کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

ای ماه :الیاس امیرحسنی


از آسمان

پایین بیا

رویت ببوسم

بفشارمت بر قلب خود

بویت نمایم

دور تو بینم اختران

دررقص باشند

چشمک زنان

آسوده و خوشبخت باشند

من هم یکی از اختران

بودم چه می شد

دلبرده ی زیبا رخان

بودم چه می شد

ای ماه من

پایین بیا رویت ببوسم

برقلب خود بفشارمت

مویت ببویم

زاغ سپید: الیاس امیرحسنی

ای زاغ سپید خوش خبر باش

شاید بپزد مادرم آش

این رسم قشنگ دوره ی ماست

در پشت مسافران پزیم آش

وقتی پسری رود به خدمت

سالم برسد به خانه ای کاش

یازائر کربلا و مشهد

غارت نشود به دست اوباش

ای زاغ سپیدخیر است اخبار

البته نکردم هیچ کنکاش

هرروز بیا خبر بیاور

از مرگ ستمگران کول باش

الیاس بگو به زاغ خیر است

شاید برسد به دست پاداش

رازقان وخاطراتش۳۵:الیاس امیرحسنی



زمستان بود کم کم برف می بارید و ماه مهمانی خدا هم از راه رسیده بود و عطر آن فضا را آکنده بود . دراولین سحر ماه خدا مادرم سفره را پهن کرده بود و بچه ها را برای خوردن سحری و درک فضیلت سحر یکی یکی صدا کرد ، پدرم به سمت طاقچه رفت و رادیو را روشن کرد تا همزمان با خوردن سحری مناجات سحر را گوش دهیم و چقدر شنیدن مناجات سحرهای ماه رمضان دلنواز بود و روح و روان آدمی را نوازش می داد. بعد از خوردن سحری به سمت حوض که درکنار حیاط خانه بود روانه شدیم تا مسواک بزنیم و وضو بگیریم . سکوت شب شکسته بود و صدای مناجات خوانان روستا به گوش می رسید که در بام منزل خود مناجات خوانی می کردند.در پایین روستا مرحوم صدقعلی قباد ؛درمحله سکی باشی معروف بود و در وسط روستا محله مسجد بالا میرزا قربان امیرحسنی و در بالای روستا که پیرامون مدرسه بود صدای مرحوم عباس نجاتی به گوش می رسید که مناجات می خواند و بعد از آن اذان صبح می داد و مردم روستا متوجه می شدند که وقت نماز صبح داخل گردیده است چرا که آن زمان عده قلیلی از مردم تلویزیون داشتند و کم و بیش در خانه ها رادیو هم بود .
مساجد روستا یکی در بالا و یکی در پایین روستا بود؛ ۱۵ روز اول درمسجد بالا نماز برگزار می گردید و نیمه دوم ماه مبارک هم در مسجد پایین روستا برقرار بود .مبلّغ روحانی به روستا اعزام شده بود و با توجه به عدم نبود خانه روحانی به خانه یکی از بزرگان و ریش سفیدان یا شورای روستای آن زمان می رفت.از جمله ریش سفیدان مرحوم حاج ابوالفضل قبادی بود که سالها در منزلش از روحانیون اعزامی میزبانی می کرد، هر روز ماه مبارک هم یک نفر از اهالی روستا روحانی را به منزل خود برای افطار دعوت می کرد و ۳۰ روز ماه مبارک رمضان به همین منوال سپری می گردید.

دراولین روز ماه مبارک خادم مسجد بلندگو را روشن کرده بود و صدای اذان با رادیو پخش می شد ، ما هم کم کم سفره افطار را آماده می کردیم تا افطار کنیم .
بعد از خوردن افطار وضو گرفته و راهی مسجد شدیم،  چه شور و شوقی بر پا بود صدای همهمه ی مردم را در کوچه پس کوچه ها می شنیدیم که به سمت مسجد می آمدند پدران فانوس به دست و اهل خانه پشت سر پدر در حرکت بودند تا خود را به نماز جماعت برسانند ، کم کم مسجد از صفوف نماز گزاران پر می شد و جمعیت آنچنان زیاد می شد که دوشا دوش یکدیگر قامت می بستند بزرگترها در صف اول و دوم ، جوان ها و نوجوان ها هم در صف های آخر ، که این هم نوعی احترام به بزرگترها محسوب می شد. بعد از خواندن نماز در سمت مردانه زیارت عاشورا و دعای افتتاح خوانده می شد و بعد از آن روحانی مجلس به منبر می رفت و سخنرانی می کرد و در آخر هم با ذکر توسلی سخنانش پایان می یافت.
آن وقت بود که سماور نفتی خادم مسجد هم به جوش آمده بود و میهمانان منتظر چایی تازه دم آخر مجلس بودند ، خادم چای ها را در استکان ها می ریخت و با نعلبکی و قند در سینی های بزرگ به ترتیب به سمت مردانه و زنانه می فرستاد تا چای آخر مجلس را که خیلی هم دلچسب بود همه ی روزه داران  نوش جان کنند. آن زمان ظروف یک بار مصرف هم نبود اگر هم بود به روستا نیامده بود و به قول امروزی ها مُد نبود.
ناگفته نماند خادم مسجد بخاری نفتی را هم نیم ساعت قبل از آمدن نماز گزاران جهت گرمایش مسجد روشن می‌کرد و در آخر مجلس چنان گرما به جان می نشست که آدم دوست نداشت دوباره به هوای سرد بیرون پا بگذارد ولی باید می رفتیم و برای سحر روز دیگر ماه مبارک آماده می شدیم. در راه آمد و برگشت  از مسجد باید مواظب می شدیم که به زمین نخوریم چون آنقدر برف آمده بود که زمین سُر بود و اگر کمی بی احتیاط قدم بر می داشتیم به زمین می خوردیم ولی با این حال مردم هوای همدیگر را داشتند و مردان باصفای روستا هر شخصی جلو درب خانه یا محوطه کوچه خود را ( مُوشقار )(نوعی کاه استفاده شده) را می پاشید تا از سر خوردن افراد در حال تردد جلوگیری گردد. و این کار هم نوع دوستی زیبا در آن زمان بود.
خلاصه آن روزهای زیبا در آن ماه پر برکت می گذشت و چقدر آن خاطره های فراموش نشدنی در ذهن من نقش بسته است گویی با یادآوری آن دلم می خواهد دوباره به آن روزها برگردم.

روزهای ماه مبارک به زیبایی سپری شد و نیمه ی ماه مبارک آمد و شب تولد امام حسن مجتبی علیه السلام در مسجد شیرینی و شکلات پخش کردند و همه ی روزه داران به یمن قدوم  آن امام خوشحال و مسرور بودند.

روزهای ایام شهادت حضرت علی علیه فرا رسید و روزه داران سه شب احیاء را در مسجد برپا  داشتند و مردان روستا دعای جوشن کبیر را به نوبت می خواندند ؛هر چند سواد آنان مکتبی بود ولی آنچنان دلنشین می خواندند که در هر فراز از دعااشک ها در چشم حلقه می زد.
بانوان روستا هم نذورات خود را در ایام شهادت اداء می کردند ، یکی از بانوان که هر سال شب بیست و یکم نذر داشت آسیه خانم بود که با دعوت از بانوان همسایه و بر پا کردن اجاق آتشی آشی به نام (شتیل اریشته ) درست می‌کرد و پخش می کرد. دم افطار دختران جوان با سطل های پر از آش راهی کوچه های مختلف برای پخش آش نذری می شدند و تا دم افطار این کار به اتمام می رسید .
و همگی با ظرف پر از آش به منازل خود برای افطار برمی گشتند.

نزدیک آخرین روزهای ماه مبارک بانوان مهربان روستا مشغول پخت نان و کُوکا (نان شیرین) می شدند تا برای خانواده روحانی مبلغ سوغاتی آماده کنند البته هر خانواده ای به وسع خود چیزی تدارک می دید و این هم یک کار خودجوش و مردمی  به پاس قدردانی از زحمات روحانی مبلغ بود .
روز عید فطر فرا رسیده بود مردم همدل و همراه با شوقی وصف ناپذیر  به مسجد می آمدند تا نماز عید فطر را بخوانند و از خداوند متعال بابت میهمانی ۳۰ روزه که جان و دل را صیقل داده بود شکر گذاری و تشکر کنند...


نویسنده : یکی از خانم های رازقانی

دیدنت :الیاس امیرحسنی

آمدی و خوش شدم از دیدنت 

کاش می شد قسمتم بوسیدنت

این همه مدت کجا بودی عزیز

ما نی ایم ای گل از اهل چیدنت

دانی اصلا چیست راز زندگی

هست پنهان در همان خندیدنت

اشتباهی کن که خشمگینم کنی

لذتی دارد خطا  بخشیدنت

دوست دارم مجلس آرایی کنی

در رگم خون جوشد از رقصیدنت

ای فدای تو که درکم می کنی

جان به قربان تو وفهمیدنت 

کن دعا الیاس راشب های قدر

رب ادخلنی بدان بوییدنت

آمد رمضان :الیاس امیرحسنی

آمدرمضان و دلبری ها دارد

افطار واذان و سحری ها دارد

یارب بنما قبول خودطاعت خلق

مهمانی تو چه بربری ها دارد



آمدرمضان دوباره لب ها خشکید 

گفتم که خدایا دل من وا ترکید

مانندپدر که سفره اش پرنان بود 

یک لحظه نگاه من نمود و خندید

عجب دنیایی است این دنیا :الیاس امیرحسنی

سی سال پیش از این در غروب یکی از روزهای بهاری آنگاه که خورشید به پشت کوهی می خزید تا ماه در آید خداوند نوزاد نازنینی را به ما عنایت کرد.
دیگر تمام دغدغه ی ما اوشده بود ،با  او بازی می کردیم ،سرگرم می شدیم و در کنار او می گفتیم و می خندیدیم و اورا ترو خشک می کردیم و دیگر خودمان را فراموش کرده بودیم .مدتی که گذشت دیدیم که وقتی شیر می خورد دهانش کف می کند و این موضوع مادرش و مرا بسیار نگران کرده بود .
همسایه ها واقوام با حالتی دلسوزانه همه نصیحتمان می کردند که هرچه زودتر بچه را به درمانگاه ببریم وتادیر نشده فکری به حالش بکنیم و این میزان استرس ونگرانی مان بالخصوص نگرانی مادرش را بالا می برد .
سولین را دریک  روز بارانی برداشتیم و به درمانگاه محله بردیم ؛ مشکل را که گفتیم دکتر نگاهی به کودک انداخت و چشم و دهانش را معاینه کرد و گفت :"هر چه سریعتر او را به بیمارستان کودکان ببرید تا درمانش کنند من کاری نمی توانم بکنم ."دراینجا بود که دلمان فرو ریخت و ابرسیاه نا امیدی بر وجودمان سایه انداخت .
با خدایا به دادمان برس ،خدایا کمکمان کن ،خدایا ما شفای بچه را از تو می خواهیم به خیابان رسیدیم و پس از کمی این سو و آن سو دویدن ماشینی کرایه کردیم و به طرف بیمارستان کودکان حرکت کردیم .
مادر سولین درتمام راه اورا گرم به آغوش کشیده بود وبا او نجوا می کرد :"مادر برایت بمیرد ،چیزی نیست ،خیلی زود خوب می شوی عزیزکم "
رسیدیم به تقاطع ولیعصر و طالقانی و وارد بیمارستان شدیم در راهرو بیمارستان که بودیم خانمی پیر ومسن ما را و بچه را که دید به طرفمان آمد و گفت:" شما برای چه این جا آمده اید ،این بچه هیچ چیزش نیست ،چرا این همه دلهره و اضطراب دارید ."ما چیزی نگفتیم اما در دلمان گفتیم که :"برو ببینیم بابا ،شما مگر دکتری ؟"
پس از مدتی که نوبتمان شد و وارد اتاق دکتر شدیم ،باحیرت دیدیم که همان خانم مسن پشت میز طبابت نشسته است ؛کمی شرمنده شدیم ولی خانم دکتر با خوبرویی و مهربانی گفتند :"آمپولی برای کودکتان می نویسم ،بعد از تزریق خوابش می برد و وقتی بیدارشد ،لب هایش خشک می شود پس شما کمی آب به لب هایش می زنید ،وپس از مدتی دیگر دهانش کف نمی کند اگر هم کف کرد مسئله ی زیاد مهمی نیست ونباید نگران باشید ."
از بیمارستان در آمدیم خدا  را هزاران بارشکر کردیم که سولین ما بیماری اش جدی و مهم نبود ؛خواستیم که برگردیم به خانه و دیگر هواداشت غروب می کرد و شب می شد .
به نزدیکترین آژانس سرزدم ؛از مقصدم پرسیدند و قتی گفتم اسلامشهر ،به همدیگر نگاه کردند و هیچکدام حاضر نشد مارابرساند ،گفتم کرایه اش هرچه باشد کمی هم رویش می گذارم و تقدیم می کنم باز هیچکدام راضی نشد ومن هم در آژانس را محکم به هم کوفتم وبیرون آمدم.
لحظاتی درکنار خیابان ایستاده بودیم که یک آقا و خانم با یک ماشین شاستی بلند جلوی پایمان ترمز کردند و گفتند:" بیایید بالا "
سوار شدیم ،هردو از آدم های متشخص،فهمیده ومتخصص در پزشکی بودند .
گفتند:"تا شما را درکنار خیابان بچه بغل دیدیم ،متوجه شدیم که بیمار دارید وسوارتان کردیم و تا میدان آزادی شما را می بریم ."
یک دسته پول از جیبم درآوردم و روی داشبرد گذاشتم و گفتم: "این کار شما ،این محبت شما با هیچ چیزی قابل جبران نیست ،ببخشیدناقابل است ."
آن ها قبول نکردند و پول را بازگرداندند و به آزادی رسیدیم و از آن جا هم ماشین دیگری کرایه کردیم و به منزل آمدیم و در این رفت و برگشت گویی چندواحد درس انسان شناسی پاس کردم و باخود گفتم عجب دنیایی است این دنیا

سروبالنده طراز:الیاس امیرحسنی

شاعرم موی درازم را ببین

عاشقم راز ونیازم را ببین 

می نویسم ای حبیب قلبها

رحم کن سوز و گدازم را ببین

می زنم بر تاردل مضراب را

نغمه ی راه حجازم را ببین 

دست خود را سایبان دیده کن

بوسه  در وقت نمازم راببین

مرحمی بر دردهای ما فرست

ده شرابی بعد  رازم را ببین

دوست دارم درهمه حالی تورا

زخمه ها بر سیم سازم را ببین

گفته ای الیاس دارد ادعا 

سروبالنده طرازم راببین


بهشت:الیاس امیرحسنی

خدا باتو جهانم را چه زیبا کرد

دلم را باخیال تو چه شیدا کرد

هزاران بار شکرش می کنم زیرا

مرا عشق تو این مدت سرپاکرد

"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد"

خدا اما گواهی هایم امضا کرد

یقین دارم که دوزخ جایگاهم نیست

بهشت من توبودی قلبم افشا کرد

اگر حتی جهنم هم روم گویم

مرا عشق تو در دنیا، مصفا کرد

اگر غم داشت اگرشر داشت یاهرچیز

گلی زیبا به من با مهر اهدا کرد

خداوندا خودت الیاس را دریاب

که با تو با تمام عشق نجوا کرد




دوچشمت : الیاس امیرحسنی

ای راز جهان درآن دوچشمت

اسرار نهان درآن دوچشمت 

تاریخ تمام سرگذشتم  

گردیده بیان درآن دوچشمت 

ای آرزوی تمام عمرم 

معلوم و  عیان درآن دوچشمت

صد قصه ی عشق ومهربانی

آید به زبان درآن دوچشمت 

از هرچه بلا نجاتمان داد

زنهار و امان در آن دوچشمت

پیریم و اجل پی شکار است

تصویر جوان درآن دوچشمت

الیاس تورا خدا نگهدار

اشک است روان درآن دوچشمت




ای قطار :الیاس امیرحسنی

منتظر هستم بیایی ای قطار

دیر کردی پس کجایی ای قطار

زودترآو سوارم کن ببر 

دارم امید رهایی ای قطار

خسته ام از ماندن اینجا ره برو

دورتر ها تا هاوایی ای قطار

می دهد اینجا دگر بوی جنون

هان ببر تا ناکجایی ای قطار

ترس دارد زندگی با وحشیان

می رسد برجان بلایی ای قطار

می روم گر تو نیایی ایلیاس

تا به آفریقا هوایی ای قطار