وچه خوابی قشنگ می دیدم
همه را شوخ وشنگ می دیدم
آهویی چست وچابک وچالاک
در پی اش یک پلنگ می دیدم
بارش برف بود واین زیبا
پویه برصخره سنگ می دیدم
صلح باید که صلح آبادی است
حاسدان را به جنگ می دیدم
رفته بودم به قهوه سویی سرعین
همه جا را فرنگ می دیدم
در شورابیل و پارک ودریایش
کوسه با چند نهنگ می دیدم
خور وخوابت به خیر وخوبی باد
که من الیاس را زرنگ می دیدم
از تابستان
عصرانه اش را دوست دارم
از زمستان
شب نشینی
وشب چره اش را
انار و سیب وپرتقال
توت خشک وکشمش و نخودچی اش را
از بهار
عید و
آجیل و شیرینی ولباس نواش را دوست دارم
و از پاییز
مهر وآبان و آذرش را
درختان را با برگ های رنگارنگ
کوچه ها را با غوغای شاگرد مدرسه ای ها
کلاس را با برپا گفتن و بفرمایید معلم
پاییز در یک کلمه خلاصه می شود
عشق
پاییز عشق است
می روم در زیر باران تاکه خیس وتر شوم
شامل الطاف ورحمت گشته صاحب فرشوم
بهترین هنگام می باشد که هرچه شیخ گفت
مثل پیران نود ساله تماما کر شوم
ابله واحمق شو و از هرچه برخوردار شو
ترسم ازدزدی ولی خواهم به اقران سر شوم
من آنیموسم به آنیما فشار آورده است
بعد از این باید چو دیوان نر شوم
عاشق باران وابرم عاشق پروانه گل
سودی از اینها نیایدعاشق خنجر شوم
دوست دارم درره میهن وطن ایران خود
گرچه شعرم طنز هست پرپر شوم
نام من الیاس ودارم اشتیاق دیدنت
ای فدای حاج حسین واکبر و اصغرشوم
شعر نان نمی شود
گرچه همچو آب هم روان شود
شعر نان نمی شود
دست کم برای شاعرش
می کنی قبول ؟
_نه نمی کنم
مولوی برای خیل بی شماری از بشر
نان خوب پخته است
_برای خویشتن چطور؟
من شنیده ام شاعرزمان ما
مهدی برادران
خانه هم نداشته ،بوده مستاجر تاتمام عمر
تازه شعر گاه داده سر به باد
فرخی و عشقی هم نمونه اش
_هست درست ولی در زمانه ای
شاعران زرگرفته بار اشتران نموده اند
_آن زمان گذشته است
خوب ولی برای دیگران ،ناشران وناقدان و باز دیگران
بد نشد تمام
_برهمان عقیده ام
شاعران نان شعر خود نخورده اند
نان به دیگران سپرده اند
کوزه ام شکست و
هرچه آب داشت
ریخت بر زمین
آبش ،آب زندگی
رفت از کفم تمام
حال زندگانی ام
زندگی که نیست
زنده بودن است
گئدیرم بوسقی دره سینده بیر آز فیکر ائلیه م
گلم اوردان کوهوله آلاّهومی ذیکر ائلیه ام
گئچم اوردان بویانا یول گئدم ایری قاشا جن
چاتام اوردا اوتورام آلاّها چوخ شوکر ائلیه م
گئدم اوردان کهکه سنده گل اوردا کمکه
کالانادا سنیلن اوت درم ایش بکر ائلیه م
سوسوز اولدوم گئدرم چشمه ی زیور بولاغی
ایچرم بوز سودان اوردا نه کی بیر مکر ائلیه م
گئدرم باش یوخاری آدی سوگوتلی دره سی
اولسا بیر جرعه شرابوم ایچم و سکر ائلیه م
گزه گزه گلرم او قارادربند لری تا علی قورا
یی یئرم توتلاری اوردا ،گئنه ده فیکر ائلیه م
چاتارام سینجاوونا،او خشم و ینگی ایمام
شاعر الیاس دئگینن تاباشاروم ذیکر ائلیه م
لا حول ولا قوه الا به جمالت
مانده است دو چشم بشر حیران به کمالت
ای من به فدای نگه وآن رخ ماهت
کی می شود آیا که بیایم به شمالت
اقتباس از رباعی مهربانو سونیا صادقیان:
لاحول ولا قوه الا به نگاهت
خوشبخت ترین آینه چسبیده به آهت
درمد تمام است و پر از موج خروشان
چشمی که تماشا بکند صورت ماهت
من این راه را میروم؛
اگر تو هم میآمدی،
خوش میگذشت...
خوب، حالا که نیامدی،
موسیقی هست،
رادیو هست،
تنهایی هست،
اشک هست...
و آخرش هم
که رسیدن است