کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۲۰:الیاس امیرحسنی



یکی از انسان های پاک نهاد ،ساده ،باایمان ،بی ریا و اهل ذکر رازقان مشهدی شیر محمد امیرحسنی بود .
در مزرعه و باغ و هرجا که می رفت همه چیز همراه داشت به قول معروف ازشیر مرغ تا جان آدمیزاد.
نخ و سوزن ؛ادویه جات ،نمک و فلفل و زردچوبه ،
حتی در شیشه ی کوچکی نفت وهرچه بخواهی را با خود حمل می کرد و هرجا نیاز می شد وهرکه می خواست با سخاوت تمام در اختیارشان می نهاد .
همیشه صورت بشاشی داشت و ماکه از مدرسه می آمدیم اورا می دیدیم که با خورجینی پر ،از مزرعه می آید و به ما که می رسیدسلامش می دادیم با خوش رویی جوابمان می دادو می گفت  :"مودورلار کنار ،مودورلار کنار "یعنی مدیرها کنار بروید .
یا اگر پیاده بود از جیبش یک کیسه ی نخی در می آوردکه درش را بسته بود ،در آن را باز می کرد از درون کیسه شکلات یا نقل و نباتی در می آوردوبه هر کداممان یکی می داد و  می گفت :"بیر حب نابات ،بیرصلوات "
یعنی من به شما یک حبه نبات می دهم وشما هم درعوض یک صلوات بفرستید،.
مرحوم شیر محمدامیرحسنی اگر به نوجوانان وجوانان پسر بر می خورد دعایشان می کرد که آلله چیراغ یاندوران وئرسین "ومقصودش این بود که خدا خانمی قسمتتان کند که چراغ خانه تان را روشن کند و در معنا یعنی این که خوشبخت و سعادتمند شوید .
البته قصه ها و داستان های فراوانی هم می دانست مخصوصا از دلاوری های امام علی (ع)هرجا می نشست سخن ساز می کرد.
قصه هایی نیز از ملانصرالدین می گفت:"مخصوصا آن قصه ای که ملا با سیخ و زغال به داخل قبر می رود و لوطی ها به سرقبر می آیند را ماچند بار از ایشان شنیدیم ،یا قصه ای که ملا سرزنش را می برد "
یاد ونام مشهدی شیر محمد امیرحسنی را باذکریک صلوات گرامی بداریم که مصداق انسان های مومن ومهربان بود و هیچ کس خشونت و احیانا نامهربانی از ایشان ندیده بود .
اللهم صل علی محمد وآل محمد
خاطره :ازخانم های رازقان
بازنویسی:الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۱۹:الیاس امیرحسنی


یکی از افراد خاص در رازقان مرحوم اسد خاکپور بود . اسد خاکپور مردی قدبلند و آرام وبسیار جوانمرد بود .مرحوم پدرم که با او رفاقت کرده بود و با همدیگر در کانالا به صورت شراکتی گندم چیده بودند می گفت :"اسد خال اوغلو (پسرخاله)در مردی و مردانگی در رازقان بی نظیر است ."
اخلاق خاص مرحوم اسد خاکپور این بود که هرکس را در هر حال و حالتی می دید ،فحشی نثارش می کرد ،مثلا اگر کسی زیر درختی خوابیده بود می گفت :"کپک اوغلی فلان فلان شده یه باخ گور نجور آقاج آستایاتوب ."
یعنی پدرسگ فلان فلان شده راببین چه جور زیر درخت خوابیده است .یا اگر کسی گندم می چید می گفت :"اشک کپک اوغلویا باخ گور نجور بوغدا دریری."
یا اگر کسی کار دیگری می کرد به همین نحو فحش نثارش می کرد واین اخلاقش بود .
درزمانی که رازقان حمام خزینه داشت ،مردها وزن ها به نوبت به حمام می رفتند ؛زن ها به حمام رفتنشان با خودشان بود امادرآمدنشان با خدا بود و آن قدر دیر می کردند که مردها به در حمام می رفتندو فریاد می زدند :"بابا تئز اولوی تئز اولوی "
یعنی :"زودباشید ،زود باشید ."دریکی از روزها که نوبت حمام خانم ها بوده مرحوم ابوالفضل حبیبی به در حمام می رود و مرتب می گوید تئز اولوی از آن طرف مرحوم اسد خاکپور پیدایش می شود و غیرتی می شود و چنان کتکش می زند که دیگر قادر به پاخاستن نبوده است و با پتو به خانه اش می برند .
یک بار هم مرحوم محرم احمدی مقدم در مزرعه ی ازناو اشتباهی به جای باغ خودشان به باغ مرحوم اسد خاکپور می رود و چند خوشه انگور می چیند بازهم مرحوم اسد خاکپور سر می رسد و یک کتک مفصل هم به محرم خال اوغلی می زند .
روزی من ،پدر مرحومم ،مرحوم ابوالفضل حبیبی ،مرحوم محرم خال اوغلی ،وچند نفر دیگر در سکوی مغازه ی پایین پدرم نشسته بودیم،در زمانی که مرحوم اسد خاکپور تصادف کرده بود و در بیمارستان بستری شده بود .
مرحوم ابوالفضل عمو و مرحوم محرم خال اوغلی که کتک سختی از مرحوم اسد خاکپورخورده بودند بایاد آوری خاطرات  آه از نهادشان برمی خاست .محرم خال اوغلی می گفت "خال اوغلی ووردی یا ووردی"
یعنی پسرخاله زد خیلی بد جور زد .
ابوالفضل عمو و محرم خال اوغلی به شوخی دعا می کردند که مرحوم اسد دیگر خوب نشود ودیگر به رازقان نیاید و پدرم هم از آن طرف می گفت :"ایندی آلله ائلیه همین الان یاقچواولا وتاپیلا گله "یعنی همین حالا خدا کند خوب شود و پیدا شود بیاید و آن دو می گفتند :"آه آه آلله ائلمه سین"یعنی خدا نکند .
می گفتند و می خندیدند ومن هم که غش کرده بودم.
اکنون که هرچهار نفر شان نقاب در زیر خاک کشیدند ،گفتم با خاطراتشان یادشان را زنده کنم .

عشق است :الیاس امیرحسنی

دلم دریای بی پایان عشق است

سرم همواره بر دامان عشق است

همیشه در دل من زنده هستی

که دنیا خانه ی شایان عشق است

تو هم مانندبارانی قشنگی 

که چشمم همدم باران عشق است

اگر تنها و غمگین هم بمانم 

نگاهم درپی یاران عشق است

هزاران بار دیدم عاشقان را

که عاشق هرنفس قربان عشق است

دوباره می کنم تکراراین را

که این دنیا دَرو دالان عشق است

برو الیاس عشقت پرثمر باد

دلت مجروح با مژگان عشق است


رازقان و خاطراتش۱۸:الیاس امیرحسنی


شهدا ی عزیز ما شمع محفل بشریتند و همه ی ما از جوانان ونوجوانان رازقانی که به شهادت رسیدند
خاطراتی داریم .
دراین خاطره می خواهم از شهیدنوجوان رازقانی شهید مجید قباد فرزندبرومند آقای اهلعلی قباد،یادکنم .بچه های رازقان یادشان است که زمانی پایین تر از قناتی که آب لوله کشی رازقان از آن جا تامین می شد ،بندی زده بودند واستخری درست شده بود و از مشتریان و شناگران این استخر شهید مجید قباد بود اما خاطره ی زیر درتهران برای من و شهید مجیدقبادکه هم سن وسال ودوست وهمبازی بودیم اتفاق افتاده است؛البته من(مرتضی قباد) خیلی ریزه میزه تر از شهید مجید بودم .
دریکی از روزهای تابستان که مدارس تعطیل بود و آقای اهلعلی قباد مشغول کار ساختمان سازی وبنایی بود با پدر مرحومم برای سرکشی و احوالپرسی به منزلشان رفتیم .
درآن روزگار که ما درسنین هشت،نه سالگی بودیم ،خبری از رایانه و گوشی موبایل نبود و مد بود که بچه ها بادبادک بازی می کردند .
من وشهید مجید هم مشغول ساختن بادبادک شدیم واین کار تا ظهر طول کشید و برای هواکردن آن راهی طبقه ی سوم ساختمان تازه ساز شدیم این درحالی بود که در طبقه ی همکف سفره ی ناهار را پهن کرده بودند وهرچه مارا صدا کرده بودند،نشنیده بودیم.
خلاصه بادبادک به هوا رفت ومن همین طور که سربه هوا عقب عقب می رفتم و به بادبادک نگاه می کردم وارد کانال کولر شده بودم و از طبقه سوم به طبقه اول درست وسط سفره سقوط کردم اما به خواست خدا هیچ آسیبی ندیدم و پدر شهید مجید فورا گوسفندی قربانی کردند برای این که خطر رفع شده بود . شهید مجید هم با خنده ی مخصوص خودش مدام می خندید ومی گفت:" بالای پشت بام که بودیم یک دفعه دیدم غیب شدی ."وبازمی خندید
آخرین باری که با شهید مجید بودم زمانی بود که باهم بادام می ریختیم و همیشه خنده های دلنشینش در نظرم جلوه می کند .
اکنون هم درهیات و حسینیه عکس شهید مجید قباد از آن دوران هابا من سخن می گوید .
روحشان شادو یادشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد.
خاطره:حاج مرتضی قبادی
بازنویسی :الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۱۷:الیاس امیرحسنی



می ترسیدم خاطره ی دختر عمویم را بنویسم ،فرزندانش بخوانندو ناراحت و غمگین شوند اما گفتم شاید با نوشته ی من یاد ونام او در خاطرها زنده شود و دل هایی برای او از خداوند بزرگ طلب رحمت کنند .
مرحوم پدر ما، دوبرادر و یک خواهر داشت .مرحوم مستعلی عموبرادربزرگشان  تعزیه خوان بودکه صاحب فرزند نشد ودر جوانی دراثر بیماری از دنیا رفت .
برادر دیگرشان مرحوم مختارعموکه در تمام عمر با برکتش شب ها ی عاشورا حلیم بار می گذاشت و حلیمش زبانزد بود ،صاحب دوفرزند شد،یک پسر که محمود عمواست ویک دختر که گل بهار (فاطمه)بود.
گل بهار یک دختر پرانرژی و شوخ وشنگ و خنده رو بود والبته ماجراجو هم بود .هم سریع دوست می شد و مهربانی می کرد وهم زود قهر می کرد و دعوا راه می انداخت .
دوستانش می گویند:" یک روز باهم جمع شدیم و وسایل چایی بردیم درباغ تا چایی بگذاریم یکی از همراهان در چای گلبهار قند انداخت واو چای داغ را به صورت او پاشید و صورتش سوخت هرچه باآب سرد شستیم فایده نداشت ومجبور شدیم به دکتر ببریم و پماد بگیریم تا سوزشش بیافتد ."
گل بهار با همین روحیه ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد و زندگی پر فراز و نشیبی را از سرگذراندو زندگی اش به طلاق منجر شد .
بعد از طلاق هم آن روحیه ی شاد و خنده های بلند با او بود اما بارِ روانی طلاق و جدایی از فرزندان اورا افسرده کرده بود .
مسجد بالای رازقان در کنار خانه ی مختار عمو بود
ودرایام ماه مبارک رمضان و ماه محرم نماز جماعت تشکیل می شد .مرحوم گل بهار هم در نماز جماعت شرکت می کرد اما  بعضی اوقات هنگام رکوع  صف نماز جماعت را هل می داد وخانم ها روی هم می افتادندوباعث به هم خوردن نماز وسروصدای مردم می شد و هرچه مرحوم اقدس زن عمو می گفت :"بالام جان ائلمه ،قیزیم جان بو ایشی گورمه "
یعنی بچه جان نکن ،دخترم این کار را انجام نده ،فایده نداشت .
گل بهار در یک روز بهاری آزرده از دنیا به سوی آسمان پرواز کرد و رفت .
روحش شاد .
اگر دوستان مرحوم گل بهار خاطراتشان را بفرستند می توانم کاملترش کنم.

رازقان و خاطراتش۱۶:الیاس امیرحسنی



وقتی جنگ ایران وعراق شروع شد در رازقان از سوی سپاه آموزش نظامی،می دادند ؛ در مسجد حلقه هایی تشکیل می دادیم و مربیان آموزش می دادند از مربیان آن موقع اگر اشتباه نکنم تقی مدیری یامریدی به یادم مانده است .
اولین پایگاه بسیج در رازقان در محلی که اکنون منزل مرحوم امیر منصور امیرحسنی هست تشکیل شد و بیشتر مردم رازقان عضو شدند .
پایگاه مزبور سه اتاق داشت که دواتاق برای کادر و احیانااسلحه خانه و این چیزها بود دراتاقی هم دوسه تخت دوطبقه گذاشته بودند که برای اعضا بسیج بود .
درشبی از شب ها که ما به عنوان کوچکترین اعضای بسیج شرکت کرده بودیم .از قضامرحوم پدرم ،مرحوم عزیزعمو قباد ،ابوالفضل پسر مرحوم قنبر ، ،مرحوم عباس مرالو وآقای بختیار احمدی از دوزج وچند نفر دیگر قراربود انجام وظیفه کنیم .ازاین افراد من وبرادرم اکبر باهم و مرحوم پدرم و عزیز عمو باهم وابوالفضل وفرددیگری هم باهم باید هرکدام دوساعت جلوی در پایگاه نگهبانی می دادیم .
مرحوم عباس مرالو مامور گشت در کوچه ها و خیابان ها بود وآقای بختیار احمدی هم پاسبخش بود ،یعنی باید نگهبان ها را عوض می کرد .
وقتی ما نگهبان جلوی در بودیم یکی از دوستان  در بیرون از پایگاه باقنداق کلاش به کفل یک الاغ چند ضربه زد نگو در آن هنگام اسلحه مسلح گردیده است .
من واکبر نوبتمان تمام شد و به اتاق آمدیم و نوبت پدرم باعزیز عموشد .
اسلحه ی کلاش دست من بود،قنداقش را به زمین گذاشته بودم ودستم را روی لوله اش گذاشته و  ایستاده بودم واکبر هم کنار اسلحه نشسته بود .
یک دفعه صدای تیری برخاست تیر از زیر بازوی من رد شده بود و به کاپشن من هم مالیده شده بود وبه دیوار فرو رفته بود .من اول فکرکردم که اکبر ماشه را چکانده است .اما نه، دیدیم بعد ازچند ثانیه یکی از تخت ها به شدت تکان می خورد وکسی که شلیک کرده است به شدت ترسیده بدنش می لرزد و لب هایش به صدا در آمده است و بیب بیب بوب بوب بیب بیب بوب بوب بیب بیب بوب بوب می کند وبا لرزش او تخت هم می لرزد.
چنان این موضوع باعث وحشتمان شده بود و سرگرم دلداری یگدیگر شده بودیم که پاسبخش یادش رفته بود  نگهبان راعوض کند و عزیزعموو پدرم صدایشان درآمده بود که چرا ماراعوض نمی کنید .
در این میان ابوالفضل پسر مرحوم قنبر هم ادای افراد را در می آورد و همه را می خنداند.
این هم یکی از نشانه های آن که می گویند :"گرنگه دارمن آن است که من می دانم
شیشه را دربغل سنگ نگه می دارد"

رازقان و خاطراتش۱۵:الیاس امیرحسنی


در روزگاری که ما نوجوان بودیم ،گروهی تشکیل داده بودیم متشکل از من(محرم زارعی)،ابوالفضل امیرحسنی پسر مرحوم اسدعمو،حسین(علی) امیرحسنی پسر مرحوم اسکندرعمو هاشم گلی پسر مرحوم رسول عموو مرحوم محمد محمدی رحمه الله علیه پسر مرحوم حسین محمدی و باهم دیگر تعزیه اجرا می کردیم .
خانواده های همه ی ما از شدت عشق به امام حسین دوست داشتند ،تعزیه ی ما درخانه ی آن ها اجرا شود اما چون در
آن زمان خانه ی آقای نعمت حبیبی خالی از سکنه بود ودرتهران بودندو وسعت خوبی داشت واز دیوار خانه ی اسکندر عمو راه داشت،معمولا در آن جا تعزیه اجرا می کردیم .
به این صورت که  به تبعیت ازتعزیه ی بزرگان  به حیاط  خانه ی نعمت عمو می آمدیم واز مادرها و خواهرهاروسری و لباس می گرفتیم و
از چوب ها ی درختان شمشیرهای قشنگی درست کرده بودیم واز درهای قابلمه هم برای خود سپر آماده کرده بودیم .
ماچنان عاشقانه تعزیه اجرا می کردیم که مادرهاو
دخترهای محله و برادرهاوخواهرهای کوچکمان هم به عنوان
تماشاچی در تعزیه ی ما شرکت می کردند و واقعیه واقعی اشک می ریختند . مخصوصا مادر حسین پسر اسکند رعمو که کافی بود تا نام امام حسین(ع) رابشنود وسیل اشکش جاری شود .همه ی ما تعزیه را دوست داشتیم مخصوصا همیشه برای طبل زدن بین بچه های گروه رقابت بود وهمه دوست داشتند که طبل بزنند .
چون مرحوم حسین عمو پدر محمد طبل زن تعزیه ها بود و طبل تعزیه در خانه ی آن ها بود معمولاطبل تعزیه را مرحوم محمد می زد .
درحیاط مرحوم حسین عمو پدر محمد، هم درخت سیب بود و هم درخت انگور الوان که  برایش داربست درست کرده بودند و انگورها به این سوی حیاط آویزان شده بودند.مادر محمد ،مرحوم ام البنین باجی که زن مهربان و باسلیقه ای بود، الوان ها را با سلیقه ی تمام در کیسه قرار داده بود .
دریکی از روزها هنگام تعزیه خواندن و جنگ با شمشیرهای چوبی وسپرهای درقابلمه ای ،شمشیرهایمان به کیسه های انگور اصابت کرد ؛شمشیرها را به کیسه ها زدیم وچند تا از آنها به زمین افتاد و مرحوم  محمد خودش هم طبل جنگ را می نواخت .
وقتی مادر محمد آمد وصحنه را دید از آن جا که زن بسیار نازنینی بود گفت هیچ عیبی ندارد .فدای سر بچه های امام حسین وهیچ اعتراضی نکرد.
در وقت هایی هم که به خانه اشان می رفتیم هیچ وقت به رویمان نیاورد.رحمت خدا براین زنان  ومردان نازنین و پاک دل ،وبااعتقاد.درپایان خاطره یادی کنیم
از مرحوم محمد محمدی  که دوست خوب ما بود وروزگار با اونساخت و اجل مهلتش نداد ،روحش شاد وخدا رحمتش کند.

خاطره :حاج محرم زارع
بازنویسی:الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش14:الیاس امیرحسنی


معمولا بچه های هر دوره ای از معلمان خود خاطرات تلخ وشیرینی دارند .مثلا پدران ما از معلمی به نام آقای بقایی که خیلی بی رحم بوده اند خاطره دارند .

بزرگتر ازماها از آقایان مومنی وخواهرش،سلیمی ،جعفری وعسگری  خاطره دارند .

ما از خانم فخرایی ،خراطی ،مرحوم یاوری ،کاوه ،عطارد ..خاطره داریم .

وکوچکتر ازماها  ازآقای جوادزاده،خانم شرافت خانم مجتهدی وهمین طور قس علی هذا

برادر بزرگم تعریف می کرد :"یک روز معلم ما آقای مومنی به ما گفتند:" بروید برای ما چند کیلو برنج بگیرید ،بیاورید .من و داود قبادی که همکلاس خوب من بودند، حرکت کردیم ورفتیم به مغازه ی پدر .ماکه هنوز بازبان فارسی آشنا نبودیم وزبان مادری امان ترکی بود ،به پدر گفتیم :"دادا معلم دئییب بیرنئچه کیلو برنج وئر" 

وقتی پدر برنج ها راروی ترازو ریخت گفتیم" بابابوکی دوگی دور "

پدر گفت خوب دوگی همان برنج است ولی ما باور نکردیم وفکر کردیم پدر اشتباه می کند .به مغازه ی مرحوم حاج عقیل گلی که نزدیک بود رفتیم و گفتیم که مقداری برنج برای معلم می خواهیم ،حاج عقیل هم همان دوگی را روی ترازو ریخت .ما گفتیم دوگی نمی خواهیم واز مغازه بیرون آمدیم . مرحوم گلی گفت برنج همان دوگی است . دیگر مطمئن شدیم که این دو یک چیزند .به مغازه ی پدر برگشتیم و مقداری برنج گرفتیم و برای آقای مومنی بردیم .

وتازه آن جا یاد گرفتیم که برنج همان دوگی است.

خاطره :حاج علی امیرحسنی

بازنویسی:الیاس امیرحسنی


رازقان و خاطراتش13:الیاس امیرحسنی



 بخشی از خاطرات مارازقانی ها مربوط می شود به کارهایی که دسته جمعی انجام می گرفته است ؛مثل زاغا چیخارماق،اریشته کسماخ ،ارخ آروتماخ،

زاغا چیخارماق

یعنی پاک کردن طویله ها وزاغه ها که معمولا زیر زمینی بودند.

 اریشته کسماخ یعنی بریدن رشته که مراحل مختلفی داشته است.

 وارخ آروتماخ یعنی  پاک کردن نهر که در اوایل بهار و با اعلام جارچی صورت می گرفته است وخود داستانی مفصل دارد.

زاغا چیخارتماق به این صورت بوده است که خانواده ای که صاحب فرزندان ذکور بوده اند و آنان هر کدام دوستانی داشته اند از دوستان خود دعوت می کرده اند که در یک روز معینی بروندو زاغه اشان را دربیاورند .یعنی فضولات گوسفندان و احیانا خرو گاو که مانده اند وروی هم انباشته شده اند را بکنند و زاغه را پاک وپاکیزه نمایند .

خوب برای این کار قازما(تیشه ی بزرگ)،کلنگ،انواع بیل و آبای الاغ (وسیله ای که از پلاس یاگلیم درست می کردند و بارکش خر می شد .)لازم بود .عده ای پِهن ها را می کندند ،عده ای در آبا پر می کردند و عده ای هم آن را به بیرون حمل می کرده اند .وسیله ی روشنایی هم آن زمان موشی بود .موشی وسیله ای شیشه ای بود که داخلش نفت می ریختندو از آن فتیله ای رد می کردند و فتیله را مانند شمع روشن می کردند.هرچند دود می کرد اما فضا را روشن می کرد.

یک روز قرار می شود که طویله و زاغه ی مرحوم محمدحسن قدیری را پاک کنند .قدرت ،ذبیح ،ولی الله هرکدام دوستان و پسر عموها را دعوت می کنند که درمیانشان مظاهر عمو هم بوده است که تازه به تهران رفته بوده وبا تیپ شهری و کت وشلواری آمده بوده است .ازدیگر افراد هم مرحوم اباصلت عمو هم بوده که در بخش دیگر خاطره می بینیم که چکار کرده بوده است .

خلاصه عده ی زیادی با شور وشعف و داد وفریاد مشغول کار می شوند ،دراین میان موشی یکباره خاموش می شود و همه شروع می کنند به پرت کردن کرمه ها یعنی لایه های فضولات به همدیگر .

ودراین میان لباس مرحوم مظاهر عمو حسابی کثیف می شود .

و صدای مرحوم محمد حسن بلند بوده که با فحش های گوناگون پرتاب کنندگان را نوازش می کرده است .

مرحوم عمه ی ما هم برایشان شام آبگوشت بار گذاشته بوده است ،که مرحوم اباصلت می رود و تمام گوشت آبگوشت را در می آورد و می خورد 

و فقط آب و دانش می ماند .

وقتی کارشان تمام می شود نوبت شام می شود ،دیگ را می آورندمی بینند ای بابا از گوشت خبری نیست ،هرکدام کاسه ای از آبش می خورند و نخود و لوبیایش را کوبیده می کنند اما بازهم آنجا شوخی شان گل می کند و کوبیده را گرد می کنند و به سر مرحوم محمد حسن می زنند و او هم با فحش های آبدار جواب کارشان را می دهد .وبه اینصورت 

شبی پر ازخنده و شوخی به پایان می رسد .


دوست دارم ۵:الیاس امیرحسنی

من آن زیباصنم را دوست دارم 

رفیق باجنم را دوست دارم 

بودعشقش کتاب و خوشنویسی

بگو پاره تنم را دوست دارم

چنان با اویکی شد روح وقلبم

که انگاری منم را دوست دارم

اگرچه او مرا عاقل صدا کرد

 عروس این ننم را دوست دارم

همه دارند درسر فکر باطل

من البته زنم را دوست دارم

برو الیاس کارت آه و زار است

من آخر آن ببم را دوست دارم