کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

شما :الیاس امیرحسنی


مانده ام حیران درآن روی شما
همچو محراب است ابروی شما
می شناسی یا نه  آیا بنده را
هستم آن آواره ی کوی شما 
از هزاران دل که بر زلف شماست
بسته ام یک دل بر موی شما
هر شب آیی در خیالم ساعتی
مانده در ذهنم کنون بوی شما
مرکز عالم به چشم من کجاست؟
مرکز آن خال هندوی شما
قبله ات آیا کدامین سو بود
قبله ام باشد همه سوی شما 
آفرین الیاس شیرین کام تو
وه چه شیرین است لیموی شما

دوزج ۲:الیاس امیرحسنی


دوست دارم بار دیگر

راهی دوزج شوم

درمیان برف جاده

سُر خورم یا کج شوم

می روم تا در کلاس

جبر خود حاضر شوم

درسهایم را بخوانم

مفلق و ماهر شوم

می روم تا باز بینم

کاوه را با افتخاری

یا سهیلی و شکر ریز

منصوری با فخاری

آبیارو ذاکر آرام

احمدی فیاض حداد

قاسمعلی بازمانی وکریمی

نرجسی چون درس می داد

یادم آمد سید والا قریشی

صفویه پرپوچی باغلامی

،سجادی سلطانی میرابی

آمینون و نادری هاقاسمی

منوچهری و موید با سروش

امیرحسینی رضا میری مطهر

اسدی مهدیلی بیگدلی امینی

غلامرضایی و شهبازی وغفار

در کلاس هر کدام

آموختم درس

تا که خو د گردیدم

آخر یک مدرس

دوست دارم باز بینم

برف های آن زمان را

سال های سعی و کوشش

رازقان و هم آجان را

آن پیاده آمدن ها

پشت نیسان کمپرس ها

دیر کردن ها امتحان ها

اضطراب و استرس ها

کاش می شد باردیگر

می شدم یک دانش آموز

می شدم راهی دوزج

با رفیقانم من امروز

کچلا:الیاس امیرحسنی


"کچلا جمع بشوید

برویم پیش خدا

یا به ما موبدهد

یا بزند گردن ما"

آخر این که نشود

عده ای سر فکلی

برخی از این رفقا

موی سرشان کاکلی

ولی اما سرما

مثل لامپ ال ای دی

آخه انصافت کجاست

به کیا چیا میدی ؟

"کچلا جمع بشوید

برویم پیش خدا

یا به ما موبدهد

یا بزند گردن ما"

من دلم می خواهد

رو سرم موباشد

نه که مثل آینه

یا چو کدو باشد

من دلم می خواهد

کنم افشان مورا

هر زمان شانه زنم

باد دهم گیسورا

من دلم می خواهد

کنم آغاز سماع

مو بریزم به جلو

مثل یک مرد شجاع

ولی اما کچلم

به سرم رفته کلا

"کچلا جمع بشوید

برویم پیش خدا"


تاتو بخوانی ام : الیاس امیرحسنی


می خواهم ستاره شوم

بدرخشم

می خواهم خورشید شوم

بتابم

می خواهم ماه شوم

عاشقان به من بنگرند

می خواهم گل شوم

رایحه بپراکنم

می خواهم لبخند شوم

برلب خوبان بنشینم

می خواهم سیب شوم

آدم رابفریبم

می خواهم کبوتر شوم

نامه ها رابرسانم

نه نه می خواهم

کتاب شوم

تا تو بخوانی ام


نقاب :الیاس امیرحسنی


به نام خدایی که آب آفرید

برای رفاقت کتاب آفرید

برای رسیدن به یک حال خوب

کباب بزرگ بناب آفرید

برای دیابت وخوابی عمیق

شبیه به سنجد عناب آفرید

برای گرفتن وبستن وتاب

زپنبه ،کتان، مو،طناب آفرید

برای ریا کار ودزد دغل

به چهره محاسن ،نقاب آفرید

برای من مست یک لا قبا

زتاک معزز شراب آفرید

خدایا تورا شکر الیاس گفت

خدایی که تریاک ناب آفرید

بارون:الیاس امیرحسنی


شرشر باران می باره

در دلم امید می کاره

من اگه که مرده باشم

زنده میشم

وقتی که بارون بباره

آب دره جاری میشه

کوه و صحرا ودر ودشت

همگی آبیاری میشه

دوباره مثل قدیما

چه قشنگ

روزگاری میشه

وقتی که بارون می باره

من میرم بیرون دوباره

سیل که از رودخونه اومد

ببینم که چی میاره

وقتی که بارون می باره

چتر مهربونی واکن

بعد بیا منو صدا کن

بزنیم قدم بخندیم

زیربارون یه دعا کن

بگیم ای خدا ی بارون

نکن هیچ کسی رو حیرون

نذا دیگه جنگی باشه

ای خدای رود کارون

باتو قهرم :الیاس امیرحسنی


باشد اصلا باتوقهرم بعد ازینم لال تو

این همه ماندیم اما ناشناس وکال تو

آمدی روزی نشستی بر سریر قلب من

وه زدی قلبم شکستی این چنین است حال تو

کل هرچیزی که داریم جان ومال و قیل وقال

گو بیا بردار واصلا همه اش شد مال تو

عمر خود را کردم و پیر مرام تو شدم

بسته ام اینک کمر را سفت سفت با شال تو

دوستت داریم از جان باورت آخرنشد

برهمان هندو قسم یعنی قسم برخال تو

از خدا خواهم همیشه تا بود خوش قسمتت

سال وحال و قیل وقال و چال ونال وفا ل تو

این غزل هم از غزل های قشنگت ایلیاس

ای شوم من خودفدای شعر ناب و آل تو

ای ماه :الیاس امیرحسنی


از آسمان

پایین بیا

رویت ببوسم

بفشارمت بر قلب خود

بویت نمایم

دور تو بینم اختران

دررقص باشند

چشمک زنان

آسوده و خوشبخت باشند

من هم یکی از اختران

بودم چه می شد

دلبرده ی زیبا رخان

بودم چه می شد

ای ماه من

پایین بیا رویت ببوسم

برقلب خود بفشارمت

مویت ببویم

زاغ سپید: الیاس امیرحسنی

ای زاغ سپید خوش خبر باش

شاید بپزد مادرم آش

این رسم قشنگ دوره ی ماست

در پشت مسافران پزیم آش

وقتی پسری رود به خدمت

سالم برسد به خانه ای کاش

یازائر کربلا و مشهد

غارت نشود به دست اوباش

ای زاغ سپیدخیر است اخبار

البته نکردم هیچ کنکاش

هرروز بیا خبر بیاور

از مرگ ستمگران کول باش

الیاس بگو به زاغ خیر است

شاید برسد به دست پاداش

رازقان وخاطراتش۳۵:الیاس امیرحسنی



زمستان بود کم کم برف می بارید و ماه مهمانی خدا هم از راه رسیده بود و عطر آن فضا را آکنده بود . دراولین سحر ماه خدا مادرم سفره را پهن کرده بود و بچه ها را برای خوردن سحری و درک فضیلت سحر یکی یکی صدا کرد ، پدرم به سمت طاقچه رفت و رادیو را روشن کرد تا همزمان با خوردن سحری مناجات سحر را گوش دهیم و چقدر شنیدن مناجات سحرهای ماه رمضان دلنواز بود و روح و روان آدمی را نوازش می داد. بعد از خوردن سحری به سمت حوض که درکنار حیاط خانه بود روانه شدیم تا مسواک بزنیم و وضو بگیریم . سکوت شب شکسته بود و صدای مناجات خوانان روستا به گوش می رسید که در بام منزل خود مناجات خوانی می کردند.در پایین روستا مرحوم صدقعلی قباد ؛درمحله سکی باشی معروف بود و در وسط روستا محله مسجد بالا میرزا قربان امیرحسنی و در بالای روستا که پیرامون مدرسه بود صدای مرحوم عباس نجاتی به گوش می رسید که مناجات می خواند و بعد از آن اذان صبح می داد و مردم روستا متوجه می شدند که وقت نماز صبح داخل گردیده است چرا که آن زمان عده قلیلی از مردم تلویزیون داشتند و کم و بیش در خانه ها رادیو هم بود .
مساجد روستا یکی در بالا و یکی در پایین روستا بود؛ ۱۵ روز اول درمسجد بالا نماز برگزار می گردید و نیمه دوم ماه مبارک هم در مسجد پایین روستا برقرار بود .مبلّغ روحانی به روستا اعزام شده بود و با توجه به عدم نبود خانه روحانی به خانه یکی از بزرگان و ریش سفیدان یا شورای روستای آن زمان می رفت.از جمله ریش سفیدان مرحوم حاج ابوالفضل قبادی بود که سالها در منزلش از روحانیون اعزامی میزبانی می کرد، هر روز ماه مبارک هم یک نفر از اهالی روستا روحانی را به منزل خود برای افطار دعوت می کرد و ۳۰ روز ماه مبارک رمضان به همین منوال سپری می گردید.

دراولین روز ماه مبارک خادم مسجد بلندگو را روشن کرده بود و صدای اذان با رادیو پخش می شد ، ما هم کم کم سفره افطار را آماده می کردیم تا افطار کنیم .
بعد از خوردن افطار وضو گرفته و راهی مسجد شدیم،  چه شور و شوقی بر پا بود صدای همهمه ی مردم را در کوچه پس کوچه ها می شنیدیم که به سمت مسجد می آمدند پدران فانوس به دست و اهل خانه پشت سر پدر در حرکت بودند تا خود را به نماز جماعت برسانند ، کم کم مسجد از صفوف نماز گزاران پر می شد و جمعیت آنچنان زیاد می شد که دوشا دوش یکدیگر قامت می بستند بزرگترها در صف اول و دوم ، جوان ها و نوجوان ها هم در صف های آخر ، که این هم نوعی احترام به بزرگترها محسوب می شد. بعد از خواندن نماز در سمت مردانه زیارت عاشورا و دعای افتتاح خوانده می شد و بعد از آن روحانی مجلس به منبر می رفت و سخنرانی می کرد و در آخر هم با ذکر توسلی سخنانش پایان می یافت.
آن وقت بود که سماور نفتی خادم مسجد هم به جوش آمده بود و میهمانان منتظر چایی تازه دم آخر مجلس بودند ، خادم چای ها را در استکان ها می ریخت و با نعلبکی و قند در سینی های بزرگ به ترتیب به سمت مردانه و زنانه می فرستاد تا چای آخر مجلس را که خیلی هم دلچسب بود همه ی روزه داران  نوش جان کنند. آن زمان ظروف یک بار مصرف هم نبود اگر هم بود به روستا نیامده بود و به قول امروزی ها مُد نبود.
ناگفته نماند خادم مسجد بخاری نفتی را هم نیم ساعت قبل از آمدن نماز گزاران جهت گرمایش مسجد روشن می‌کرد و در آخر مجلس چنان گرما به جان می نشست که آدم دوست نداشت دوباره به هوای سرد بیرون پا بگذارد ولی باید می رفتیم و برای سحر روز دیگر ماه مبارک آماده می شدیم. در راه آمد و برگشت  از مسجد باید مواظب می شدیم که به زمین نخوریم چون آنقدر برف آمده بود که زمین سُر بود و اگر کمی بی احتیاط قدم بر می داشتیم به زمین می خوردیم ولی با این حال مردم هوای همدیگر را داشتند و مردان باصفای روستا هر شخصی جلو درب خانه یا محوطه کوچه خود را ( مُوشقار )(نوعی کاه استفاده شده) را می پاشید تا از سر خوردن افراد در حال تردد جلوگیری گردد. و این کار هم نوع دوستی زیبا در آن زمان بود.
خلاصه آن روزهای زیبا در آن ماه پر برکت می گذشت و چقدر آن خاطره های فراموش نشدنی در ذهن من نقش بسته است گویی با یادآوری آن دلم می خواهد دوباره به آن روزها برگردم.

روزهای ماه مبارک به زیبایی سپری شد و نیمه ی ماه مبارک آمد و شب تولد امام حسن مجتبی علیه السلام در مسجد شیرینی و شکلات پخش کردند و همه ی روزه داران به یمن قدوم  آن امام خوشحال و مسرور بودند.

روزهای ایام شهادت حضرت علی علیه فرا رسید و روزه داران سه شب احیاء را در مسجد برپا  داشتند و مردان روستا دعای جوشن کبیر را به نوبت می خواندند ؛هر چند سواد آنان مکتبی بود ولی آنچنان دلنشین می خواندند که در هر فراز از دعااشک ها در چشم حلقه می زد.
بانوان روستا هم نذورات خود را در ایام شهادت اداء می کردند ، یکی از بانوان که هر سال شب بیست و یکم نذر داشت آسیه خانم بود که با دعوت از بانوان همسایه و بر پا کردن اجاق آتشی آشی به نام (شتیل اریشته ) درست می‌کرد و پخش می کرد. دم افطار دختران جوان با سطل های پر از آش راهی کوچه های مختلف برای پخش آش نذری می شدند و تا دم افطار این کار به اتمام می رسید .
و همگی با ظرف پر از آش به منازل خود برای افطار برمی گشتند.

نزدیک آخرین روزهای ماه مبارک بانوان مهربان روستا مشغول پخت نان و کُوکا (نان شیرین) می شدند تا برای خانواده روحانی مبلغ سوغاتی آماده کنند البته هر خانواده ای به وسع خود چیزی تدارک می دید و این هم یک کار خودجوش و مردمی  به پاس قدردانی از زحمات روحانی مبلغ بود .
روز عید فطر فرا رسیده بود مردم همدل و همراه با شوقی وصف ناپذیر  به مسجد می آمدند تا نماز عید فطر را بخوانند و از خداوند متعال بابت میهمانی ۳۰ روزه که جان و دل را صیقل داده بود شکر گذاری و تشکر کنند...


نویسنده : یکی از خانم های رازقانی