محرم آمد وبا غم نشستم
دریچه ی قلب را برهرکه بستم
تویی تنها امید این دل من
بگیر ای آرزوی من تو دستم
چرا دیگر نمی گیری سراغم؟
چرا روشن نمی سازی چراغم؟
من اصلا آدمی دیوانه ؛باشد
چرا اندوه چرا ماتم چرا غم؟
چرااز من تو نومیدی گل من؟
خطا کردم خطا دیدی گل من ؟
نمی دانم چه کاری می شود کرد
شبم من همچوخورشیدی گل من
همیشه جشن و شادی باشد ای گل
وحالت غیر عادی باشد ای گل
بنوشی از شراب عشق یزدان
محبت ها زیادی باشد ای گل
بخند ای خنده ات آرامش من
بخند ای خنده ات آسایش من
بخند ای خنده ات شیرین تر ازقند
بخند ای خنده ات پالایش من
نگاه تو خودش یک شعر زیباست
لباست ساده اما مثل دیباست
دلت مانند یک دنیا بزرگ است
به قربان دلت که مسکن ماست
سلامت را دلم می خواهد ای دوست
مرامت را دلم می خواهدای دوست
توبا من آن چنان محرم شدی که
تمامت را دلم می خواهد ای دوست.....
نفس تویی جانا هوس توامیدم
تویی چراغ من تویی تو خورشیدم
بتاب و روشن کن بتاب و گرمم کن
شراب چشمت را هماره نوشیدم
توجان به من دادی به تن روان دادی
شدم من آن آبی که با تو جوشیدم
قسم به روی تو به چشم و موی تو
برای قلب تو همیشه کوشیدم
توماه شب هایی تو مونس مایی
من از عبور تو گلاب بوییدم
بگیر از دستم که با تو من هستم
به التفات تو چو سبزه روییدم
سفید چون یاسی حریر و الماسی
رفیق الیاسی رخ تو بوسیدم
####
تصنیف
نفس تویی جانا
هوس توامیدم
تویی چراغ منتویی تو خورشیدم
بتاب و روشن کنبتاب و گرمم کن
شراب چشمت راهماره نوشیدم
توجان به من دادیبه تن روان دادی
شدم من آن آبیکه با تو جوشیدم
قسم به روی توبه چشم و موی تو
برای قلب توهمیشه کوشیدم
توماه شب هاییتو مونس مایی
من از عبور توگلاب بوییدم
بگیر از دستمکه با تو من هستم
به التفات توچو سبزه روییدم
سفید چون یاسیحریر و الماسی
رفیق الیاسیرخ تو بوسیدم
سلام دلبر زیبا
تصدقت گردم
سخن بگو بامن
بگو که درمانی
برای دردهایم
بگو که امیدی
برای فردایم
بگو دلت بامن
قرار می گیرد
بگو وفاداری
که تا قیامت هم
دوباره می گویم
که دوستت دارم
وتا قیامت هم
سلام دلبر زیبا
تصدقت گردم
اگر نبودی تو
برای من دنیا
نداشت معنایی
ولی که چون هستی
ادامه خواهم داد
وتا ته هستی
قدم بر خواهم داشت
دلیل بودن من
بدان که تو هستی
سلام دلبر زیبا
تصدقت گردم
اگر نبودم من
تو زیبایی ات
حیف می شد
اگر عاشقانت
هم انبوه بودند
کسی شاعر
تو نمی شد
تو شاید هنرمند بودی
ولیکن هنرمند عاشق
نبودی
چه می کردی آیا
اگر من نبودم؟
بگویم :
تومی گشتی هرروز
دنبال شعری
که من گفته بودم
برایت
ولیکن اگر تو نبودی
یقینا
که من هم نبودم