شاعرم موی درازم را ببین
عاشقم راز ونیازم را ببین
می نویسم ای حبیب قلبها
رحم کن سوز و گدازم را ببین
می زنم بر تاردل مضراب را
نغمه ی راه حجازم را ببین
دست خود را سایبان دیده کن
بوسه در وقت نمازم راببین
مرحمی بر دردهای ما فرست
ده شرابی بعد رازم را ببین
دوست دارم درهمه حالی تورا
زخمه ها بر سیم سازم را ببین
گفته ای الیاس دارد ادعا
سروبالنده طرازم راببین
خدا باتو جهانم را چه زیبا کرد
دلم را باخیال تو چه شیدا کرد
هزاران بار شکرش می کنم زیرا
مرا عشق تو این مدت سرپاکرد
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد"
خدا اما گواهی هایم امضا کرد
یقین دارم که دوزخ جایگاهم نیست
بهشت من توبودی قلبم افشا کرد
اگر حتی جهنم هم روم گویم
مرا عشق تو در دنیا، مصفا کرد
اگر غم داشت اگرشر داشت یاهرچیز
گلی زیبا به من با مهر اهدا کرد
خداوندا خودت الیاس را دریاب
که با تو با تمام عشق نجوا کرد
ای راز جهان درآن دوچشمت
اسرار نهان درآن دوچشمت
تاریخ تمام سرگذشتم
گردیده بیان درآن دوچشمت
ای آرزوی تمام عمرم
معلوم و عیان درآن دوچشمت
صد قصه ی عشق ومهربانی
آید به زبان درآن دوچشمت
از هرچه بلا نجاتمان داد
زنهار و امان در آن دوچشمت
پیریم و اجل پی شکار است
تصویر جوان درآن دوچشمت
الیاس تورا خدا نگهدار
اشک است روان درآن دوچشمت
منتظر هستم بیایی ای قطار
دیر کردی پس کجایی ای قطار
زودترآو سوارم کن ببر
دارم امید رهایی ای قطار
خسته ام از ماندن اینجا ره برو
دورتر ها تا هاوایی ای قطار
می دهد اینجا دگر بوی جنون
هان ببر تا ناکجایی ای قطار
ترس دارد زندگی با وحشیان
می رسد برجان بلایی ای قطار
می روم گر تو نیایی ایلیاس
تا به آفریقا هوایی ای قطار
نه سلام و نه علیکی
نه پیام و نه که پیکی
بگذشت عید و اما
نه شرابی و نه کیکی
به اینستا به پیجی
نه حقیقت و نه فیکی
به هتل ،متل ،کبابی
نه کباب واسِتیکی
نه صداقتی نه عشقی
نه زدن به هم تیکی
تو ولی همیشه گفتی
همه وقت ها لبیکی
دگر این چه شیوه باشد
الیاس من کمیکی
اگر پیداشود دلبر
برای آن پری پیکر
وآن لب های چون شکر
نویسم بر خط دفتر
به نام یا هو الاکبر
کنارش برگ نیلوفر
ببندم بال یک کفتر
بگویم ای وفا گستر
توای زیبا ملک منظر
توای گم گشته را رهبر
توای فالوده ای اکلر
بیا بامن نشین محضر
انارم را بزن گلپر
بخوری ده از آن عنبر
نمی گویم که شو همسر
ولی تاکن کمی بهتر
بیا تاجم بنه برسر
خطاب آخر ای سرور
بگیر آخر مرا دربر
نرو تنها نرو نگذر
آسمان صاف است به به
کارمان آف است به به
جمله مسئولان کشور
حرفشان لاف است به به
دوستی دارم که گوید
شهرمان خواف است به به
بحثهای مجلس ما
اکثرا گاف است به به
شیخ مفسد لا ابالی
صاحب داف است به به
این ترامپ لامروت
مردکی هاف است به به
الیاس این رازقانی
شعر ومر باف است به به
خنده ات جان را مصفا می کند
راهی آغوش دریا می کند
غنچه ی لب همچوگل وا می شود
لاله ی دل را شکوفا می کند
خنده ات صبح شبی ظلمانی است
مرگ را این گونه حاشا می کند
در مخم انگیزه پیدا می شود
پاو دستم را توانا می کند
می زنم باشوق دستم را به کار
رقص و شادی حالم افشا می کند
خنده ات صلحی پس از خشم آوری است
ارتشت باخنده هیجا می کند
بعد هرسختی بود آسا نی یی
دیده ای الیاس غوغا می کند
در انتظارت رود و دریا خشک گردید
خون در دل آهوی تنها مشک گردید
دیگر بیا تا ما نمردیم ونرفتیم
اشکم دم مشکم فراهان فشک گردید