از این ددان وحشی و ازاین حرامزادگان
کجاست پور زال زر؟
کند قیام تا مگر
وطن رها شود رها
زقوم پشم وخشم ها