کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

لاهیجان :الیاس امیرحسنی


قربان قد خمیده ات مادرجان
آن گوهر اشک دیده ات مادرجان
فرزند تو حالا خودش استاد شده
با تربیت حمیده ات مادر جان


عسگری هاتان همه پرآب باد
قلبتان مملواز تاب تاب باد
بچه هاتان غرق خوشبختی شوند
جانتان پرخنده وشاداب باد



خدایا : الیاس امیرحسنی

خدایا حال ما را خوب گردان
درآستین بدان دوچوب گردان
دل ما روشن از انوارخودکن
پلیدان را درون جوب گردان


خدایا دلبرم را شاد گردان
دلش را بی غم وآباد گردان
الهی دشمنان را بر فناده
دل مارا زغم آزاد گردان


خداوندا به خورشید غروبت
به شاعرها خصوصا که فروغت
به دربندان در زندان نشسته
دل او شاد کن حق یعسوبت


خداوندا دل مارا نسوزان
لبم را برلب یارم بدوزان
بکن دست مرا براو حمایل
دراین وادی دوپایم را نلرزان


خدایا آسمانت دلبرانه است
تمام کارهایت عاشقانه است
تودانی که من هستم عاشق او
جدایی من واو ظالمانه است

گربه :الیاس امیرحسنی

در زمان کودکی بود مارا گربه ای
بود کارما دو تابازی اندر برهه ای
شب به روی سینه ام جا داشت او
خروخر می کرد وآوا داشت او
من نوازش می نمودم موی او
می زدم سر هرزمان بر روی او
لیک مرحوم پدر اکراه داشت
 گفت موی گربه سل همراه داشت
تا زمانی گربه کاری بد نمود
در مغازه رفته مدفوع کرده بود
هم پدر هم من از او دلخور شدیم
نفرت از او یافتیم بد طور شدیم
چوب سخت و محکمی برداشتم
بر سر و پایش زدم شر داشتم
رفت دیگر هیچ پیدایش نشد
قهر کرد وبامنش کارش نشد
بعد ایامی شدم آموزگار
در دهی گردیده بودم ماندگار
گربه ای با پای شل حالی ملول
می نشست و برمن او می زد زل
من به او می گفتم عفوم نما
کار بد کردم تو هم بگذر زما


تبخال :الیاس امیرحسنی


لبم تبخال زد از گرمی حرفی که من دارم
تمام سینه را شستم به سر برفی که من دارم
نگاهت می کنم اما که لال است این زبان من
چه می خوانی ازین آرامش ژرفی که من دارم
تمام سال بودم غرق صرف ونحو اندامت
مضارع نیست یاماضی چنین صرفی که من دارم
بیا از گوشه ای رد شو فقط خود را نشانم ده
تو خواهی بست طرفی راازاین طرفی که من دارم
شرابم ده ومستم کن که عقلم را زبون سازم
بیا ساقی که خم میکده است ظرفی که من دارم
کشیدم روی بوم دل لب وچشم و سر و گونه
چه نقشی آفریدم به؛  به شنگرفی که من دارم
بگو الیاس حرفت را نگویی درد می گیری
لبم تبخال زد از گرمی حرفی که من دارم

گل نیلوفر :الیاس امیرحسنی



گل نیلوفرم زیبا چوماهی
به ماهم کن نگاهی گاه گاهی
نگاه تو پراز نور امید است
نبینم که کشی از سینه آهی


گل نیلوفرم آبی قشنگ است
دل من هم مثال غنچه تنگ است
خدا پشت و پناهت هرکجایی
به زیر پای تو چند قلوه سنگ است


گل نیلوفرم حالم خراب است
تمام آرزوها چون حباب است
تو در مردی زمن پیشی گرفتی
خدایا عشق من اینک درآب است


هزاران بار  کردم من نگاهت
به هر جایی خدا پشت و پناهت
الهی که همیشه شاد باشی
فدای صورت وآن روی ماهت


تو را مانند دریا دیدم ای دوست
وسیع و پاک وزیبا دیدم ای دوست
تو من را غرق کردی در محبت
تورا شیدا و یکتا دیدم ای دوست


بخند ای نوگل باغ محبت
تو را ای کاش می بردم به سرقت
نشد دنیا مرا با تو ببیند
خودم هم که نکردم هیچ جرات


خوشاآنان که باتو همنشین اند
کنار تو به شادی می نشینند
خوشاآنان که آن مخمل صدا را
از آن لب های زیبایت شنیدند


گل من عاشق روی توهستم
دلم را بر دو زلفان تو بستم
ازآن روزی که تحویلم گرفتی
زدم من شیشه ی غم را شکستم


ای به قربانت که ناز عالمی
زندگی را تو به جسمم می دمی
من اگر بی وصلت از دنیا روم
از خدا هم روی خود گردانمی





سرانجام :الیاس امیرحسنی

سلام دلبر زیبا
چطور است احوالت ؟
اگرچه تنهایم
اگرچه غم دارم
ولی امید هم دارم
خدا بزرگ است و همیشه
حل کرده مسائل ما را
به چیزهای دیگر هم
دگر ندارم کار
دلم سرانجامی نکو می خواهد
دگر بس است دیگر
زیاد عمر کردیم

ومنتی هم نیست :الیاس امیرحسنی

سلام دلبر زیبا
چطور است احوالت؟
کسی که بیشتر از هر کسی
نگاهت کرد
کسی که بیشتر از هرکسی
خیالت کرد
من هستم
من عاشقت هستم
منم که خیره به آن روی ماه تو هستم
اگر دروغ نگویم
دوازده ساعت
یعنی که نصف روز
حتی زمان خواب هم به فکر توهستم
منم که با خیال تو در خواب می شوم
وبا خیال تو بیدار
ومنتی هم نیست 

خنده :الیاس امیرحسنی

 فدای خنده هایت ماه بانو
منم از بنده هایت ماه بانو
بخندی هرزمانی از ته دل
نگیرد دنده هایت ماه بانو 


الهی خنده هایت پرشماره
ببینم من تو را روزی دوباره
بگویی عشق من را دوست داری؟
بگویم عشق تو یک شاهکاره


الهی غم سراغت را نگیرد
الهی دشمنت فورا بمیرد
الهی خنده ات بسیارباشد
در آخر یار تو دستت بگیرد


خنده ات آرامش جان من است
عشق تو هم آب و هم نان من است
گرچه دورم از حضورت نازنین
سایه ات هرجا نگهبان من است


قلب من با خنده ات خوش می شود
تلخی وآزردگی هایم فراموش می شود
توبخندی عمرم افزون می شود
زندگی چون عصر کوروش می شود 


خنده ات قلب مرا وامی کند
عشق را در قلب من جا می کند
قلب من با خنده ات خوش می زند

زندگی را شاد و زیبا می کند


آی گنجشکان که می خوانید شاد
دردلش از این منش آرید یاد
آن دو لب های گلش خندان کنید
غیر عشق هرچیز دیگر هست باد



خانه ی مادر بزرگ یادش بخیر
قصه ی بزها و گرگ یادش بخیر
آن دعایش پیرشی هان ای پسر
آن دل پاک وسترگ یادش بخیر


ای عشق عزیز من درودت
قربان قشنگی وجودت
هرروز تورا ببینمت شاد
برقله ی زندگی صعودت


گل نیلوفرم شاداب باشی
به نور و روشنی مهتاب باشی
زسر تا پا همه شادی ببارد
منت رعیت تو هم ارباب باشی