گویلوم ایستر سنیلن عالم بالایه گلم
توتام او اللرینی عرش معلایه گلم
هوسیم وار دولاناک روضه ی رضوانی بیله
دیزین اوستونده باشوم جنت رویایه گلم
قوجاقا آل منی تلواسه دن آرامشه سال
بوعبادتدی اوزی یوخ کی مصلایه گلم
کوسموشم آما داهاسندن وباروشمویانام
اوندا نابوسه وئرن بلکه مگر رایه گلم
کیم دییب دیر گله بیلمم قوجایام
ایگید اولام چاقوران طور تجلایه گلم
من سنین قاشلارینی گوردوم وخطاط اولدوم
هنر استادی سنن اذن آلام امضایه گلم
بو گزللیک لر آقا، الیاسی شاعرائله دی
اوخویا شعرینی منده اونا ماوایه گلم
ترجمه:
دل من میخواهد با تو به عالم بالا بیایم. دستهای تو را بگیرم و به عرش معلی برسم. آرزو دارم که حتی در باغهای رضوان (بهشت) نیز با تو بگردم. با سرم روی زانوی تو، به بهشت رؤیاها بیایم. مرا در آغوش بگیر و از اضطراب به آرامش برسان. این عمل خود عین عبادت است، نیازی نیست که به مصلا بیایم. قهر کردهام، اما دیگر با تو آشتی نمیکنم / مگر اینکه ده تابوسهام بدهی، شاید آن وقت به رضایت (آشتی) برسم. چه کسی گفته است که نمیتوانم بیایم، چون پیر هستم؟ / جوانمرد و دلاورم، اگر دعوت کنی به طور تجلی میآیم. این زیباییها، آقا ، الیاس را شاعر کرد / وقتی شعرش را بخواند، من هم به (مأوا/پناهگاه/خانه) او میآیم.
ترجمه با :هوش مصنوعی
مادگر نیستیم شما باشید
در پناه خود خدا باشید
از ریا کار و زاهد خودبین
از زمین تا سما جدا باشید
خواهشی می کنم زمحضرتان
گاه گاهی به یاد ماباشید
غالبا شاد باشید وخنده کنید
یعنی اصلا که ناقلا باشید
از کسانی که اهل غوغایند
متنفر تر از بلا باشید
اکبر عبدی خدا تو را خوانده
متنعم درآن سرا باشید
تسلیت بر به خنده وشادی
یاس الیاس را نوا باشید
با یاد گل سرخی آمد غزل این گونه
بیهوده چه می جنگی بود از ازل این گونه
از هر چمنی یک گل آوردی و بنشاندی
شهد وشکر آوردی کردی عسل این گونه
دارم زتو خواهش من لطفا بپذیرحتما
دور از نگه اغیار بنشین بغل این گونه
وقتی که تو می گویی اخلاق بدی دارم
این گونه نبودم که گشتم بدل این گونه
آه ای دل دیوانه خواهی شوی افسانه
گویند چرا کردی آخر عمل این گونه
درمان تو باشد این آیی زخودت بیرون
مغروق خیالاتی گفتم مثل این گونه
الیاس تو را دیدم درباغ که می خندی
با خنده بمیری کاش آید اجل این گونه
می خواستم دوباره
بیایم
ولی دگر
بگذار بگذریم
وقتی نشد نمی شود
و
وقتی نبود، نیست
حالا که این طور است
بگذار بگذریم
یک عمر ارادت و
خدمت نداشت سود
آن سان محبت و
این سان التماس
بگذار بگذریم
باید تو عاقل و فرزانه
باشی و
اهل خدا و دین
من هم کسی چو
فلان خائن نژند
بگذار بگذریم
باشد کباب و مجلستان
روبه راه وما
علاف کوچه ها
این دل کباب شد
دگر این سان نگو پسر
بگذار بگذریم
گیرم که هیچ کس
ندارد مرا قبول
اما خودم که خودم را شناختم
من اوستاد اذیت کشیدنم
بگذاربگذریم
ما ساده ایم و نان سیاست
نخورده ایم
خورجین خود زمال کسان
پر نکرده ایم
اما حقیقتا به شما غبطه
خورده ایم
بگذار بگذریم
یک بار دیگر اگر
آمده بودم به این جهان
راهی به جز از راه عاشقی
کاری بدون استرس و اضطراب
بر می گزیدم برای خود
حالا که آخر کار است
بگذار بگذریم
انجیر سیاه باغ ما شیرین است
عشقم به تو ای حبیب من دیرین است
دیشب که به خوابم آمدی خندیدی
تعبیر کتاب ابن سیرین این است
هرچند که زندگانی ات شاداب است
گردد به توبی وفا چو روس وچین است
باشد نظر زهره ،شوی شهره ی شهر
اما نگران ستاره ی پروین است
خواهم که به روی شانه ات بنشیند
کآن طایر شاهانه ما شاهین است
کاری نکن از دست تو غمگین گردم
بنیان کن زندگی بدان نفرین است
الیاس الهی که نگردی محتاج
ازآن لب تو منتظر آمین است
ای رفیق روز و شب هایم قلم
ای بیان رنج و تب هایم قلم
توتم من هم تو هستی خوش نگار
ای زبان حرف لب هایم قلم
یادگار از ما بماند این کلام
من غلام با ادب هایم قلم
هان بپا خیز و قیامت کن بپا
چون که دنبال طلب هایم قلم
لا بشی من آلاء را نویس
پیرو دین عرب هایم قلم
بامسبب کارها آسان شود
کم در افکارسبب هایم قلم
از علی الیاس هم غافل نشو
عاشق آن لب رطب هایم قلم
آمدی باران صفا آورده ای
باخودت مهر و وفاآورده ای
باغ هامان جملگی خشکیده بود
چون مسیحایی شفاآورده ای
لطف تو ظاهر بود بر عارفان
در نظر لطف خفا آورده ای
گر که سیلابی شوی ویران کنی
نعمتی را در قفا آورده ای
عاشقم من برصدای بارشت
مهربانی را به قدر اکتفا آورده ای
برتن ایران ببار و خیس کن
نان وگندم را به حد خودکفا آورده ای
هرزمان دیدی دل الیاس پر
آمدی به به الفا آورده ای
باران بیا باهم براین اوضاع بگرییم
با یاد آن گلرخ دراین مصراع بگرییم
دل مثل غنچه تنگ باشدبانسیمی
صبحی بیا تا لحظهء اشباع بگرییم
باران بیا که قلب من آتشفشان شد
باران بیا بر پونه ونعناع بگرییم
باران بزن برپنجره مارا صداکن
آن سو تو من این سو تا اقناع بگرییم
باید دوباره با تو باغ آباد گردد
برگرد و برگردان تا ارجاع بگرییم
باید دوباره مشورت سازیم باهم
قانون رویش را کنیم ابداع بگرییم
باران بیا الیاس دارد می نویسد
باید به هر گوشه ویا اضلاع بگرییم
مانده ام حیران درآن روی شما
همچو محراب است ابروی شما
می شناسی یا نه آیا بنده را
هستم آن آواره ی کوی شما
از هزاران دل که بر زلف شماست
بسته ام یک دل بر موی شما
هر شب آیی در خیالم ساعتی
مانده در ذهنم کنون بوی شما
مرکز عالم به چشم من کجاست؟
مرکز آن خال هندوی شما
قبله ات آیا کدامین سو بود
قبله ام باشد همه سوی شما
آفرین الیاس شیرین کام تو
وه چه شیرین است لیموی شما
دوست دارم بار دیگر
راهی دوزج شوم
درمیان برف جاده
سُر خورم یا کج شوم
می روم تا در کلاس
جبر خود حاضر شوم
درسهایم را بخوانم
مفلق و ماهر شوم
می روم تا باز بینم
کاوه را با افتخاری
یا سهیلی و شکر ریز
منصوری با فخاری
آبیارو ذاکر آرام
احمدی فیاض حداد
قاسمعلی بازمانی وکریمی
نرجسی چون درس می داد
یادم آمد سید والا قریشی
صفویه پرپوچی باغلامی
،سجادی سلطانی میرابی
آمینون و نادری هاقاسمی
منوچهری و موید با سروش
امیرحسینی رضا میری مطهر
اسدی مهدیلی بیگدلی امینی
غلامرضایی و شهبازی وغفار
در کلاس هر کدام
آموختم درس
تا که خو د گردیدم
آخر یک مدرس
دوست دارم باز بینم
برف های آن زمان را
سال های سعی و کوشش
رازقان و هم آجان را
آن پیاده آمدن ها
پشت نیسان کمپرس ها
دیر کردن ها امتحان ها
اضطراب و استرس ها
کاش می شد باردیگر
می شدم یک دانش آموز
می شدم راهی دوزج
با رفیقانم من امروز