-
سردشت :الیاس امیرحسنی
سهشنبه 3 شهریور 1405 11:48
دلم تنگ است برای شهر سردشت برای کوه و باغ و رود و گلگشت واوان ،بی شاسب گورانگان زیبا به یاد آغلان اشکم روان گشت نلاس و کوچه ها و کدخدایش برای مسجد و سرسبزی دشت لباس کردی و شال قشنگش به سرچاوم به زور ممنون سرِ گشت به یاران قادری ،صالح ،عزیزی رفیقی هم که بود اوبومی رشت دلم خواهد که روزی باربندم رسم بر شهر زیبا ساعت هشت...
-
کوه بلند زادگاهم :الیاس امیرحسنی
یکشنبه 1 شهریور 1405 19:23
ای کوه کمرسیاه زیبا آورده ای ام دوباره اینجا من راوی قصه های دردم کبک دری هوای سردم تاریخ نگار صخره و سنگ صراف دلی همیشه دلتنگ ای کوه بزرگ رازقانم ای قلعه و قصر وپادگانم هشت در بودت خفی نهانی سوقی است درآن شکم جهانی دروازه ای از امید داری صد قرن بود که پایداری چون بر تو نظاره می نمایم تازه شود آب وهم هوایم کاکوتی تو...
-
تصویر پاییز :الیاس امیرحسنی
جمعه 30 مرداد 1405 06:11
تصویر پاییز برگ درختان ارغوانی ،قهوه ای زرد خش خش خِرش خش جاروبگر باد جاروبگر دستان پینه بسته ی مردان رفتگر غوغای فرزندان دانش صبحگاه ونرمش بوی کتاب و دفتر وکیف تعطیلی ظهر گرمای خورشید بعدازظهر پاییز رنگارنگ زیبا پاییز رنگارنگ زیبا
-
چیست لازم :الیاس امیرحسنی
دوشنبه 19 مرداد 1405 16:21
می وزد بادی ملایم میکنم من فکر دائم چیست لازم چیست لازم کاش بود آن ماه پیشم می زدم از بیخ ریشم داشت چند ملیارد فیشم کاش می شد با هر انگشت یانشد با هر یکی مشت پشه ی خونخوار را کشت امشب اورا بازدیدم آهی از این دل کشیدم باز از خوابم پریدم کار دنیا هست دیگر خان والا گفت جیگر بود باید یک بازیگر بس کنم این ژاژخایی ای گل...
-
باروشمویانام:الیاس امیرحسنی
دوشنبه 19 مرداد 1405 05:04
گویلوم ایستر سنیلن عالم بالایه گلم توتام او اللرینی عرش معلایه گلم هوسیم وار دولاناک روضه ی رضوانی بیله دیزین اوستونده باشوم جنت رویایه گلم قوجاقا آل منی تلواسه دن آرامشه سال بوعبادتدی اوزی یوخ کی مصلایه گلم کوسموشم آما داهاسندن وباروشمویانام اوندا نابوسه وئرن بلکه مگر رایه گلم کیم دییب دیر گله بیلمم قوجایام ایگید...
-
اکبر عبدی :الیاس امیرجسنی
یکشنبه 4 مرداد 1405 11:34
مادگر نیستیم شما باشید در پناه خود خدا باشید از ریا کار و زاهد خودبین از زمین تا سما جدا باشید خواهشی می کنم زمحضرتان گاه گاهی به یاد ماباشید غالبا شاد باشید وخنده کنید یعنی اصلا که ناقلا باشید از کسانی که اهل غوغایند متنفر تر از بلا باشید اکبر عبدی خدا تو را خوانده متنعم درآن سرا باشید تسلیت بر به خنده وشادی یاس...
-
این گونه : الیاس امیرحسنی
سهشنبه 23 تیر 1405 05:13
با یاد گل سرخی آمد غزل این گونه بیهوده چه می جنگی بود از ازل این گونه از هر چمنی یک گل آوردی و بنشاندی شهد وشکر آوردی کردی عسل این گونه دارم زتو خواهش من لطفا بپذیرحتما دور از نگه اغیار بنشین بغل این گونه وقتی که تو می گویی اخلاق بدی دارم این گونه نبودم که گشتم بدل این گونه آه ای دل دیوانه خواهی شوی افسانه گویند چرا...
-
بگذار بگذریم :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 10:43
می خواستم دوباره بیایم ولی دگر بگذار بگذریم وقتی نشد نمی شود و وقتی نبود، نیست حالا که این طور است بگذار بگذریم یک عمر ارادت و خدمت نداشت سود آن سان محبت و این سان التماس بگذار بگذریم باید تو عاقل و فرزانه باشی و اهل خدا و دین من هم کسی چو فلان خائن نژند بگذار بگذریم باشد کباب و مجلستان روبه راه وما علاف کوچه ها این...
-
آمین :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 10:39
انجیر سیاه باغ ما شیرین است عشقم به تو ای حبیب من دیرین است دیشب که به خوابم آمدی خندیدی تعبیر کتاب ابن سیرین این است هرچند که زندگانی ات شاداب است گردد به توبی وفا چو روس وچین است باشد نظر زهره ،شوی شهره ی شهر اما نگران ستاره ی پروین است خواهم که به روی شانه ات بنشیند کآن طایر شاهانه ما شاهین است کاری نکن از دست تو...
-
قلم :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 10:35
ای رفیق روز و شب هایم قلم ای بیان رنج و تب هایم قلم توتم من هم تو هستی خوش نگار ای زبان حرف لب هایم قلم یادگار از ما بماند این کلام من غلام با ادب هایم قلم هان بپا خیز و قیامت کن بپا چون که دنبال طلب هایم قلم لا بشی من آلاء را نویس پیرو دین عرب هایم قلم بامسبب کارها آسان شود کم در افکارسبب هایم قلم از علی الیاس هم...
-
صفا آورده ای :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 10:30
آمدی باران صفا آورده ای باخودت مهر و وفاآورده ای باغ هامان جملگی خشکیده بود چون مسیحایی شفاآورده ای لطف تو ظاهر بود بر عارفان در نظر لطف خفا آورده ای گر که سیلابی شوی ویران کنی نعمتی را در قفا آورده ای عاشقم من برصدای بارشت مهربانی را به قدر اکتفا آورده ای برتن ایران ببار و خیس کن نان وگندم را به حد خودکفا آورده ای...
-
بگرییم :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 09:21
باران بیا باهم براین اوضاع بگرییم با یاد آن گلرخ دراین مصراع بگرییم دل مثل غنچه تنگ باشدبانسیمی صبحی بیا تا لحظهء اشباع بگرییم باران بیا که قلب من آتشفشان شد باران بیا بر پونه ونعناع بگرییم باران بزن برپنجره مارا صداکن آن سو تو من این سو تا اقناع بگرییم باید دوباره با تو باغ آباد گردد برگرد و برگردان تا ارجاع بگرییم...
-
شما :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 09:17
مانده ام حیران درآن روی شما همچو محراب است ابروی شما می شناسی یا نه آیا بنده را هستم آن آواره ی کوی شما از هزاران دل که بر زلف شماست بسته ام یک دل بر موی شما هر شب آیی در خیالم ساعتی مانده در ذهنم کنون بوی شما مرکز عالم به چشم من کجاست؟ مرکز آن خال هندوی شما قبله ات آیا کدامین سو بود قبله ام باشد همه سوی شما آفرین...
-
دوزج ۲:الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 09:13
دوست دارم بار دیگر راهی دوزج شوم درمیان برف جاده سُر خورم یا کج شوم می روم تا در کلاس جبر خود حاضر شوم درسهایم را بخوانم مفلق و ماهر شوم می روم تا باز بینم کاوه را با افتخاری یا سهیلی و شکر ریز منصوری با فخاری آبیارو ذاکر آرام احمدی فیاض حداد قاسمعلی بازمانی وکریمی نرجسی چون درس می داد یادم آمد سید والا قریشی صفویه...
-
کچلا:الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 09:09
"کچلا جمع بشوید برویم پیش خدا یا به ما موبدهد یا بزند گردن ما" آخر این که نشود عده ای سر فکلی برخی از این رفقا موی سرشان کاکلی ولی اما سرما مثل لامپ ال ای دی آخه انصافت کجاست به کیا چیا میدی ؟ "کچلا جمع بشوید برویم پیش خدا یا به ما موبدهد یا بزند گردن ما" من دلم می خواهد رو سرم موباشد نه که مثل...
-
تاتو بخوانی ام : الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 09:04
می خواهم ستاره شوم بدرخشم می خواهم خورشید شوم بتابم می خواهم ماه شوم عاشقان به من بنگرند می خواهم گل شوم رایحه بپراکنم می خواهم لبخند شوم برلب خوبان بنشینم می خواهم سیب شوم آدم رابفریبم می خواهم کبوتر شوم نامه ها رابرسانم نه نه می خواهم کتاب شوم تا تو بخوانی ام
-
نقاب :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 09:01
به نام خدایی که آب آفرید برای رفاقت کتاب آفرید برای رسیدن به یک حال خوب کباب بزرگ بناب آفرید برای دیابت وخوابی عمیق شبیه به سنجد عناب آفرید برای گرفتن وبستن وتاب زپنبه ،کتان، مو،طناب آفرید برای ریا کار ودزد دغل به چهره محاسن ،نقاب آفرید برای من مست یک لا قبا زتاک معزز شراب آفرید خدایا تورا شکر الیاس گفت خدایی که تریاک...
-
بارون:الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 08:56
شرشر باران می باره در دلم امید می کاره من اگه که مرده باشم زنده میشم وقتی که بارون بباره آب دره جاری میشه کوه و صحرا ودر ودشت همگی آبیاری میشه دوباره مثل قدیما چه قشنگ روزگاری میشه وقتی که بارون می باره من میرم بیرون دوباره سیل که از رودخونه اومد ببینم که چی میاره وقتی که بارون می باره چتر مهربونی واکن بعد بیا منو صدا...
-
باتو قهرم :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 08:49
باشد اصلا باتوقهرم بعد ازینم لال تو این همه ماندیم اما ناشناس وکال تو آمدی روزی نشستی بر سریر قلب من وه زدی قلبم شکستی این چنین است حال تو کل هرچیزی که داریم جان ومال و قیل وقال گو بیا بردار واصلا همه اش شد مال تو عمر خود را کردم و پیر مرام تو شدم بسته ام اینک کمر را سفت سفت با شال تو دوستت داریم از جان باورت آخرنشد...
-
ای ماه :الیاس امیرحسنی
شنبه 30 خرداد 1405 08:45
از آسمان پایین بیا رویت ببوسم بفشارمت بر قلب خود بویت نمایم دور تو بینم اختران دررقص باشند چشمک زنان آسوده و خوشبخت باشند من هم یکی از اختران بودم چه می شد دلبرده ی زیبا رخان بودم چه می شد ای ماه من پایین بیا رویت ببوسم برقلب خود بفشارمت مویت ببویم
-
زاغ سپید: الیاس امیرحسنی
جمعه 29 خرداد 1405 17:52
ای زاغ سپید خوش خبر باش شاید بپزد مادرم آش این رسم قشنگ دوره ی ماست در پشت مسافران پزیم آش وقتی پسری رود به خدمت سالم برسد به خانه ای کاش یازائر کربلا و مشهد غارت نشود به دست اوباش ای زاغ سپیدخیر است اخبار البته نکردم هیچ کنکاش هرروز بیا خبر بیاور از مرگ ستمگران کول باش الیاس بگو به زاغ خیر است شاید برسد به دست پاداش
-
رازقان وخاطراتش۳۵:الیاس امیرحسنی
پنجشنبه 7 اسفند 1404 10:35
زمستان بود کم کم برف می بارید و ماه مهمانی خدا هم از راه رسیده بود و عطر آن فضا را آکنده بود . دراولین سحر ماه خدا مادرم سفره را پهن کرده بود و بچه ها را برای خوردن سحری و درک فضیلت سحر یکی یکی صدا کرد ، پدرم به سمت طاقچه رفت و رادیو را روشن کرد تا همزمان با خوردن سحری مناجات سحر را گوش دهیم و چقدر شنیدن مناجات سحرهای...
-
دیدنت :الیاس امیرحسنی
پنجشنبه 7 اسفند 1404 08:47
آمدی و خوش شدم از دیدنت کاش می شد قسمتم بوسیدنت این همه مدت کجا بودی عزیز ما نی ایم ای گل از اهل چیدنت دانی اصلا چیست راز زندگی هست پنهان در همان خندیدنت اشتباهی کن که خشمگینم کنی لذتی دارد خطا بخشیدنت دوست دارم مجلس آرایی کنی در رگم خون جوشد از رقصیدنت ای فدای تو که درکم می کنی جان به قربان تو وفهمیدنت کن دعا الیاس...
-
آمد رمضان :الیاس امیرحسنی
سهشنبه 5 اسفند 1404 07:19
آمدرمضان و دلبری ها دارد افطار واذان و سحری ها دارد یارب بنما قبول خودطاعت خلق مهمانی تو چه بربری ها دارد آمدرمضان دوباره لب ها خشکید گفتم که خدایا دل من وا ترکید مانندپدر که سفره اش پرنان بود یک لحظه نگاه من نمود و خندید
-
عجب دنیایی است این دنیا :الیاس امیرحسنی
جمعه 1 اسفند 1404 14:22
سی سال پیش از این در غروب یکی از روزهای بهاری آنگاه که خورشید به پشت کوهی می خزید تا ماه در آید خداوند نوزاد نازنینی را به ما عنایت کرد. دیگر تمام دغدغه ی ما اوشده بود ،با او بازی می کردیم ،سرگرم می شدیم و در کنار او می گفتیم و می خندیدیم و اورا ترو خشک می کردیم و دیگر خودمان را فراموش کرده بودیم .مدتی که گذشت دیدیم...
-
سروبالنده طراز:الیاس امیرحسنی
چهارشنبه 29 بهمن 1404 08:34
شاعرم موی درازم را ببین عاشقم راز ونیازم را ببین می نویسم ای حبیب قلبها رحم کن سوز و گدازم را ببین می زنم بر تاردل مضراب را نغمه ی راه حجازم را ببین دست خود را سایبان دیده کن بوسه در وقت نمازم راببین مرحمی بر دردهای ما فرست ده شرابی بعد رازم را ببین دوست دارم درهمه حالی تورا زخمه ها بر سیم سازم را ببین گفته ای الیاس...
-
بهشت:الیاس امیرحسنی
جمعه 24 بهمن 1404 04:26
خدا باتو جهانم را چه زیبا کرد دلم را باخیال تو چه شیدا کرد هزاران بار شکرش می کنم زیرا مرا عشق تو این مدت سرپاکرد "نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد" خدا اما گواهی هایم امضا کرد یقین دارم که دوزخ جایگاهم نیست بهشت من توبودی قلبم افشا کرد اگر حتی جهنم هم روم گویم مرا عشق تو در دنیا، مصفا کرد اگر غم داشت اگرشر...
-
دوچشمت : الیاس امیرحسنی
شنبه 18 بهمن 1404 13:16
ای راز جهان درآن دوچشمت اسرار نهان درآن دوچشمت تاریخ تمام سرگذشتم گردیده بیان درآن دوچشمت ای آرزوی تمام عمرم معلوم و عیان درآن دوچشمت صد قصه ی عشق ومهربانی آید به زبان درآن دوچشمت از هرچه بلا نجاتمان داد زنهار و امان در آن دوچشمت پیریم و اجل پی شکار است تصویر جوان درآن دوچشمت الیاس تورا خدا نگهدار اشک است روان درآن...
-
ای قطار :الیاس امیرحسنی
جمعه 17 بهمن 1404 14:22
منتظر هستم بیایی ای قطار دیر کردی پس کجایی ای قطار زودترآو سوارم کن ببر دارم امید رهایی ای قطار خسته ام از ماندن اینجا ره برو دورتر ها تا هاوایی ای قطار می دهد اینجا دگر بوی جنون هان ببر تا ناکجایی ای قطار ترس دارد زندگی با وحشیان می رسد برجان بلایی ای قطار می روم گر تو نیایی ایلیاس تا به آفریقا هوایی ای قطار
-
نه سلام و نه علیکی:الیاس امیرحسنی
جمعه 17 بهمن 1404 09:01
نه سلام و نه علیکی نه پیام و نه که پیکی بگذشت عید و اما نه شرابی و نه کیکی به اینستا به پیجی نه حقیقت و نه فیکی به هتل ،متل ،کبابی نه کباب واسِتیکی نه صداقتی نه عشقی نه زدن به هم تیکی تو ولی همیشه گفتی همه وقت ها لبیکی دگر این چه شیوه باشد الیاس من کمیکی