به نام خدایی که آب آفرید
برای رفاقت کتاب آفرید
برای رسیدن به یک حال خوب
کباب بزرگ بناب آفرید
برای دیابت وخوابی عمیق
شبیه به سنجد عناب آفرید
برای گرفتن وبستن وتاب
زپنبه ،کتان، مو،طناب آفرید
برای ریا کار ودزد دغل
به چهره محاسن ،نقاب آفرید
برای من مست یک لا قبا
زتاک معزز شراب آفرید
خدایا تورا شکر الیاس گفت
خدایی که تریاک ناب آفرید
شرشر باران می باره
در دلم امید می کاره
من اگه که مرده باشم
زنده میشم
وقتی که بارون بباره
آب دره جاری میشه
کوه و صحرا ودر ودشت
همگی آبیاری میشه
دوباره مثل قدیما
چه قشنگ
روزگاری میشه
وقتی که بارون می باره
من میرم بیرون دوباره
سیل که از رودخونه اومد
ببینم که چی میاره
وقتی که بارون می باره
چتر مهربونی واکن
بعد بیا منو صدا کن
بزنیم قدم بخندیم
زیربارون یه دعا کن
بگیم ای خدا ی بارون
نکن هیچ کسی رو حیرون
نذا دیگه جنگی باشه
ای خدای رود کارون
باشد اصلا باتوقهرم بعد ازینم لال تو
این همه ماندیم اما ناشناس وکال تو
آمدی روزی نشستی بر سریر قلب من
وه زدی قلبم شکستی این چنین است حال تو
کل هرچیزی که داریم جان ومال و قیل وقال
گو بیا بردار واصلا همه اش شد مال تو
عمر خود را کردم و پیر مرام تو شدم
بسته ام اینک کمر را سفت سفت با شال تو
دوستت داریم از جان باورت آخرنشد
برهمان هندو قسم یعنی قسم برخال تو
از خدا خواهم همیشه تا بود خوش قسمتت
سال وحال و قیل وقال و چال ونال وفا ل تو
این غزل هم از غزل های قشنگت ایلیاس
ای شوم من خودفدای شعر ناب و آل تو
از آسمان
پایین بیا
رویت ببوسم
بفشارمت بر قلب خود
بویت نمایم
دور تو بینم اختران
دررقص باشند
چشمک زنان
آسوده و خوشبخت باشند
من هم یکی از اختران
بودم چه می شد
دلبرده ی زیبا رخان
بودم چه می شد
ای ماه من
پایین بیا رویت ببوسم
برقلب خود بفشارمت
مویت ببویم
ای زاغ سپید خوش خبر باش
شاید بپزد مادرم آش
این رسم قشنگ دوره ی ماست
در پشت مسافران پزیم آش
وقتی پسری رود به خدمت
سالم برسد به خانه ای کاش
یازائر کربلا و مشهد
غارت نشود به دست اوباش
ای زاغ سپیدخیر است اخبار
البته نکردم هیچ کنکاش
هرروز بیا خبر بیاور
از مرگ ستمگران کول باش
الیاس بگو به زاغ خیر است
شاید برسد به دست پاداش
آمدی و خوش شدم از دیدنت
کاش می شد قسمتم بوسیدنت
این همه مدت کجا بودی عزیز
ما نی ایم ای گل از اهل چیدنت
دانی اصلا چیست راز زندگی
هست پنهان در همان خندیدنت
اشتباهی کن که خشمگینم کنی
لذتی دارد خطا بخشیدنت
دوست دارم مجلس آرایی کنی
در رگم خون جوشد از رقصیدنت
ای فدای تو که درکم می کنی
جان به قربان تو وفهمیدنت
کن دعا الیاس راشب های قدر
رب ادخلنی بدان بوییدنت
آمدرمضان و دلبری ها دارد
افطار واذان و سحری ها دارد
یارب بنما قبول خودطاعت خلق
مهمانی تو چه بربری ها دارد
آمدرمضان دوباره لب ها خشکید
گفتم که خدایا دل من وا ترکید
مانندپدر که سفره اش پرنان بود
یک لحظه نگاه من نمود و خندید
شاعرم موی درازم را ببین
عاشقم راز ونیازم را ببین
می نویسم ای حبیب قلبها
رحم کن سوز و گدازم را ببین
می زنم بر تاردل مضراب را
نغمه ی راه حجازم را ببین
دست خود را سایبان دیده کن
بوسه در وقت نمازم راببین
مرحمی بر دردهای ما فرست
ده شرابی بعد رازم را ببین
دوست دارم درهمه حالی تورا
زخمه ها بر سیم سازم را ببین
گفته ای الیاس دارد ادعا
سروبالنده طرازم راببین