کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

کوه :الیاس امیرحسنی

شماره ثبت ۱۴۳۲۲۹
  بازدید : ۳۶   |    نظرات : ۱۰
رنگ شــعــر
     
رنگ زمینه
     
دفاتر شعر الیاس امیرحسنی
آخرین اشعار ناب الیاس امیرحسنی

تنهایی من شبیه کوه است
بی یاوری ام چه باشکوه است
می ایستم همچنان به عزت
هرچند که برد با گروه است

رازقان و خاطراتش۳۴:الیاس امیرحسنی



تقریبا ۳۰ روز مانده بود به شب چله و ما هم منتظر آن شبِ متفاوت طولانی و پر از خاطره بودیم،  مادرم کرسی را در انتهای خانه که طاق گنبدی قدیمی داشت، گذاشته بود و یک جاجیم دست بافت رنگا رنگ زیبا هم روی آن کشیده بود‌ و هر روز یک استانبولی پر از آتش گداخته از درخت بادام می سوزاند و روی آن خاکستر می ریخت تا شدت داغی آن را بگیرد و زیر کرسی می گذاشت و با حرارت ملایم آن ،تا دو روز در پایه های کرسی گرم می شدیم مواقعی هم تنور را روشن می کرد و نان می پخت و سیب زمینی را در دیوارهای تنور می چسباند و بعد از این که سیب زمینی ها حسابی طلایی می شد و می پخت همه را از بدنه ی تنور جدا می کرد و در ظرف می ریخت و داخل نان تازه نرم سبوس دار له می کردیم و ناهار یا شام تناول می کردیم و آتش فرو کشیده را هم برای گرم کردن زیر کرسی می گذاشت و چند کار ِمفید و همزمان انجام می شد. چه شبها و روزهای زیبایی را سپری می کردیم خانه ی قدیمی مان یک در چوبی بسیار زیبا داشت و روشنایی خانه با دو پنجره ی کوچک دو طرف درب چوبی تامین می شد.مادرم از سومین ماه پاییز شروع به بافتن دستکش و جوراب پشمی برای همه ی فرزندان در ایام سرد زمستان می کرد تا آن سرمای استخوان سوز را تاب آوریم .همه ما دور کرسی نشسته و به هنر دست مادرم نگاه می کردیم و روزها را می شمردیم تا جوراب و دست کش پشمی هر بچه به نوبت بافته شود.گه گاهی هم از خاطرات گذشته و ایام نوجوانی خود برایمان تعریف می کرد و ما هم با تمام وجود محو در خاطراتش می شدیم.آن زمان من به مدرسه ی شهید سلیمان بهرامی می رفتم و ابتدائی بودم. زنگ تفریح شد و همه در حیاط مشغول بازی و شادی بودند که ناگهان معلم صدای زنگ را برای گرفتن تغذیه به صدا در آورد و به نوبت رفتیم و تغذیه را گرفتیم و با یکی از اقوام در حیاط مدرسه هم صحبت شدیم و ناگهان متوجه شدیم تا شب چله ۳۰ روز بیشتر نمانده و از همان جا این جرقه در ذهنمان زده شد که تغذیه ها را بعنوان شیرینی شب چله جمع آوری کنیم چرا که آن زمان شیرینی فروشی وجود نداشت و حتی میوه هم به ندرت، مغازه دارها برای فروش می آوردند و اکثر آجیل شب یلدا کشمش خشک شده آفتابی، گندم و نخود سرخ شده  (قاورقا) مغز بادام ، مغز گردو، سنجد شیرین رسمی کمره،سوجوق و باستوق ( ترخینه) که مادرم با مغز گردو و بادام درست می کرد و بعد از نیمه خشک شدن روی آنها آرد سرخ شده می پاشید و همه آنها واقعا محصولی ارگانیک و مغذی بود .به ندرت هم کسانی که فرزندانشان در تهران بودند برای خانواده هایشان شیرینی و میوه می آوردند.خلاصه ما این ۳۰ روز تغذیه هامان را طبق قول و قرار برای شب چله جمع آوری کردیم و هر روز برای آن شب طولانی با صفا روز شماری می کردیم ، اواخر پاییز بود که برف هم حسابی همه جا را سفید پوش کرده بود.و به گونه ای بود که حیاط ما فقط یک راه باریک کوچک برای تردد از مسیر دالان خانه مان تا خانه پایین زمستانی می رفت و سرمای آن استخوان سوز بود.شب چله فرا رسید آن شب سرد پرستاره ولی سرد و به قول ترکی خودمان (، آیاز بود) و ما منتظر بودیم که تا مهمان ها بیایند و ناگاه صدای کلون در چوبی مان به صدا درآمد و آن فامیل مان که با بچه های آن ها قول و قرار گذاشته بودیم برای شب نشینی شب چله به خانه ما آمدند و با خنده و شادی و احوالپرسی همه در پایه های کرسی دور هم جمع شدیم و بزرگترها مشغول گفتگو و خاطره گویی شدند و مدتی نگذشته بود که صدای درب خانه دوباره به صدا در آمد و همسایه ها هم به خانه ما آمدند و جمعیت دور کرسی دو برابر شد.و صدای همهمه در آن خانه زیبای طاق دار پیچیده بود و صدای خنده و شادی در آن شب پرخاطره موج میزد.مادرم سماور نفتی را روشن کرد تا چایی را آماده کند و ما هم در آن شب با هم سن و سال‌های خودمان مشغول انجام تکالیف مدرسه و نوشتن مشق هایمان بودیم و به همدیگر املاء می گفتیم. با توجه به اینکه از قدیم الایام ما شنیده بودیم شب چله طولانی ترین شب سال است ، و در عالم بچگی خوشحال بودیم که شب طولانی را سپری خواهیم کرد. در آخر شب هم مادرم تغذیه ها که کلوچه های دو قلو بود را باز کرد و در سینی بزرگ روی هم چید و یک سینی پر از کلوچه خوشمزه را وسط کرسی گذاشت بعد از آن چایی و تنقلات ارگانیک را که در پیاله های رنگا رنگ قدیمی ریخته بود و برای هر نفر یک پیاله آماده کرده بود دور تا دور کرسی گذاشت و همه مشغول خوردن تنقلات و شب چره ی شب چله شدند و بسیار در آن شب پر از خاطره به ما خوش گذشت که آن جمع باصفا و صمیمی در کنار هم با گرمای کرسی آتشی دور هم بودیم .
یاد آن شب چله وآن روزها هزاران بار بخیر باد.

خاطره :یکی از خانم های رازقانی
ویراستار :الیاس امیرحسنی

بافته گیسوان :الیاس امیرحسنی

ای بافته گیسوان درودم به تو باد

همیشه بخندی و دلت باشد شاد

خواهم زخدا پرنده باشی ،یعنی 

از هرچه غم است دل تو باشد آزاد

برف آمد: الیاس امیرحسنی

قارگلدی گلدی گلدی 

سیچان دلیگی دَلدی

یئرآلمانی بیشیر یه

بئله سی کلدی کلدی

ترجمه:

برف آمد و برف آمد

موش زمین را سوراخ کرد 

سیب زمینی را بپز بخور 

این طوری کال است 


رازقان و خاطراتش33:الیاس امیرحسنی


روزگاری صحرای کمره بهشت مزرعه های رازقان به حساب می آمد در میانه ی راه که نهر آب به بَند خاکی مزرعه هدایت می شد در کنار نهر درختان سنجد و چنار کاشته شده بود که جلوه ی زیبایی به آن داده بود ، در آن سوی ‌‌گذرگاه به سوی کمره کشاورزان مزرعه توزلو مشغول فعالیت بودند و گله ای گوسفندهم در بالا دست تپه توزلو مشغول چراء بود، وقتی در مسیر منتهی به  راه  مزرعه کمره پا می گذاشتی و از کوچه باغ معروف به باغ حاج عین الله که درخت گردوی تنومندی در  آن کاشته شده بود و با دیوار کاهگلی باغ محصور شده بود و شاخ و برگهایش به بیرون از باغ افتاده بود ، می گذشتی می رسیدی به یک دوراهی که یک راه به کمره و راه دیگر به مزرعه ی (اُسوب خلج) می رفت ، وقتی داخل مزرعه ی کمره می شدی بوی خوش شبدر و یونجه ومنظره ی پروانه های رنگا رنگ که به این سو و آن سو پرواز می کردند هوش ازسر آدم می ربود،در میانه ی راه هم یک درخت گلابی رسمی که سرِ زمین مرحوم ابوطالب مهربان بود و راه باریکی که این سویش باغ و آن سویش مزرعه ی کشت انواع محصولات کشاورزی مانند لوبیا، سیب زمینی، جو ، گندم ، و انواع سبزی جات بود.مردان زحمت کشی که هر کدام در زمین خود مشغول کار و تلاش بودند، یکی یونجه و شبدر می چید، یکی علف های هرز محصولات را می چید، یکی نوبت آبیاری داشت، و در آن سوی مزرعه کلبه ای خشتی که دودی از اجاق آن بلند بود و خبر از دم کردن چای آتشی توسط مرد زحمت کش را می‌داد و بعد از آماده کردن با صدای بلند صدا می کرد :"آهای گلی چایی ایچک "یعنی بیایید چایی بخوریم و خستگی در کنیم و هر فرد با برداشتن سفره ی نیم چاشت خود که معمولا قیقاناق ، ماست محلی، شیره و گردو، بود راهی کلبه می شد و نیم چاشت خود را نوش جان می کردند و بعد از آن هرکسی باز به زمین کشاورزی خود باز می گشت‌.
در ماه دوم تابستان مرداد ماه خرمن دوگماق شروع می شد ؛هر کشاورزی گندم های چیده شده را به صورت (تایا) روی هم در وسط زمین جمع می کرد تا نوبت خرمن کوبی او برسد.نحوه کوبیدن خرمن به این گونه بود که باید از صاحب دستگاه خرمن کوب وقت می گرفتند و او یک روز را برای خرمن کوبی تعیین می کرد.روز قبل از خرمن کوبی باید از اقوام و همسایه ها جهت کمک دعوت می شد چون کاری مردانه و سخت بود و به چندین کمک احتیاج بود ، دو نفر باید با ( شَنِه) گندم ها را بر می داشتند و در دستگاه خرمن کوب می ریختند، یک نفر گندم جدا شده از سنبل را که از پایین دستگاه بیرون می آمد داخل تشت می ریخت و یک نفر هم تند تند گندم را داخل گونی ها می ریخت و نفر دیگر با نخ و سوزن  سر گونی را محکم می دوخت و در یک روز باید به چند زمین کاشت گندم می رفت با توجه به پراکندگی زمین های صاحب مزرعه به سرعت عمل بسیار زیادی نیاز بود.در آن میان خانم خانه هم به فکر نیم چاشت و ناهار و عصرانه ی خرمن کوبان می شد.
بعد از این که کار خرمن کوبی به اتمام می رسید خانم خانه گندم ها را با ( قلبیر) الک می کرد و بعد از آن در محلی به نام کهریز با فرا خواندن اقوام و نزدیکان گندم ها را شسته و در آفتاب پهن می کردند تا خشک شود و بعد از آن جمع آوری و داخل گونی می ریختندو به خانه می آوردند.حالا نوبت به آسیاب گندم می رسید و باید وقت قبلی از صاحب آسیاب مرحوم اوستا محمد می گرفتند تا نوبت به آنها دهد و گندم های خود را به آسیاب ببرند و تبدیل به آرد کنند و گاها در یک روز به چند خانوار نوبت می داد و چه غوغایی در محله آسیاب به پا می شد. وقتی گندم به زیر سنگ سیاه و دستاس مانند آسیاب می رفت و تبدیل به آرد می شد به صورت داغ از پایین به جایگاه مخصوص می ریخت و عطر خوش آرد سبوس دار به مشام می رسید ،آن گاه نشان از مرحله ی جدیدی می‌داد که  با دستان هنرمند مادران در تنورهای آتشی تبدیل به نان‌های خوش طعم و خوش بو می گشت و قوت بخش جسم وجان اهالی خانه می گشت.
خاطره :یکی از خانم های رازقانی
ویراستار : الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۳۲:الیاس امیرحسنی


در سالهای پایانی حکومت احمد شاه قاجار به دلیل بی کفایتی حاکمان ، اکثر ولایت و آبادی های سرزمین عزیزمان ایران دچار ناامنی شده بود  و چپاول سرتاسر کشور رافراگرفته و  راهزنان به کاروان ها حمله و اموال مردم راچپاول می کردند مادربزرگم تعریف می کرد :"در زمانی که دختر بچه ی کوچکی بودم خبر دادند که راهزنان قصد حمله به روستاهای اطراف از جمله رازقان را دارند بنابر این بزرگان ده تصمیم گرفتند بخاطر اینکه زنان و دختران و نوامیس مردم از تعرض دزدان در امان باشند روستا خالی شودو همگی به دامنه ی کوه بزرگ پناه ببرند."
مادربزرگم می گوید": من که دختر بچه ی کوچکی بودم دیدم که سواران به تاخت وارد روستا شدند و ما نیز از بالای کوه نظاره گر ورود آنان بودیم بعد از غارت منازل مردم و چپاول از روستا خارج شدند و ما بعد از چند ساعت به ده بازگشتیم."
در اینجا خاطره ی مادر بزرگ پایان می یابد اما
لازم به یاد آوری است که این خاطره واریانت ها یعنی شبیه ها و روایت های دیگری هم دارد :"
روایت دیگر می گوید درآن زمان بزرگ رازقان مرحوم حاج محمد امیرحسنی بوده است ،دستور می دهد مردم به کوهپایه بروند اما قبل از آن هرچه نان و خوراک وگوسفند پرواری دارند در جایی جمع کنند .
وقتی دزدان و غارتگران به رازقان حمله می کنند حاج محمد جلوی پایشان قربانی سر می برد و آن ها را به خانه دعوت می کند .دیگ های غذا آماده می شود و از آنان بسیار با احترام پذیرایی می شود
رییس دزدان هم هرچه داشته است به حاج محمد می بخشد یا به امانت می گذارد و می رود ومردم با هلهله و شادی به خانه ی خود برمی گردند .
البته روایت های دیگر را همشهریان می توانند بفرستند .
خاطره :آقای کریم قباد
بازنویسی :الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۳۱:الیاس امیرحسنی



آبان چه فصل خوبی بودو هست ،دومین ماه پاییز که باآب وآن عجین است .آن شاید همان نان است که بریده شده وبه رشته تبدیل شده است ،آبان،  ماه اریشته کسماخ هم بود و این بار می خواهم شما را با این رسم خوب گذشته آشنا کنم پس سفر می کنیم به دهه های گذشته مخصوصا دهه ی هفتاد در رازقان:

در رازقان چند بانوی ماهر واهل فن وجود داشتند که کار رشته بریدن را انجام می دادند .کسی که قصد این کار را داشت باید از قبل از این بانوان ماهر وقت می گرفت و آن ها روز رشته بری را تعیین می کردند .

پس از مشخص شدن روز رشته بری ،خانم خانه به تدارک آرد و بقیه ی لوازم می پرداخت و در شبی که فردایش باید رشته بریده می شد ،دختران محله ،همسایه و اقوام برای اریشته کسماخ دعوت می شدند .

دختران با نام و یاد خدا در حالی که وضو گرفته بودند،به سراغ تشت های بزرگ آرد می رفتند وهر پنج نفر یک تشت را خمیر می کردند .

آب وآرد(آب ونان )باهم مخلوط می شد و آن قدر دخترخانم ها با دستان خود وَرز می دادند که به خمیر بسیار سفت و محکمی تبدیل می شد و تا به این مرحله نمی رسید دست از کار نمی کشیدند .

شب اریشته کسماخ از شب های به یاد ماندنی دختران بود،چون بازار بگو بخند و شوخی و قهقهه گرم بود و همه شاد وشادمان وقت خود را می گذراندند.صاحبخانه وخانم خانه  هم با چای ونبات و شکلات و کوکا وانواع تنقلات و شیرینی جات و تخمه و کشمش وبادام از همه پذیرایی می کرد .

وقتی در ساعت های بامدادی خمیر عمل می آمد ،آن را در جای خنکی قرار می دادند ورویش پارچه ی پاک وتمیزی می کشیدند و تاصبح فردا می ماند ودر اینجا کار دختران تمام می شد .

صبح که می شد ،بانوی ماهر واهل فن می آمد و ابزار هم آماده می شد .برای اریشته کسماخ دوسه نفر هم دستیار لازم بود .یک نفر خمیر را چونه می کرد .(زووَلک درست می کرد)ورویش آرد می پاچید .یک نفر چونه را روی تخته وردنه می گذاشت و به شکل دایره با وردنه صافش می کرد و یک خانمی هم که رشته ها را ازدست رشته بر می گرفت و روی بندو طناب آویزان می کرد.

"رشته بر ماهرخمیر با وردنه صاف شده را از دو جهت به صورت موازی لوله می کردوبا چاقوی تیز از بالا به صورت یک دست می‌برید و تا پایین می آمد و خمیر که به صورت هنرمندانه ای برش خورده بوداز بالا به پایین باز می شد و روی دست دَوَرانی قرار می گرفت وباپاشیدن آرد به یک دسته رشته تبدیل می شد و یک نفر هم با هنر خاص خودرشته هارا از دست رشته بُر می گرفت و می برد روی بند  مخصوص آویزان می کرد تا خشک شود،دراین جا مرحله ی دوم کار به پایان می رسید .

"در سومین مرحله وقتی رشته را از بند می گرفتند همه را در یک پارچه نخی قرار می دادندو در یک روز خاص که با تنور آتشی نان پخته می شد ، در آخرنان پختن با حرارت  آتش تنور که کمی آرام تر شده بود ، رشته ها را داخل حلبی روغن ۱۸ کیلو آن زمان  داخل تنور قرار می دادند تا با حرارت ملایم حسابی سرخ شود و بعد از ۲ الی ۳ ساعت حلبی های پر از رشته را در می آوردند و در ظرف های مخصوص قرار می دادند تا در زمستان استفاده کنند و چقدر طعم و مزه بی نظیری داشت.

از جمله غذاهایی که با آن درست می کردند دملمه، صاف اریشتَه با عدس یا لپه ، اِشکَنِه ، رشته پلو"

"از رشته بُران ماهر رازقان ( با هنر دست) بانو هاجر خانم و بانو اقدس خانم و بانو سلطان بیگم خانم و بانو آی بیگم خانم و خانم فاطمه بیگم بودند ، نام و یادشان برای همیشه در خاطرات و اذهان ماندگار است...

برای شادی روح این بانوان هنرمند و تمام مادران آسمانی صلواتی را تقدیمشان کنیم.

اللهم صل علی محمد وآل محمد

خاطره :یکی از خانم های رازقانی

بازنویسی:الیاس امیرحسنی




رازقان و خاطراتش۳۰:الیاس امیرحسنی


یکی از باصفاترین محله های رازقان محله ی بورج بیخی بود .در گذشته در این محل قلعه ای وجود داشته است که هنوزآثاری ازآن باقی مانده است .
علت نامگذاری محل هم به همین دلیل است ،بورج بیخی ،دو برج دیده بانی یا نگهبانی داشته است که یکی از برج ها سمت کوچه بود ودیگری به سمت باغچه ها.
می خواهم از سمت بالا این کوچه را برا ی شما توصیف کنم .در کنار خانه ی مختار عمو خانه ای بود که آقای محمدعلی نادری زندگی می کرد ،محمدعلی نادری اصلیت الویری داشت ودر ازناو ملک و باغ خریده بود .خانم ایشان فاطمه بیگم بود که ایشان هم الویری بودند ،زنی بسیار دانا و آگاه که من پای سخنانشان زیاد نشسته بودم.محمدعلی نادری دوفرزندپسر داشت،حمید که مرحوم شد و الحمدلله سعیدشان درحیاتند.
بعد از خانه ی مرحوم محمد علی خانه ی مرحوم اسدالله امیرحسنی بود ،یک خانه ی باصفا ،الان که می نویسم انگار دارم تنورستان این خانه را می بینم که خانم ها به دور تنور نشسته اند و نان می پزند .
خانم این خانه صغرا باجی بود که از خلیلی های مصرقان بود .اسد دایی دارای دوفرزند پسرودو فرزند دختر بود .پسرشان علی مراد بعد از چند ماه از ازدواجش ،مرحوم شد و ابوالفضل الحمدلله هست که انسانی بسیار با محبت و باصفاست .اولین خاطره ی من از این کوچه مربوط به ابوالفضل می شود که دوچوب نسبتا قطور را به صورت عدد هشت گذاشته بود و مانند نردبان برایش چند تخته زده بود .چرخی چوبی هم به سرش متصل کرده بود و مانند فرغون ،روی پله های چوبی بچه ها را می نشاند و راه می برد .
هم اینک از این دوخانه چیزی باقی نمانده و به سطحی صاف تبدیل شده است .روبه روی این خانه منزل مرحوم مشهدی وجیه الله امیرحسنی بود که خانمشان هم مشهدی زینب نام داشت .پسرانش حاج ابوالفضل ،حاج حمید و ابراهیم هستند که ما با ابراهیم هم سن وسال بودیم و هنگامی که به مدرسه می رفتیم ابراهیم می آمد ومرا صدا می کرد:"علی الیاسی گل گئدک مدرسیه "
وجی عمو تقریبا تند مزاج بود و هیچ وقت حرف زور را قبول نمی کرد و یک باره می دیدی که چک را خواباند زیر گوش طرف مقابل .ایشان خودشان در منزل ما می گفت :"بچه که بودیم مرا آن قدر می فرستادند بروم آب بیاورم که دخترها مرا وجی باجی صدا می کردند. از وجیه عمو دوتا دختر هم باقی مانده است ،پسرانش خانه های جدید ساخته اند و الحمدلله رونق گذشته را دارد.
کنار خانه ی وجیه الله عمو خانه ی بلقیس خاله بود که ایشان هم از انقلابیون مهم آن زمان بودند چون که خواهر استادِ قرآن میرزا عبدالله امیرحسنی بودند .ایشان مقیم تهران بودند وخیلی کم به رازقان می آمدند.
روبه روی همین خانه ،اثار و اطلال ودمن خانه ای بود که می گفتند برای اصلانی هاست کنار خانه ی اصلانی ها خانه ی مرحوم عابس امیرحسنی بود که الان هم برقراراست و تازه ساز شده است.
خانم عابس عمو سکینه دایی قیزی هست که الحمدلله زنده اند این خانواده صاحب سه پسر و چهار دخترند .اکبرما بامحمد حسین هم سن وسال است و خاطرات فراوان باهم دارند .
روبه روی خانه ی عابس عمو خانه ی مرحوم قربان خاکپور بود خانمش مرحوم سکینه امیرحسنی بود ،این خانواده هم از خانواده های پرخاطره ی رازقانند که پسرهایش همبازی ما و دختران کوچکش هم همبازی خواهرانمان بودند.
کنار خانه ی مرحوم خاکپور،منزل مرحوم حسن قصاب بود که زمانی قصابی هم می کرده است
ودارای مغازه بود خانمش مهری خانم الویری بود که متاسفانه صاحب فرزند نشده بودند این خانه را بعدا مرحوم اسلامعلی تورانلو خریدند .
روبروی خانه ی حسن قصاب خانه ای بود که صاحبش مرحوم عیسی عمو بود ،عیسی عمو پدر علی نوش آفرین بود که در زمان های آخرحیاتش
می آمد روی سنگ چین درِ مرحوم علی جلال می نشست ودختر خانم ها سربه سرش می گذاشتند .
کنار خانه ی مرحوم حسن قصاب خانه ی مرحوم محمد علی شیخی بود که از شاهسون های اطراف زرند بودند و در رازقان ساکن شده بودند.خواهرشان همسر حاج ابراهیم امیرحسنی بود .
مرحوم محمد علی ابتدا دختر حاج حسن امیرحسنی یعنی سلطنت خانم را می گیرند وپس از فوت ایشان خانم سلطان تورانلو را می گیرند که از هرکدام صاحب دختر و پسرهایی هستند .درِچوبی این خانه در عظمت وبزرگی شاخص بود .الان در محل این خانه مجتمع آپارتمانی چهار طبقه ساخته شده است

محل باصفای بورج بیخی یک کوچه ی فرعی هم دارد که از خانه ی مرحوم علی جلال و مرحوم امیرالله شروع می شود .این خانه که دارای دالانی بود ؛ دوبخش بود ،بخشی که به وسیله ی راه باریکی به پایین می رفت ومنزل مرحوم علی جلال و مرحوم امیرالله قرارداشت .وقسمت بالا که دارای خانه ای تابستانی بود و به پشت بام انبار کاهشان متصل می شد و داوارلوق یکی از برادران هم دربالا بود .
مرحوم علی جلال که دارای خط بسیار زیبایی بود تعزیه گردان و نفر اول مجلس تعزیه بود و نقش امام حسین را اجرا می کرد وصاحب یک پسر و چند دختر از خانمی چلسبانی به نام زهرا سلطان بود .
مرحوم امیرالله که خانمی بسیار مهربان به نام بیگم آقا(بیماقا)داشت وقصه های غول وپری زیاد می دانست،سه پسر و یک دختر داشت .
من با محمدشان بسیار دوست بودم وبیشتر بازی های ما مانند عاشوق وات قند دردالان خانه ی آن ها انجام می شد .
در سرپایینی این کوچه اولین منزل ،منزل حاج عقیل گلی بود ،من پدرِ حاج عقیل که مرحوم گلعلی بود را به یاد می آورم که در تعزیه نقش بزرگ جن ها را بازی می کردو مادر مرحوم حاج عقیل هم صغراباجی بود که مثل تمام قدیمی ها دستمال سر وشال سرش را به صورت ویژه شبیه عمامه به سر می بست . حاج عقیل از فعالان درتمام عرصه هابود ،شاید بتوان گفت تمام تدارکات تعزیه ،پرورش بچه خوان ،نوشتن نسخه وتحویل آن ها به اشخاص مستعد کار اوبود ،مغازه اش هم طبله ی عطاری بود هم عرصه ی لحیم کاری وخودش هم دراوایل شمر تعزیه بود و سپس نقش امام را می خواند ؛از مرحوم حاج عقیل یک پسر و چند دختر باقی مانده است .
خانه ی کناری حاج عقیل منزل ابوطالب مهربان بود این سه خانواده ای که اینجا نقلشان رفت پسر عموهای هم بودند .ابوطالب عمو یک پسر و چند دختر داشت .خودش انسانی بسیار مهربان وبه قول معروف تئز طبع بود همسرش ایران باجی هم از افراد شوخ این کوچه بود .
هنوز هیچکس سر از خواب برنداشته بود که طالب عمو رفته بود از صحرا هیزمش را یاگندمش را یا انگورش را چیده بود وآمده بود که ایران باجی می گفته است:" وقتی ما نوبت گوسفند چرانی مان می شد تا صبح دوسه بار صبحانه می خوردیم ."
برعکس طالب عمو همسایه ی کناری اشان محمد علی عمو بود که خانمش هاجرباجی از اهالی بلوبند بود .محمد علی عمو صبح افسار خرش را به دست می گرفت و می آمد کنار سکوی مغازه ی ما آن قدر حرف می زد که ظهر می شد و برمی گشت به خانه می رفت .ایشان هم چند پسر و دختر دارد که پسر عموو دختر عموهای ما محسوب می شوند .
پایین تر از این ها خانه استاد اسماعیل طلوعی بود که زمانی در رازقان نجاری می کرده است اما بعدها به تهران مهاجرت می کند ؛ایشان هم پسران و دختران زیادی دارد که حمزه اشان در جوانی مرحوم شد .روبه روی این خانه کوچه ای بن بست وجود داشت که یکی منزل تقی عمو وخانمش لیلا باجی بود که در زمان محرم دسته را ایشان راه می انداخت و فطیر و چیزهای دیگر جمع می کرد ،لباس های تعزیه هم در منزل ایشان بود و دراصطلاح حسینی بود . لیلا باجی هم ،قورخولوق می گرفت :یعنی اگر کسی می ترسید تا چشم زخم می دید می آمد تخم مرغی می شکست و او خوب می شد .
منزل دیگر منزل حاج حسن بود که مرحوم محمد و مرحوم مصطفی وآقای مرتضی تورانلو فرزندان ایشان بودند که هرکدام الان دارای بچه هایی هستند .
سپس می رسیم به خانه ی رسول عمو که همسرش معصومه بی بی بود و فرزندانش هاشم ،کاظم ،محسن ویوسف و مرحوم طاهره باجی بودند .مابا فرزندان این خانواده دوستانی صمیمی بودیم .
روبه روی خانه ی این ها منزل حاج عین الله
امیرحسنی بود که همسرشان سلطان نام داشت و پسرانش مرحوم مجتبی و آقا مرتضی وصاحب دو دختر نیز بود .
درپایان این کوچه یکی خانه ی مشهد نصرت عمه بود ویکی هم خانه ی مشهد رضا امیرحسنی که خط خوشی داشت ،شعر می گفت وخانمش دختر حاج حسن ،مرحوم صغرا خانم بود .
فرزندان ایشان هم که دوستان مابودند به کشورهای دیگر کوچ کردند بجز ابراهیمشان
خوب حالا برمی گردم به خودِمحل بورج بیخی ،کوچه ای که بچه های محل بیشتر بازی هایشان را همین جا انجام می داندند ،بچه های وجیه عمو ،قربان عمو،عابس عمو،امرالله خال اوغلی ،حاج عقیل وما .
بازی هامتعدد بود ،قایم باشک ،دنبال هم کردن ،الّک،ات قند ،سرسره ، دوچرخه ،فوتبال و بعد که خسته می شدیم کنار دیوار حاج عقیل می ایستادیم و حسین طالب عمو و اصغر ممیل عمو که بچه ی تهران شده بودند  با آب وتاب از سیاست و فرهنگ واقتصاد سخن می گفتند .
بعد می رسیم به خانه ی ما که چه ماجراهایی دراین خانه داشتیم ،یکی از قسمت های بسیار عزیز خانه ی ما سکوی مغازه بود ،خیلی ها را یاد می دهم که روی این سکو نشسته اندو حرف زده اند از خانم ها که از صبح تاغروب حرف زده اند ودر آخر گفته اند که :"باجی جان سوز چوخ ،وقت یوخ"

یا مشهدی زیاد که چه قدر اینجا می نشست و سربه سرش می گذاشتیم .می گفتند مش زیاد ینگی قالا دا هلی کوپتر اوتوروپ او هم می گفت :"آقزی یی لاقولاتما ،لاقولاتما"
یا یکی از اقوام از شهر تازه رسیده بود و گفته بود سلام مش زیاد ،حالوی نئجه دیر و مش زیاد گفته بود :"اشک لری بیری ده گلدی "
یعنی یکی دیگر از خرها هم آمد .یا به من می گفت :"معلم مملکت که توباشی وای به حال مملکت ."
کنارخانه ی ما منزل مرحوم فرج حبیبی بود که مغازه دارهم بوده اند الان بین سه پسرش تقسیم شده است .
بعد خانه ی مشهدی شوزب بود که خانمش مرحوم گل بس بود دارای دوپسر وچند دختر؛روبه رویشان خانه ی استاد حسین محمدی بود که هم پسران را مسلمان می کرد یعنی ختنه می کرد وهم سلمانی رازقان بود و دوپسر وچند دختر داشت .
حسین خال اوغلی معروف به شابول بود ومرحوم تاج احمد دوستش بود هرموقع به دیدنش می آمد از بالا شروع می کرد می گفت شابول جان شابول جان تا می آمد می رسید به خانه ی آن ها .
آخرین خانه خانه مرحوم کاظم عموبوده است که زبانش کمی می گرفته است ،البته ما ایشان راندیدیم ولی رازقانیان خاطرات زیادی ازاین مرحوم دارند؛ خانم ایشان مریم خانم بوده اند وصاحب دو پسر ودو دختر بوده اند که اصغرشان به شهادت رسیده است .در زمان ما خانه شان را اجاره می دادند و بعدها هم که دیگر فرو ریخت.
خدا همه شان را قرین رحمت خود فرماید .



رازقان و خاطراتش۲۹:الیاس امیرحسنی



یکی دو نسل قبل از ما عروسی ها در رازقان با شور و حال و طمطراق بیشتری صورت می گرفته است چنان که می گویند :"هفت شبانه روز طول می کشیده است ."البته در آن زمان هم بین فقیر و غنی فاصله بوده است ،افراد سرشناس و ثروتمند ساز ودهل می آورده اند و فقرا و تهیدستان به همان دایره و بالابان اکتفا می نموده اند .
اوّلین رسم این بوده که برای عروس لباس ببرند،درگذشته های دور لباس هایی از پارچه ی خارا و مخمل و در نسل های بعدی  این لباس ها بسیار متنوع وگوناگون می شوند. عروس ،ساقدوش ها و سولدوش هایش را دعوت می کرده است و همه ی اقوام لباس های نو و شاد خود را می پوشیده اند و به قول معروف با بزک و دوزک به این مجلس می رفته اند.
اقوامِ داماد،هم لباس هایی را که ازقبل خریده وتهیه کرده اند در مجمع هایی می نهادندورویش پارچه هایی رنگارنگ می انداخته اند و با سازودهل ویا دایره و دامبک به سوی منزل عروس حرکت می کرده اند و همه می نشسته اند وبا شادی و رقص و شاباش لباس های عروس را به تماشاگران نشان می داده اند .
بعد از مراسم لباس بران ،یک شب قبل از عروسی ،شب حنابندان بوده است که عروس مهمان های خودش را دعوت می کرده است و داماد هم اقوام و دوستان و ساقدوش ها و سولداش ها را .در منزل داماد تدارک حنا را می دیده اند و به سوی خانه ی عروس باهمان سرو صدا و شور و غوغا حرکت می کرده اند درمنزل عروس ،عروس و داماد وهرکس دلش می خواست ،به دستان خود حنا می گذاشت و دربیرون هم صدای رقص و ساز ودهل با هالای مردم اجرا می شد ،سپس از منزل عروس به منزل داماد حنا برده می شد و مراسم اجازه دادن بزرگان به داماد برای حناگذاری از دلنشین ترین قسمت های این مراسم بود .
در دوسه نسل قبل از ما در روز عروسی صبح عروسی،عروس  به صورت نمایشی به طرف حمام حرکت می کرده است و قدم هایش را بسیار کوتاه کوتاه برمی داشته است و با هزار ناز وعشوه به سوی حمام حرکت می کرده است البته با ساز ودهل و دایره وهالای جمعیت .
بعد از مراسم حمام به خانه برمی گشته است و اورا آرایش می کرده اند و بعد از ناهار اسبی را هم که با آلات والوف مثل آینه و پارچه های رنگی تزیین کرده اند ،می آورده اند وعروس سوار اسب می شده است و داماد  یانزدیکان افسارآن را به دست می گرفته اندوبه سوی خانه ی داماد حرکت می کرده است ، قبل از رسیدن به خانه ی داماد دو کار انجام می دادند یکی این که در جاهایی باید حضور پیدا می کردند که نام اجاق داشت ،داماد و عروس را دور اجاق می چرخاندند و باز با ساز ودهل بسوی خانه ی داماد حرکت می کردند کار دوم این بود که قبل از رسیدن به خانه ی داماد ،داماد با ساقدوش ها وسولدوش هایش برفراز بامی می رفت و به سوی عروسی که سوار اسب بود انار پرتاب می کرد و پس ازآن وقتی عروس به خانه ی داماد می رسیده است از اسب پیاده نمی شده است تا انعام هایی بگیرد ،بعد از گرفتن انعام یک کرسی می آورده اند وزیر پایش می گذاشتند وعروس روی کرسی پیاده می شد و به خانه ی داماد می رفت واین درحالی بود که صدای ساز ودهل و دایره بلند بود و مردم هالای می رفتند ،بعضی ها چنان غرق رقص وشادمانی می شدند که مراسم تمام می شد وآن ها هنوز به رقصشان ادامه می دادند یا کفششان درمی آمد وآنان بدون توجه درحال هالای و پایکوبی بودند .
باشرح این مراسم کنون خاطره ی یکی از همشهریان را بخوانیم :

"روزگاری عروسی ها در خانه برگزار می شد ؛نه از تالار خبری بود و نه از تجملات کنونی ، عروسی ها به صورت خیلی ساده برگزار می گردید ، یک هفته  قبل از عروسی مراسم لباس برون (بران)به خانه ی عروس برگزار می گردید و ساقدوش ها و دوستان عروس و فامیل ها در این مراسم،  خانواده داماد را همراهی می کردند و مجمع های بزک شده را بالای سر می گرفتند و با شادی و سرور به خانه ی عروس می رفتند. ناگفته نماند آن زمان برای شب حنابندان آبگوشت بار می گذاشتند و به همین خاطر دو هفته قبل  خانواده عروس و داماد نان محلی را با تنور سنتی می پختند و کوکا راهم جهت مراسم لباس برون می پختند،و چه شور و ذوقی در آن مراسمات به پا می شد ،روز عروسی کسانی که به عروسی دعوت نبودند به تماشا می رفتند تا عروس خانم را ببینند و یکی از دلخوشی های قشنگ آن زمان همین رسم زیبا بود که ما هم از آن مستثنانبودیم و تا خبردار می شدیم مراسم عروسی در خانه ای هست فورا خود را به آن مکان جشن و سرور می رساندیم ، در یکی از این روزها که کودکی چهار ساله بودم ،دختر همسایه که دختری جوان بود دستم را گرفت و  راهی عروسی یی که در محله ی( یوخاری باش) برگزار شده بود رفتیم ، و وقتی به آنجا رسیدیم بسیار شلوغ بود و  همه سر پا بودند و منتظر بدرقه پدر و مادر عروس خانم ؛من که قَدّم به افراد حاضر در مجلس نمی رسید و جایی را نمی دیدم ناگهان دستم از دست دختر همسایه مان جدا شد و دیگر او را ندیدم و وقتی مراسم تمام شد ، آمدم بیرون  و راه خانه امان را گم کردم.هرچه قدربه این سو و آن سو نگاه کردم  از دختر همسایه خبری نبود و من در کوچه پس کوچه های( یوخاری باش) سرگردان بودم و آن قدر گشتم که  غروب شد ؛ شروع کردم به گریه و زاری ، با صدای گریه ی من خانمی از (محله های یوخاری باش) بیرون  آمد و علت گریه ام را پرسید و من هم با زبان ترکی به او گفتم راه خانه مان را گم کرده ام و نمی دانم چطور بازگردم ، و آن خانم مهربان دستم را گرفت و به منزلمان آورد ، و دیگر چیزی یادم نیست جز اینکه آن خانم وقتی مرا به منزل رساند گله ی گوسفندان هم آمده بودو کوچه پر ازهیاهوبود ،و هر  گوسفندی وارد حیاط  صاحبش می شد.  الان که این خاطره درذهنم مرور می شودخنده ام می گیرد ومی گویم مسیری را که می توانستم در عرض ۱۰دقیقه طی کنم و  به خانه بیایم چرا  نتوانستم و حدود دو ساعت در کوچه پس کوچه های خاطره گم شدم."
خاطره :خانمی از همشهریان رازقانی
بازنویسی :الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۲۸:الیاس امیرحسنی


یکی از خاطره انگیز ترین کارها در رازقان رفتن به نوبت گوسفندچرانی بود .هرکوچه ای یک گله یا دراصطلاح یک سوری داشت ؛کوچه ی آدینه ای ها یک گله ،کوچه ی مرحوم عبدالباقی یک گله ومحله ی بورج بیخی هم گاهی با کوچه ی حمام وگاهی با کوچه ی سکی باشی یک گله تشکیل می دادند کلا می شد چهار ،پنج گله .
اگر تعداد گوسفندان یک گله زیاد می شد ،دونفری برای چراندن می رفتندتا کنترل گله آسان باشد ،یک نفر از پایین می آمد ویک نفر از بالا ؛اگر تعداد گوسفندان گله کم می شد ،یک نفر برای چراندن کافی بود .
برای هر ده گوسفند ،یک نوبت باید به چرا می رفتند ،مثلا اگر کسی پنجاه عدد گوسفند داشت باید پنج روز پشت سرهم برای چراندن گوسفند به صحرا برود و رفتن به چرای گوسفند آن قدر سخت می آمد که نامش را گذاشته بودند، گون باتمویان یا گون باتماز ،یعنی روزی که هرچه انتظار می کشی آفتاب غروب نمی کند .
وقتی کسی نوبتش می شد ،شب مادریا همسر برایش سفره آماده می کرد که معمولا ،تخم مرغ وسبزی و آرد را مخلوط می کردند و غذای خوشمزه ای به نام قیقاناخ می پختند ،یا این که شیشه ی ماستی می گذاشتند تا آبدوغ درست کنند ونان داخلش ترید نمایندبه همین شیوه بعضی ها هم
شیره در شیشه می گذاشتند .بعضی از افراد با تجربه هم از گوسفندان شیر می دوشیدند و شیر می پختند و سنگ داغی هم درآن می انداختند که نام خاصی داشت.
نان و چای و استکان ،بشقاب ،کتری و قوری وکبریت از دیگر لوازم چوپان بود که شب برایش آماده می کردند ودر کیسه ای به نام توربا می نهادندالبته زبّان هم یکی از این لوازم بود که چوپان به کمرش می بست.
صبح خیلی زود معمولا بعد از نماز ،هرکس از خانه اش گوسفندها را بیرون می کرد ،گوسفند ها به هم می پیوستند و گله آماده ی حرکت می شد .
چوپان ،چوبدستی اش را برمی داشت ،توربایش را به کول می انداخت یا اگر الاغ می برد ،درخورجین الاغ می گذاشت و حرکت می کرد .
رازقان چند مسیر برای گوسفند چرانی داشت یک مسیر از کوچه باغ توزلی می گذشت وازتپه های ازناو بالا می رفت ودر همواره به چرا می پرداخت ،مسیر دیگر از آق بایور به سمت همواره حرکت می کرد .
از این طرف یک مسیر ،مسیر دوز باغلاری کمره بود که در زمین ها و تپه ها به چرا می پرداختند.مسیر دیگر هم از پایین کوه کوچک شروع می شد و ادامه می یافت .
دربالای ده هم چند مسیر وجود داشت ،یک مسیر ،مسیر کوه بزرگ بود که به سوگوتلی ختم می شد ،مسیر دیگر تپه های سیاه کمر به طرف تورپاخلی یورد بود ومسیر دیگر علی قورا و دربندها که به کالانا ختم می شد .
از این طرف هم از سمت ساری قیه به همواره می رفتند .
برای خوردن صبحانه و ناهار وعصرانه در محل هایی گوسفندها رامی خواباندند که به آن ها یاتاق می گفتندکه معمولا قنات یا چشمه ای هم داشت ،معروف ترین یاتاق ها این ها بودند :قنات ازناو،چشمه ی داخل ینگی قلعه(محمود آباد)،قنات قارقار،چشمه ی سوگوتلی ،چشمه ی زیوربلاغی،
از این طرف:قنات آق قلعه (آق قالا)،کیچیک چومن و بویوک چومن.
یکی از موارد ی که هنگام گوسفند چرانی پیش می آمد هجوم گوسفندان به کشت های دیم گندم و جو بود که چوپان را خیلی خسته می کرد .دیگری گاهی گرگ ها ی گرسنه به گله حمله می کردند و گوسفند یا گوسفند هایی را می دریدند یا می دزدیدند یا زخمی می کردند .
یکی دیگر از موارد اذیت چوپان این بود که الاغش ازدستش فرار می کرد و باید دنبال آن می دوید .
یک روز من ،پدر مرحومم و اکبر با هم برای چرای گوسفندان رفتیم ،گله را حرکت دادیم از دشت های دوزباغلاری به طرف کیچیک چومن حرکت کردیم و درکیچیک چومن به گوسفندان آب دادیم ودر آن طرف گوسفندها را خواباندیم تا صبحانه بخوریم ،اجاق را درست کردیم ،کتری را بارگذاشتیم ،سفره را بازکردیم وسه نفری در اطراف سفره نشستیم .دستمان را برای اولین لقمه دراز کرده بودیم که از این بنده ی همیشه خطا کاربا عرض معذرت باد معده ای خارج شد ،آقا پدرم را می گویی عصبانی شد سفره را به سمتی پرت کرد ،کتری و قوری و وسایل را به سمتی دیگر پرت کرد و هی تکرار می کرد اللهم صل ییز دیر قدوخلار،ادبییزدیر، قدوخلار خلاصه ما از ترسمان پابه فرار گذاشتیم اما پدر دست بردار نبود و دنبالمان می آمد وبه طرفمان کلوخ پرت می کرد و همان حرف ها را تکرارمی کرد :"قدوخلار اللهم صلیییز دیر"
مارا تا نزدیکی های جاده دنبال کرد و برگشت رفت ،وقتی آرام شد ،ماهم برگشتیم رفتیم ودوباره بساط صبحانه را چیدیم و صبحانه خوردیم.
یکی از مناظر زیبای رازقان هنگام غروب بود که گوسفندان برمی گشتند .با سرو صدای زنگوله ها،با غبار خاکی که به هوا بر می خاست .
هرکس جلوی در خانه ایستاده بود تاگوسفندها بیایند و دراصطلاح غریب نروند .
یادش بخیر