کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

مادر :الیاس امیرحسنی

سلام ای مادر ای آرام جانم
سلام ای مادر ای روح و روانم
به پای ما تو پیر پیر گشتی
درودای مادر ای امن و امانم

بده دستت که دستت را ببوسم
به دور از تو ،غمگینم   عبوسم
چه شب ها درکنار من توخواندی
بخواب ای کودک ناز ملوسم

دلم خواهد سرم را روی پاهایت گذارم
ببارم همچنان ابری به حال و روزگارم
بیا مادر بیا تا بوسه بارانت نمایم
که می دانم بدون تو خراب است کار وبارم

خداوندا نکن بیمار مادرهای مارا
مسوزان جان وروح و عمر مارا
خداوندا به مادرها عطا کن تندرستی
خداوندا شفا ده مادر بیمار مارا




سلام ای مادر خوب و عزیزم
دروددای مادر پاک و تمیزم
دلم خواهد زدستت چای نوشد
بگو الیاس بنشین تا بریزم



ای مادر مهربان و خوبم
دارم زتو هدیه این وجودم
دارم زخدا ی خود تمنا
باشی تو سلامت ای امیدم


دیشب پدرم به خوابم آمد
یک فرش خریده بود ارزان
من ماندم و یک غم دوباره
صبح آمدو مانده ام درهجران

با او چه قدر انیس بودم
می گفت دراین زمان ودوران
باید که مواظبت نماید
از خانه و خانواده انسان


آه ای پدر عزیز رفتی
اینک تویی و تمام خوبان
باشد به تو جنتت گوارا
الگوی همه جوانمردان

یادم نرود تلاش وکارت
در رنج ولی همیشه خندان
در بین تمام کارهایت
غافل نشدی زحق و عرفان



باران 4:الیاس امیرحسنی

باران چه قدر قشنگ و خوب است 

مانند به خانه رفتن غروب است

باران چه لطیف و روشنی بخش

مانند صدای دارکوب است


باران چه عزیز و مهربان است

الطاف خدا ی آسمان است

باران چه شبیه خنده ی توست

وقتی که زمین شادمان است 


باران تو صفا به دشت دادی 

احوال خوشی  به کشت دادی 

باران تو چه قدر دلپذیری

هدیه به همه بهشت دادی


باران به تو من علاقه دارم 

لب تشنه گلی به ساقه دارم

باران تو که اشک آسمانی 

دستی به دعا ملاقه دارم 


باران به تو می کنم تماشا 

با تو همه درد وغم به حاشا 

باران به تو زنده است  دنیا 

این گوش من است به تو نیوشا


باران چه لطیف و مهربانی 

بربرگ وگیاه همچو جانی 

تشنه نگذار این زمین را 

بسیار ببار اگر توانی 


باران نگهی به ماه دارم

درسینه دلی پرآه دارم

باران به خدای عشق ومستی

من تشنگی گیاه دارم


باران تو مرا نجات دادی 

بربرگ من این برات دادی

باران به تو زنده است دنیا

تو سبزه به این کلات دادی


باران تو بیا ببار امروز

بذر دل خوش بکار امروز

پژمرده تمام بوستان ها

جریان بده جویبار امروز


باران تو بیا صفا بیاور

بر روی زمین وفا بیاور

سرسبز نما جهان مارا

گلخنده به کام ما بیاور


باران به خدا که من غریبم

دور ازتو و دور ازآن حبیبم

باران تو بیا و شادمان کن

باران به خدا که در لهیبم


باران تو به زمین طراوتی ده

 مارا به زمین  ارادتی ده

باران تو ببار بر دل ما 

حال خوش یک زیارتی ده


باران تو ببارقطره قطره

از دره روان شو ذره ذره

پرکن تو تمام رودها را

دریا شو بزن به صخره صخره


باران به خدا  که توعزیزی

پاکی وگلی و زُر تمیزی 

الیاس به تو همیشه شاداست

باران تو مسافر  دنیزی


خندید:الیاس امیرحسنی

مرا از پشت عینک دید و خندید
گل سرخی زشاخه چید وخندید
به او گفتم که او را دوست دارم
گلش را پیش من بوسید وخندید

بگو چه کنم :الیاس امیرحسنی

تو غزال منی توبهار منی

تو شراب منی تو نگار منی

توامید منی تو قرار منی

تو نوید منی تو تبار منی

بدون تو من

بگو چه کنم

تو یمین منی تو یسار منی

تو مرادمنی تو  یاشار منی

توگلاب  منی تو انارمنی

تو طلای منی توعیار منی

بدون تو من

بگو چه کنم

تو امین منی تو امان منی

تو جهان منی تو زمان منی

تو عیان منی تو نهان منی

تو زبان منی تو بیان منی

بدون تو من

بگو چه کنم

تو وجود منی توسجود منی

تو سرود منی تو شهود منی

تو عروج منی توصعود منی

توسلام منی تو درود منی

بدون تو من

بگو چه کنم

وقتی که پیدا می شوی :الیاس امیرحسنی

وقتی که پیدا می شوی حالم دگرگون می شود
وقتی که پیدا می شوی روزم همایون می شود
تو نیروانای منی خورشید تابان منی
وقتی که پیدا می شوی امیدم افزون می شود
بادیدن روی گلت من خویش را گم می کنم
وقتی که پیدا می شوی قلبم پر از خون می شود
وقتی که پیدا می شوی دنیاگلستان می شود
وقتی که پیدا  می شوی عقلم چه مجنون می شود
تو ماه رخشان منی زیبای رویای منی
وقتی که پیدا میشوی چشم تر افسون می شود
لطف وصفا ومعرفت ،عشق و وفا ،داری صفت
وقتی که پیدا می شوی الیاس ممنون می شود

خنده های دلنواز:الیاس امیرحسنی

به قربان دوتا زلفای نازت
فدای خنده های دلنوازت
تورا من دوست دارم تاهمیشه
قسم برقل هوالله نمازت




بیمارت شدم:الیاس امیرحسنی



باز دیدم روی ماهت را و بیمارت شدم

باز بارانی گرفت وخیس وتب دارت شدم

ریخت اشکم ریخت اشکم ریخت اشک

نازنینا حیرت آلود تو وکارت شدم

ساده رو بودی ومن هم ساده دل بودم بلا

سادگی کردم عزیزم عاشق زارت شدم

لحظه ی دیدارت ای گل سر زپا نشناختم

وای از تو وای از تو بد گرفتارت شدم

من که رأیم را به چال چانه ات انداختم

دیگر از مشروطه خواهان سر دارت شدم

حافظ و سعدی و الیاس و نظامی گفته

اند

ماهرویا از سحر خیزان بیدارت شدم

گل من :الیاس امیرحسنی


یارب از عشقت مرا سرشار کن
دشمن ما  را خودت  بیمار کن
کارمان را ما به تو بسپرده ایم
دشمنان کم دوستان بسیارکن


بس که خنجر خوردم از نامردمان
می شوم پنهان دگر از دیدگان
روزگاری نامجو گشتم ولی
خواهم اینک گمنامی درجهان 


گل نسرین وشمعدانی گل یاس
چه بوی خوبی آمد کردم احساس
خدا می داند ای گل های زیبا
بود مجنونتان آقای  ،الیاس

خانه : الیاس امیرحسنی

دلم یک خانه خواهد شاعرانه
بود معماری آن ماهرانه
تو بنشینی کنار حوض و من هم
بخوانم روی ایوان صد ترانه


دلارامم    دلارامم    دلارام
زهجرانت ندارم خواب وآرام

نخواهد شد ،این آهوی وحشی

به غیر از دست تو باهیچ  کس رام





قطار :الیاس امیرحسنی

قطار چونکه بیاید سوار خواهم شد
به هر کجا برود رهسپار خواهم شد
به مشهد و قم وساوه به آمل و بابل
برای آن گل سرخم هزار خواهم شد
اگر دوباره دلت خواست تامرا صدا بزنی
ستاره ی چشمک زن مدار خواهم شد
پیام های خودت را به کهکشان بفرست
اگر پرنده بیاید سفینه دار خواهم شد
بیا به آسمان وتماشای حیرت کن
رسیده مژده که من برقرار خواهم شد
خدا کند که اسیر کسی نگردی باز
وگر نه با رخ الیاس برکنار خواهم شد