دلتنگ توام پیامکی رابفرست
از عشق بگو سلامکی رابفرست
حالا که ز لبهات عسل می ریزد
محتاج توام سهامکی را بفرست
پیر مردی ترک چشمش درد داشت
از غم ودرد گونه هایی زرد داشت
گفت خانومش برو دکتر دگر
ما که غمخواری نداریم اطرافت نگر
با عصا رفت و به درما نگه رسید
پیش دکتر رفت و این هار اشنید
چشمت آستیگمات دارد پیرمرد
می نویسم عینکی رنگ لاژورد
پیر مرد آمد به خانه خسته زار
خانمش پرسید از پایان کار
گفت خانم : علت دردت چه بود؟
......
مردی آمد سوار مترو شد
صندلی چونکه یافت رهرو شد
گفت الان چطورشوم مشغول
بهتر است در بیاورم بامبول
چون که از سرعت قطار می کاست
او زجایش به فور بر می خاست
همه سویش هجوم می بردند
ولی آن ها چه گول می خوردند
در می آورد زجیب موبایلش
می نشست او دوباره در جایش
بار دیگر وبار دیگر هم
تابه آخر شد آن فضا درهم
گفت مردی: آقا مرض داری ؟
گفت آری تو هم غرض داری؟
اینچنین بود قصه ی این مرد
هست آری به مترو چوخ نامرد
خواهم سخنی بگویم اما
........
رفیقی دارم او تعریف می کرد
که در یک روز پاییزی هوا سرد
نمودم دعوت از یک همکلاسی
بیاید خانه ی ما بی هراسی
.......
زمانه آی زمانه آی زمانه
بخوان بامن تو هردم این ترانه
که دنیا برمراد کیست جانم؟
خرانه آی خرانه آی خرانه
گفتم که مرا بوسه بده از دو لبت
گفتا که زنم به لنگه کفشم کتکت
گفتم که مگر بوسه چه عیبی دارد
گفتا که برو بفهم حرف دهنت
نشد فرصت که در غزه بجنگیم
برای این که ما اینجا پلنگیم
اگر چاپیدن مردم گذارد
به دست غزه ای ها قلوه سنگیم
گیر کرد در برف و یخ یک اتوبوس
بود دربین مسافرها کسی بسیار لوس
گفت راننده همه پایین که زنجیری زنیم
بعد از آن فورا حرکت می کنیم
گفت آن مردک ندارم حال پایین آمدن
در همین جا بنده سینه می زنم
ای ساقی گل در زمین
نگذار مارا دل غمین
بشتاب سویم نازنین
رفتی به افغان یا که چین
در مسیر این جاده می روی و می آیی
یاد من فراوان کن می رسی به هر جایی
یک زمان توقف کن شهر رازقان یک صبح
میل کن به آرامی قهوه ای و یا چایی
گرچه نیستم دیگر نام من درخشان است
دردرخت و آب و گل بینی ام چو بامایی
یک نظر به این سو کن تاببینی ام چون کوه
رفته ام ولی ماندم صخره ها تماشایی
راز مانمی دانست آن که ریشه ی ما زد
دست بر نمی داریم تا نتیجه ی غایی
لاف ها زدی اما هیچ هیچ هیچی تو
بس کن ای پسر آخربشنو کوس رسوایی
آمدم من از این را ه دیدمت تو راایلیا
می کنم نظر هرجا مثل سایه پیدایی
نکردم لحظه ای یادت فراموش
ولیکن بلبلت گردیده خاموش
الا ای گلرخ پاییزی من
پناهم ده در آرامشگاه آغوش
شنیدم قصه ها می دانی از عشق
بگو آهسته در زیر بنا گوش
بگو از قصه های عشق ومستی
مرا کن از صدایت مست و مدهوش
چه می شد می زدیم هردو شرابی
به بانگ السلامه نوش جان نوش
دگر دیدار تو خواب و خیال است
نخوابیدم من از هجران شب دوش
بیا نگذار الیاست بمیرد
شود حالش دوباره زار و مغشوش
دنیا همه کارش هیچ هیچ است
در هرنفسی هزار پیچ است
دانی که در زبان ترکی
شمشیر به معنی قلیچ است
آن خوردنیی که دوست داری
در بوفه به نام ساندویچ است
آن ساعت معروف جهانی
در روستای گرینویچ است
پسوند مذکران روسی
اوف یاکه چف آن یکی کوویچ است
آن موقع نشد به تو بگویم
روشنگر ماشین هم سوویچ است
یک چیز دگر اضافه سازم
یک کلمه ی ترکی آن که قیچ است
الیاس مگر ادب نداری
لاتینی ثروت هم که ریچ است
یک ذره وفا، وفا وفا می خواهم
گویند که با، خنده شفا می بخشی
من ازتو شفا ،شفا شفا می خواهم