کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

گفتم وطنم : الیاس امیر حسنی

گفتم وطنم ؟گفت بیا آغوشم
گفتم چه کنم ؟گفت بیا نفروشم
گفتم تو که ای ؟گفت من از زیبایان
گفتم توصنم ؟گفت از او در جوشم
گفتم تو چه ای ؟گفت من آتش هستم
گفتم سخنم ؟گفت نکن خاموشم
گفتم که لبی ؟گفت بیا نزدیکم
گفتم بزنم ؟گفت به تو بخروشم
گفتم سخنی؟گفت فراموشش کن
گفتم نکنم؟گفت که من ننیوشم
گفتم که نرو ؟گفت خجالت دارد
گفتم که منم ؟گفت گنه می پوشم

ای گل :الیاس امیرحسنی

نبینم غصه و غم داری ای گل
به چهره خنده را کم داری ای گل
بخند وشادمان باش ای عزیزم
غنیمت دان چو این دم داری ای گل


الهی شادمان باشی همیشه
به باغ و بوستان باشی همیشه
بدان من دوستت دارم همیشه
به یاد دوستان باشی همیشه



گل سرخ وسفید وارغوانی
تو معنا می دهی بر زندگانی
بود عیدتو فرخنده عزیزم
الهی خیر بینی از جوانی



وای چه زیبا شده ای ماه من
دلبر ورعنا شده ای ماه من
چونکه طلوع کرده ای از آسمان
ناز و فریبا شده ای ماه من


درختان سبز وپراز سار دیدم
گل زردی به دست یار دیدم
بهار است وگل است و نغمه ی خوش
زمین و آسمان همکار دیدم

باران که آمد : الیاس امیرحسنی

باران که آمد حال من بهتر شد از قبل
باران که آمد درد من کمتر شد از قبل
باران که آمد شست کوچه موچه هارا
باران که آمد عشق من گل تر شد از قبل
باران که آمد زد جوانه این درختان
باران که آمد یار من مهتر شد از قبل
باران که آمد شاد شد دل های مردم
باران که آمد مهر من برتر شد از قبل
باران که آمد گل دمید از دشت و صحرا
باران که آمد کار من زر تر شد از قبل
باران که آمد نغمه خوان گردید بلبل
باران که آمد چشم من تر تر شد از قبل

شاعر شدم : الیاس امیرحسنی

شاعر شدم از چشم قشنگ تو بگویم
شاعر شدم از تیر خدنگ تو بگویم

شاعر شدم از عشق و شراب و غم و شادی
از چلچله رگبار فشنگ تو بگویم

شاعر شدم از میل رسیدن به رهایی
گنجشک صفت از دل سنگ تو بگویم

شاعر شدم از میل رسیدن به شهادت
با داغترین تیر تفنگ تو بگویم

شاعر شدم از قهر نگاه و خم ابرو
از شیوه ی نه صلح و نه جنگ تو بگویم

شاعر شدم الیاس برو وای به حالت
خواهم که از احوال پلنگ تو بگویم

عاشقان: الیاس امیرحسنی

عاشقان پادشاهان بی تاجند

کشوردل قلمرو آنهاست

گاه دیده می شود دلشان،

مملو از خنده، شادی ورقص است.

گاه حمله می کند دشمن ،

دلشان پرغم است و بشکسته است.

عاشقان گاه می خندند.

عاشقان گاه می گریند.

عاشقان پادشاه بی تاجند

چونکه مستغنی از همه اند .

چونکه معشوق را دارند .

عاشقان پادشاهان بی تاجند

کشوردل قلمرو آنهاست

عاشقم عاشقم پادشاه دل هستم .


2-وقتی که فهمیدم:الیاس امیرحسنی

وقتی که فهمیدم مرا او دوست دارد

شب تا سحر خوابم نمی برد

وقتی که فهمیدم مرا او دوست دارد

شب تا سحر اشکم روان بود

وقتی که فهمیدم مرا اودوست دارد

در پوست خود نمی گنجیدم از شوق

وقتی که فهمیدم مرا او دوست دارد

پانصد کیلومتری همه باعشق راندم

یاسم همه امید واری شد ،میلم کشید و

اشتهایم  باز گردید ،یعنی دوباره

زندگی آغاز گردید.

گوزل ۲:الیاس امیرحسنی

دوشموشم گوزلردن آما سن گوزوم سن ای گوزل
بیله فیکریم وار کی اصلا سن اوزوم سن ای گوزل
غرق دریا اولموشام گل توت الیمدن وئر نجات
گلمه سن من اوزمنم سن سن اوزوم سن ای گوزل
دوز موشم نیسگیل لره غربت لره سنسیز لیقه حسرتلره
طاقتیم قورتاردی آلله سن دوزوم سن ای گوزل
گویلوم ایستر مست اولام جام شرابیندن ایچم
مست ائدر سن سن منی سن سن اوزوم سن ای گوزل
بو لغت لر کلمه لر یا هریازی کی یازموشام
هاموسی سن دن دی یر لر سن سوزوم سن ای گوزل
الیاسی راضی ائله قویما که هروقت آغلاسون
شهرتیم شانیم وقاریم سن پوزوم سن ای گوزل

یاد تو :الیاس امیرحسنی

هرزمان یاد تو افتادم کشیدم آه من
چون تویی هرگزبه عمر خود ندیدم ماه من
در مسیر عشق تو ثابت قدم بودم ولی
از هرآن راهی که رفتم گم نمودم راه من
عمق احساس مرا باور نکردی خوب من
تا زمانی که دگر افتاده بودم چاه من
برتو آوردم پناه آیا پناهم می دهی
چونکه دیدم مهربانی خود شدم گمراه من
تو مرا راندی زدر گاهت کجا حالا روم
داد از رنجی که بردم تا رسیدم شاه من
دیگر از این جا برو الیاس کم افغان نما
تو بریدی آن چنانم تا شدم کوتاه من

خواهم زخدا :الیاس امیرحسنی

خواهم زخدا تاکه تو بیمار نگردی
یار تو خودم باشم وبی یار نگردی
خنده زلبت هیچ زمان محو نگردد
مثل من بیچاره تو بی کار نگردی
با سختی اگر می گذرد زندگی ما
باعشق بسازی تو وبیزار نگردی
ای سرخ انار ی که پرآب هستی وشیرین
یک شب بمکم آبت و بیدار نگردی
ای مونس من درهمه جا یاد وخیالت
ای کاش که تو راهی بیجار نگردی
نسبت به هر آن کس که کند دشمنی ما
خاری شوی همچون گل بی خار نگردی
الیاس توباید بکنی از من حمایت
در هیچ زمان بی من وبیعار نگردی

حوصله ی رود :الیاس امیرحسنی


افسوس که دیوانگی ام سود ندارد
زخم دل ما هم سر بهبود ندارد
آخر چه کنم بادل دیوانه ی عاشق
جزتو به خدا هیچ که  کمبود ندارد
یک روز چنان شاد و سرحال و بسیط است 
یک روز چنان سوخته که دود ندارد
سازی توکه با سوز دل ما شده ای کوک
این صوت صدای تو که داود ندارد
با مهر تو من زنده شدم روح مسیحا
این مهر تو را حضرت محمود ندارد
الیاس کنون وقت وداع است برادر
باید برود ،حوصله این رود ندارد