کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

عجب دنیایی است این دنیا :الیاس امیرحسنی

سی سال پیش از این در غروب یکی از روزهای بهاری آنگاه که خورشید به پشت کوهی می خزید تا ماه در آید خداوند نوزاد نازنینی را به ما عنایت کرد.
دیگر تمام دغدغه ی ما اوشده بود ،با  او بازی می کردیم ،سرگرم می شدیم و در کنار او می گفتیم و می خندیدیم و اورا ترو خشک می کردیم و دیگر خودمان را فراموش کرده بودیم .مدتی که گذشت دیدیم که وقتی شیر می خورد دهانش کف می کند و این موضوع مادرش و مرا بسیار نگران کرده بود .
همسایه ها واقوام با حالتی دلسوزانه همه نصیحتمان می کردند که هرچه زودتر بچه را به درمانگاه ببریم وتادیر نشده فکری به حالش بکنیم و این میزان استرس ونگرانی مان بالخصوص نگرانی مادرش را بالا می برد .
سولین را دریک  روز بارانی برداشتیم و به درمانگاه محله بردیم ؛ مشکل را که گفتیم دکتر نگاهی به کودک انداخت و چشم و دهانش را معاینه کرد و گفت :"هر چه سریعتر او را به بیمارستان کودکان ببرید تا درمانش کنند من کاری نمی توانم بکنم ."دراینجا بود که دلمان فرو ریخت و ابرسیاه نا امیدی بر وجودمان سایه انداخت .
با خدایا به دادمان برس ،خدایا کمکمان کن ،خدایا ما شفای بچه را از تو می خواهیم به خیابان رسیدیم و پس از کمی این سو و آن سو دویدن ماشینی کرایه کردیم و به طرف بیمارستان کودکان حرکت کردیم .
مادر سولین درتمام راه اورا گرم به آغوش کشیده بود وبا او نجوا می کرد :"مادر برایت بمیرد ،چیزی نیست ،خیلی زود خوب می شوی عزیزکم "
رسیدیم به تقاطع ولیعصر و طالقانی و وارد بیمارستان شدیم در راهرو بیمارستان که بودیم خانمی پیر ومسن ما را و بچه را که دید به طرفمان آمد و گفت:" شما برای چه این جا آمده اید ،این بچه هیچ چیزش نیست ،چرا این همه دلهره و اضطراب دارید ."ما چیزی نگفتیم اما در دلمان گفتیم که :"برو ببینیم بابا ،شما مگر دکتری ؟"
پس از مدتی که نوبتمان شد و وارد اتاق دکتر شدیم ،باحیرت دیدیم که همان خانم مسن پشت میز طبابت نشسته است ؛کمی شرمنده شدیم ولی خانم دکتر با خوبرویی و مهربانی گفتند :"آمپولی برای کودکتان می نویسم ،بعد از تزریق خوابش می برد و وقتی بیدارشد ،لب هایش خشک می شود پس شما کمی آب به لب هایش می زنید ،وپس از مدتی دیگر دهانش کف نمی کند اگر هم کف کرد مسئله ی زیاد مهمی نیست ونباید نگران باشید ."
از بیمارستان در آمدیم خدا  را هزاران بارشکر کردیم که سولین ما بیماری اش جدی و مهم نبود ؛خواستیم که برگردیم به خانه و دیگر هواداشت غروب می کرد و شب می شد .
به نزدیکترین آژانس سرزدم ؛از مقصدم پرسیدند و قتی گفتم اسلامشهر ،به همدیگر نگاه کردند و هیچکدام حاضر نشد مارابرساند ،گفتم کرایه اش هرچه باشد کمی هم رویش می گذارم و تقدیم می کنم باز هیچکدام راضی نشد ومن هم در آژانس را محکم به هم کوفتم وبیرون آمدم.
لحظاتی درکنار خیابان ایستاده بودیم که یک آقا و خانم با یک ماشین شاستی بلند جلوی پایمان ترمز کردند و گفتند:" بیایید بالا "
سوار شدیم ،هردو از آدم های متشخص،فهمیده ومتخصص در پزشکی بودند .
گفتند:"تا شما را درکنار خیابان بچه بغل دیدیم ،متوجه شدیم که بیمار دارید وسوارتان کردیم و تا میدان آزادی شما را می بریم ."
یک دسته پول از جیبم درآوردم و روی داشبرد گذاشتم و گفتم: "این کار شما ،این محبت شما با هیچ چیزی قابل جبران نیست ،ببخشیدناقابل است ."
آن ها قبول نکردند و پول را بازگرداندند و به آزادی رسیدیم و از آن جا هم ماشین دیگری کرایه کردیم و به منزل آمدیم و در این رفت و برگشت گویی چندواحد درس انسان شناسی پاس کردم و باخود گفتم عجب دنیایی است این دنیا

سروبالنده طراز:الیاس امیرحسنی

شاعرم موی درازم را ببین

عاشقم راز ونیازم را ببین 

می نویسم ای حبیب قلبها

رحم کن سوز و گدازم را ببین

می زنم بر تاردل مضراب را

نغمه ی راه حجازم را ببین 

دست خود را سایبان دیده کن

بوسه  در وقت نمازم راببین

مرحمی بر دردهای ما فرست

ده شرابی بعد  رازم را ببین

دوست دارم درهمه حالی تورا

زخمه ها بر سیم سازم را ببین

گفته ای الیاس دارد ادعا 

سروبالنده طرازم راببین


بهشت:الیاس امیرحسنی

خدا باتو جهانم را چه زیبا کرد

دلم را باخیال تو چه شیدا کرد

هزاران بار شکرش می کنم زیرا

مرا عشق تو این مدت سرپاکرد

"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد"

خدا اما گواهی هایم امضا کرد

یقین دارم که دوزخ جایگاهم نیست

بهشت من توبودی قلبم افشا کرد

اگر حتی جهنم هم روم گویم

مرا عشق تو در دنیا، مصفا کرد

اگر غم داشت اگرشر داشت یاهرچیز

گلی زیبا به من با مهر اهدا کرد

خداوندا خودت الیاس را دریاب

که با تو با تمام عشق نجوا کرد




دوچشمت : الیاس امیرحسنی

ای راز جهان درآن دوچشمت

اسرار نهان درآن دوچشمت 

تاریخ تمام سرگذشتم  

گردیده بیان درآن دوچشمت 

ای آرزوی تمام عمرم 

معلوم و  عیان درآن دوچشمت

صد قصه ی عشق ومهربانی

آید به زبان درآن دوچشمت 

از هرچه بلا نجاتمان داد

زنهار و امان در آن دوچشمت

پیریم و اجل پی شکار است

تصویر جوان درآن دوچشمت

الیاس تورا خدا نگهدار

اشک است روان درآن دوچشمت




ای قطار :الیاس امیرحسنی

منتظر هستم بیایی ای قطار

دیر کردی پس کجایی ای قطار

زودترآو سوارم کن ببر 

دارم امید رهایی ای قطار

خسته ام از ماندن اینجا ره برو

دورتر ها تا هاوایی ای قطار

می دهد اینجا دگر بوی جنون

هان ببر تا ناکجایی ای قطار

ترس دارد زندگی با وحشیان

می رسد برجان بلایی ای قطار

می روم گر تو نیایی ایلیاس

تا به آفریقا هوایی ای قطار




نه سلام و نه علیکی:الیاس امیرحسنی

نه سلام و نه علیکی

نه پیام و نه که پیکی

بگذشت عید و اما

نه شرابی و نه کیکی

به اینستا به پیجی

نه حقیقت و نه  فیکی

به هتل ،متل ،کبابی

نه کباب واسِتیکی

نه صداقتی نه عشقی

نه زدن به هم تیکی

تو ولی همیشه گفتی 

همه وقت ها لبیکی

دگر این چه شیوه باشد

الیاس من کمیکی

ای اکلر:الیاس امیرحسنی

اگر پیداشود دلبر

برای آن پری پیکر

وآن لب های چون شکر

نویسم بر خط دفتر 

به نام یا هو الاکبر

کنارش برگ نیلوفر

ببندم بال یک کفتر

بگویم ای وفا گستر

توای زیبا ملک منظر

توای گم گشته را رهبر 

توای فالوده ای اکلر

بیا بامن نشین محضر

انارم را بزن گلپر

بخوری ده از آن عنبر

نمی گویم که شو همسر

ولی تاکن کمی بهتر 

بیا تاجم بنه برسر

خطاب آخر ای سرور

بگیر آخر مرا دربر

نرو تنها نرو نگذر




به به :الیاس امیرحسنی

آسمان صاف است به به

کارمان آف است به به

جمله مسئولان کشور

حرفشان لاف است به به

دوستی دارم که گوید 

شهرمان خواف است به به

بحثهای مجلس ما

اکثرا گاف است به به 

شیخ مفسد لا ابالی

صاحب داف است به به 

این ترامپ لامروت

مردکی هاف است به به

الیاس  این رازقانی

شعر ومر باف است به به 


هیجا :الیاس امیرحسنی

خنده ات جان را مصفا می کند 

راهی آغوش دریا می کند

غنچه ی لب همچوگل وا می شود

لاله ی دل را شکوفا می کند

خنده ات صبح شبی ظلمانی است

مرگ را این گونه حاشا می کند

در مخم انگیزه پیدا می شود

پاو دستم را توانا می کند

می زنم باشوق دستم را به کار

رقص و شادی حالم افشا می کند

خنده ات صلحی پس از خشم آوری است

ارتشت باخنده هیجا می کند

بعد هرسختی بود آسا نی یی

دیده ای الیاس غوغا می کند 

فشک: الیاس امیرحسنی

در انتظارت رود و دریا خشک گردید

خون در دل آهوی تنها مشک گردید 

دیگر بیا تا ما نمردیم ونرفتیم 

اشکم دم مشکم فراهان فشک گردید