از در آهنی یک ونیم متری که رد می شدی ،پنج شش پله به پایین می خورد و می رسید به یک محوطه ی بزرگ شش ضلعی که رخت کن حمام خزینه بود .
هر کدام از این اضلاع شبیه یک سن تئاتر بود ؛هرکس می آمد به اختیار یکی ازاین اضلاع را انتخاب می کرد و کفش هایش را در می آوردو به بالا می رفت ،بقچه اش را زمین می نهاد و لباسش را در می آورد ،لنگش را می بست و تاس و کیسه و لیف و نشورش را بر می داشت و به سوی حوض بزرگ وسط محوطه ی رخت کن حرکت می کرد .
این حوض هم بسیار زیبا و باآبی بسیار زلال وسرد در وسط محوطه ی رخت کن قرارداشت .
بعضی ها برای آن که آب به گوششان نرود ابتدا
انگشتی به آب حوض می رساندند وگوششان را نمناک می کردند.
بعضی ها هم وضوی نماز صبحشان را می آمدند با آب این حوض می گرفتند و می رفتند در مسجد نمازشان را می خواندند.
سقف محوطه ی رخت کن به صورت گنبدی طاق زده شده بود و از وسط نورگیری نور محوطه را تامین می کرد .
درگذشته ها درگوشه ای بشکه ای تعبیه کرده بودند ورویش سبدی نهاده بودند که برای حمامی نان می آوردند وروی سبد می چیدند .
بعد باید از دری به قسمت اصلی حمام که محل شست وشو بود وارد می شدیم ،موقع وارد شدن حوض کوچکی هم زیر در بود که موقع وارد شدن و خارج شدن پاها با آب سرد تماس پیدا می کرد و حتما دلیلی علمی داشت ؛مثلا می گفتند این کار از سرما خوردگی جلوگیری می کند .
وقتی وارد محوطه ی شست وشو می شدی ،یک زمین وهشتی سیمان شده ی بزرگ زیر پا بود که گاهی چون زیرش تون حمام قرار می گرفت آن قدر داغ می شد که نمی شد نشست،اینجا هم سقفش گنبدی شکل بود و از وسط نورگیر داشت،وچون بخارات آب روی سقف می نشست گاهی قطرات سرد آب روی افراد می افتاد .
روبه روی محل شست و شو خزینه قرار داشت که مانند یک حوض بزرگ ساخته شده بود و تقریبا یک یا یک ونیم متر عمق داشت که پر ازآب بود و سلیندر های مسی وفلزی درآن تعبیه شده بود که با آتش تون حمام گرم وداغ می شد وآب خزینه را گرم می کرد چنان که
گاهی آب به نقطه ی جوش می رسید و هرکس واردش می شد مثل لبو سرخ می شد .
درموقع های عادی مردم وقتی وارد حمام می شدند از سکوی خزینه بالا می رفتند وارد خزینه می شدند و حسابی که خیس می خوردند پایین می آمدند
ودر قسمت بزرگی که نشیمن وهشتی بود وبرای شست وشو بود
کار کیسه کشی و لیف کشی را انجام می دادند ،باتاس به سر همدیگر آب می ریختند همدیگر را مشت و مال می دادند و صابون می زدند و باز برای بار آخر وارد خزینه می شدند و خود را می شستند وغسلشان را انجام می دادند و از حمام خارج می شدند .
درکنار خزینه هم یک اتاق متعفن بد بو بود که کسانی که می خواستند موهای زاید بدن را ازبین ببرند با نوره آن جا می رفتند و کارشان را انجام می دادند.
اما محبت و عشق ومهربانی جاری وساری بود ،کوچکتر ها به سر بزرگتر هاآب می ریختند وبعد مشت و مالشان می دادند ،سپس به سرشان صابون وبه بدنشان لیف می کشیدند وبا کمال احترام راهی خانه شان می کردند ،گاهی بزرگترها هم برمی گشتند ،همین کار را با جوانترها انجام می دادند .
به کسی که حمام را می گرداند ،روشن وگرمش می کرد ،حمامی (حامام چی )می گفتند،ازکسانی که در رازقان این وظیفه را عهده دارشدند می توان از مرحوم عباس دلسوز،مرحوم قربانعلی امیرحسنی ،مرحوم کمند امیرحسنی،مرحوم قربان خاکپور ،مرحوم اصغرگلرخ و مرحوم اسکندر امیرحسنی را نام برد .
به حامام چی ها حق داده می شد که مقداری گندم و جو و یا نان بود .
تون حمام در سمت رودخانه بود که به وسیله ی هیزم وبعد ها به وسیله ی نفت سیاه روشن می شد و از طریق سیلندر هایی فلزی که در خزینه قرار داشت آب حمام گرم می شد .
پشت بام حمام کاه گلی بود و تقریبا یک متر از سطح زمین بلندتر بود ودیوار کوتاهی نیز داشت که معمولا جوان ها روی دیوار می نشستند .
جمعه ها حمام پر از شاگرد مدرسه ای ها می شد که باید شنبه تمیز و مرتب به مدرسه می رفتند .
بچه ها اگر شلوغ می کردند مورد اعتراض حمامی ها قرار می گرفتند و گاهی با تاس کتک می خوردند گاه نیز بچه ها درحمام لیز می خورند و به زمین می افتادند .
مادرم می گوید :"یک بار که اکبر بچه بود مثلا ،چهار پنج سالش بود به حمام برده بودمش،اورا شست شو دادم وبه قسمت رخت کن بردم تا خودم هم بدنم را آب بکشم بیایم وقتی برگشتم دیدم کل بدن اکبر را خون برداشته است ،نگو افتاده است وسرش شکسته است .دست وپای خودم را گم کردم ،می خواستم فریاد بزنم اما خودم را کنترل کردم ؛
کسی هم در حمام نبود ؛کنار در خروجی آمدم به خواست خدا دو تن از دختران کربلایی زبیده عمه پیدا شدند آمدند،گفتم فدایتان بشوم کمی از تارعنکبوت که ما شیطان پرده به آن می گفتیم پیدا کنید ،بیاورید تا روی شکستگی سر اکبر بگذارم تا خونش بند بیاید ،آن ها هم زحمت کشیدند ،پیدا کردند آوردند و بدن اکبر را دوباره شستم و به خانه آمدیم .
گاهی بین حمامی ها بامردم درگیری هم ایجاد می شد که مثلا مرحوم کمند عمو ،با مرحوم علی آقا تورانلو دعوایشان شده بود و بچه های محل ما ادایشان را در می آوردند.
حمام از یکی دوساعت قبل از اذان صبح باز می شد تا طلوع آفتاب در اختیار مردان بود و از طلوع آفتاب تا ساعت پنج و شش بعد از ظهر نوبت خانم ها می شد باز از غروب تا یازده ،دوازده شب در اختیار آقایان قرار می گرفت .
افسوس که این حمام را را از روی زمین برداشتند و یکی از یادگارهای گذشته را ازبین بردند.
مقدمت بادا مبارک
ای تورا من تشنه باران
انتظارت می کشیدند
جانداران با درختان
آی باران آی باران
کوه ها را خیس وترکن
رود ها جاری وساری
آب هارابیشتر کن
سدهامان خالی از آب
زندگی ها درتب وتاب
استرس از قحطی آب
آی باران رحم بر
حال بشر کن
آی باران ،مقدمت بادا مبارک
جان باران ،جان باران
زمانی رازقان سه ،چهار کوچه بیشتر نداشت.سکی باشی کوچاسی،آدینالی کوچاسی(کوچه ی آدینه ای ها)،حامام کوچاسی؛
کوچه ی حمام(حامام کوچاسی) معروف ترین کوچه ی رازقان بود که می توان نامش را کوچه ی خاطره ها گذاشت ،کوچه ای که حمام خزینه با معماری جالبش ،آسیاب آرد(دگیرمان)،مسجد،آهنگری و مغازه داشت .درتابستان غوغای گندم بود وآرد،درماه مبارک رمضان غوغای مسجد بود و نماز ودر ماه محرم صدای نوحه بود وسینه زنی وحسین حسین .
دراول انقلاب هم که همه ی تحرکات وفعالیت های انقلابیون دراین کوچه بود وبعد هم که تمام مراسم شهدا در مسجد این کوچه برگزار می گردید.
می خواهم کوچه ی خاطره را دوباره باهم بگردیم ،اولین خانه ،خانه ی مرحوم قربان جلیلی معروف به قربان نهنگ بود پدر شهید مرتضی وصاحب چند فرزند از دوزن ،خوشقدم باجی و شمسی باجی،بعد می رسیدیم به خانه ی حاج یونس و حاجیه خانم شوکت ،که مغازه هم داشتند،"ماهرزمستان که به شب نشینی به خانه اشان می رفتیم،آن قدر خوش می گذشت و حاج یونس خاطره های زیبا و خنده دار می گفت که همیشه دلمان می خواست زمستان زود فرابرسد ودوباره شب نشینِ خانه شان باشیم ،شوکت خانم هم بسیار مقید به آداب دینی و فرائض بود ."
بعدمی رسیم به خانه ی استاد محمد آهنگر که اصلیت الویری داشت ،هم آهنگری می کرد وهم آسیاب(دگیرمان )را می گرداند(آسیاب اوایل با آب کار می کرد زمانی که برق آمدآسیاب هم برقی شد.) استاد محمد آهنگر صاحب چند دختر ودوپسر بود ؛که پسرش تقی روزگاری شهردار رازقان شد .
روبه روی خانه ی آقای میرزایی خانه مرحوم اصغر عمو بود که همیشه درحال ذکرگفتن بود وهنوز صدای یا الله یا اللهش در کوچه طنین انداز است و خانمش که مرحوم لیلا باجی بود .
بعد خانه ی آقای اسماعیل جوکار و همسرش حاج بتول بود که خود انقلابی بودند و فرزندانی انقلابی هم تربیت کردند.
روبه روی خانه ی آن ها خانه ی مرحوم آقا بابا و مرحوم سلمه خاتون بود،که معروف ترین و فعال ترین پسرشان مرحوم حاجی بشیر بود که از انقلابیون و بانی مسجد جامع رازقان بود.
سپس منزل مرحوم قربانعلی امیرحسنی ،مردی ساکت وآرام که همسرش مرحوم نزاکت بود و پسرشان آقای شعبان امیرحسینی از انقلابیون و آموزگار قرآن در ابتدای انقلاب بود .
بعد منزل مرحوم حاجی جعفربود که زمانی کدخدای رازقان بود و حیاط خانه شان محل نگهداری گله ی قرقِ گاه کمره وگاه ازناو بود .مردم برای جو دادن به گوسفند های پرواری شان در تابستان ها به آن جا مراجعه می کردند.
بعد می رسیم به خانه ی مرحوم ابراهیم امیرحسنی که همسرشان خانم ام البنین بودند ،هردوبسیار مهربان ،مهمان دوست و مومن و پرهیزکار پس از آن ها خانه ی حاج حسین و حاجیه شمسی خانم بود ،که فرزندانی هنرمند تربیت نمودند "مادرم هرگاه نان محلی (کوکا)می پخت ،می گفت چند تا برایشان ببرم و حاج شمسی خانم هم از صندوقچه ی زیبای قدیمی برایم آجیل می آورد و درآن خانه ی زیبا از من پذیرایی می کرد"
بعد خانه ای بود که دوخانواده درآن زندگی می کردند "خانواده ی مشهدی شوزب و خانواده ی مشهدی محرم ،که این ها باهم برادر بودند ،
و خانم هایشان مرحوم حبیبه معروف به حبی زن عموو زینب زن عمو بودند."هرگاه به خانه ی حبی زن عمو می رفتیم از یک اندرونی می گذشتیم ووارد اندرونی دیگر می شدیم و حبی زن عمو آن قدر بامحبت و مهربانی و تعارف بسیار از ما پذیرایی می کرد که حد نداشت ."
روبه روی خانه ی آن ها دوخانواده زندگی می کردند ،یکی خانواده ی مرحوم مشهدی رضای تعزیه خوان وکربلایی زبیده ،که سردار شهید علی تورانلو فرزند اینان بود ،توت داخل حیاط مسجد را مشهدی رضا کاشته بود وبه ما توصیه می کردکه آبیاری اش کنیم تا خشک نشود .
وخانواده ی دیگر مرحوم اسد خاکپور وهمسرشان خانم نرگس خاتون،که مرحوم اسد همیشه صبح زود به سرکار می رفت و دائم در تلاش و کوشش بود درکنار خانه ی اسدخاکپور دگیرمان یا آسیاب بود که الان دیگر وجود ندارد ،کنار آسیا هم مسجد پر شور و غوغای رازقان بود که در ماه رمضان ومحرم شور وحال دیگری داشت .
هیچگاه جمعیت انبوه مسجد در ماه رمضان و نوحه خوانی ها در ماه محرم فراموشم نمی شود ،آن گاه که مرحوم ولی الله بهرامی می خواند :"آتلاندی قوشون مسلم بی یاورین اوسته "
و صدای بلند یاحسین که درمسجد می پیچید وحتی در باغها ورودخانه ها و کوه های رازقان انعکاس پیدا می کرد.
روبه روی مسجد دوخانواده زندگی می کردند ،خانواده ی مرحوم هدایت که بعدها پسرش غلامحسین ساکن شد و متولی مسجد هم بود و دیگری خانواده های پرشور و حال ،مرحوم محمد علی بهرامی پدر مرحوم خسرو،و همسرش ملوک باجی ونیز خانواده ی مشهدی قربان و بیگم نسا خانم ،البته زمانی در حیاط این ها پنج خانواده در نهایت مهربانی باهم زندگی می کردند و چه انسان های پاک و خداشناسی بودند،مثلا مرحوم اسلام بهرامی هم درهمین حیاط زندگی می کردیا ابراهیم بهرامی و خواهرش کلثوم ونیزمرحوم سکینه بی بی خواهر مرحوم امرالله وعلی جلال .
صبح زود برای نماز آماده می شدند ،مرحوم محمدعلی با دعای این که :"خدایا به ما بنده ها رحم کن "ومرحوم قربان بهرامی باذکر یاحسین برای وضو به سوی حوضچه ی کوچک که نزدیک در ورودی بود حرکت می کردند.
بعد می شد خانه ی مرحوم کربلایی رمضان بهرامی
و همسرشان مرحوم صغرا خاتون که چند دختر و پسر داشتند که گنجعلی اشان در جوانی از دنیا رفت.
روبه روی خانه ی کربلایی رمضان حمام خزینه ی رازقان بود که با معماری بسیار زیبایی ،ساخته شده بود . قبل از لوله کشی آب حمام از رودخانه تامین می شد وسوختش هم هیزم بود اما پس از لوله کشی دیگر ازآب لوله کشی استفاده شدو سوختش هم به نفت سیاه تبدیل شد .
این بود شمه ای از گشت وگذارمان در کوچه ی خاطره ها .
یادشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد
روزگاری رازقان انسان های شوخ ،طناز و خوش مشرب و باذوق وبه قول امروزی ها باحال ،کم نداشته است .ازاین افراد می توان مرحوم رحمان توسلی ،مرحوم صفر عبدی (تورانلو)،مرحوم اصغرگلرخ و مرحوم نجف زارعی را نام برد که برای هرکدام می شود چند صفحه خاطره نگاشت .
این بار به سراغ مرحوم نجف زارعی می روم و الان که دارم می نویسم حس می کنم که صبح زود یک روز پاییزی است و مرحوم پدرم که تنها قصاب رازقان است ،گوسفندی را سربریده است و پس از پوست کندن آن را آویزان کرده است وامعاء واحشایش رابیرون ریخته است . واین درحالی است که مشتریان روی سکوی مغازه در صف به انتظار گوشت تازه ومرغوب وارزان نشسته اند .
مرحوم مشهدی نجف زارعی از دروازه ی چوبی قدیمی وارد می شودباخنده ای برلب نزدیک پدرم می رسد و می گوید :"پوخلی قصاب ،نمه الیری "
پدرم می گوید:"گورورَی کی قصابلوخ الیرم"
یعنی می بینی که قصابی می کنم .
بعد مرحوم نجف زارعی می گوید :"من اولسایدوم الان اونی دید و بود ائله میشدیم "
یعنی اگر من بودم لاشه ی گوسفند را،الان تارو مار و تکه تکه کرده بودم .
پدرم هم می گوید :"بئله که تیکه ،پاره ائلردی ،سنی ارثیده واردور دید وبود ائله ماخ"
یعنی بله که اگر شما بودی ،گوسفند را تارومار و تکه تکه می کردی ،در ارث شما این کار وجود دارد."
واین کنایه ای به مرحوم نجف زارعی بود که لقب قارقا (کلاغ)داشت.
می دانیم که در گذشته برای شناسایی افراد لقب هایی برآن ها می نهادند ،مثل ،هپ هپ،گوب گوب،دئوه
ژاندار،اوزون ،به مرحوم نجف زارعی هم لقب قارقا داده بودند .
مرحوم نجف زارعی درخت های انگور باغشان را که هرس می کرد چوب های مو را با نظم خاصی روی پشت بام خانه شان روی هم می چید و هنگام زمستان و یا نان پختن استفاده می شد .
یک روز مرحوم سلطنت بی بی لباس های رنگارنگ خودشان و بچه هایشان را شسته بوده و روی همین چوب ها پهن کرده بوده است تا خشک شوند ،پشت بام یک منظره ی شاد ،شبیه جشن و مراسم شادی پیدا کرده بوده است .
وقتی مردهای همسایه دور هم جمع شده بودند ومشهدی نجف هم حضورداشته است،یکی می گوید :مشهدی نجف گیلده نه خبر دیر ،دامی بزه ییب لر ،
یعنی درخانه ی مشهدی نجف چه خبر است ،پشت بام را تزیین کرده اند.
یک نفرازآن میان می گوید:"بئله مهلیم قارقالاروی تویودور"یعنی این طور که معلوم است
عروسی کلاغ هاست
وهمه می خندند و مرحوم نجف می گوید :"آی خبری داغولموشلار"
روح مشهدی نجف عمو،سلطنت بی بی ،محمد زارعی شاد
زمانی که ما نوجوان بودیم ،در رازقان جمعمان جمع بود ،من بودم ،حمیدرضا قاری بود،سعید قاری و محسن احمدی مقدم که رفیق گرمابه و گلستان بودیم.
چه تیم های خوب فوتبالی درست کرده بودیم و در مکان فعلی منزل آقای نباتعلی قبادی که زمینش شنزارو نرم بود چه بازی هایی که نمی کردیم .
دوست عزیزما ،محسن احمدی مقدم یک تفنگ ساچمه ای داشت که به شکار گنجشک ها می رفت و ماهم همراه و همدمش بودیم و باهم بطری هایی را روی زمین می کاشتیم و آن ها را با تفنگ محسن مورد هدف قرار می دادیم .
یادم هست زمان انتخابات مجلس شورای اسلامی بود و درودیوار و تیرهای برق پراز عکس های کاندیداها مخصوصا عکس مرحوم موحدی ساوجی بودوما چند شکارچی هم اسلحه به دست در کوچه های رازقان رهسپار شکار بودیم .
درجایی از یک تیربرق عکس مرحوم موحدی ساوجی آویزان بود،سعید عکس را نشانه گرفت و درتیر اول عکس پاره شد و به زمین افتاد ،سعید درحال جاگذاری ساچمه ی بعدی بود که یکی از همشهریان که از قضا از اقوام آقا سعید بود فرارسید و داد وفریاد که :"ای منافق ها،ای ازخدا بی خبرها،به نماینده و فرستاده ی امام خمینی بی حرمتی می کنید ،خجالت نمی کشید ،حیا نمی کنید ،بگویم بیایند پدرتان را دربیاورند ."
ماکه نوجوانی دوازده ،سیزده ساله بودیم ماتمان برده بود و از این کلمات چیزی در نمی یافتیم ،خلاصه فرارکردیم و رفتیم .
ایام ماه مبارک رمضان بود و شب هامراسم سخنرانی در مسجدبالا برگزار می شد ،من هم برای شرکت درمراسم به مسجد می رفتم که جلوی در به اتهام منافق بودن وتوهین به عکس نماینده ی امام خمینی به دست سربازان پایگاه بسیج بازداشت شدم و مرا به پایگاه بسیج بردند.
درپایگاه بسیج ،مسئول بسیج ،یک روحانی ویکی از آقایان آجانی ونیز همین آقا که راپورت داده بود نشسته بودند .
آقای رازقانی تابنده را دید گفت :"یکیش همین آقابود ."آقای آجانی گفت :"آقااین که هنوز بچه هست ،چه می فهمد که فرستاده ی امام خمینی یعنی چه ؛بچه را چه به این حرف ها ،منافق یعنی چه ؟.....
وقتی آقای رازقانی رفت حاج آقاو مسئول بسیج برایم چایی آوردند و من با ترس ولرز خوردم و وقتی اجازه دادند که بروم درتاریکی شب با سرعت فراوان و ترس نشسته دردلم به طرف خانه دویدم و در نیم ثانیه به خانه رسیدم .
من اولین درس زندگی را این جا آموختم که :"مردم شما را آن طور که خودشان می خواهند می بینندنه آن طور که هستید"
پس بی خیال حرف مردم
خاطره :یکی از همشهریان
بازنویسی:الیاس امیرحسنی
درگذشته های رازقان که پاسگاه ژاندارمری در تمام شئونات و کارهای مردم دخالت می کرد و امنیه ها جولان می دادند،امنیه ای بود معروف به لونی .این لونی که مشاعرش دچار اختلال بود باعث هراس همه ،مخصوصا بچه ها می شد شاید بتوان گفت لولو بود نه لونی .
کافی بود که بگویند :"لونی گلدی لونی گلدی"یعنی لونی آمدتا همه به خانه هایشان فرارکنند .
رییس پاسگاه و خانواده اش هرموقع می خواستند به حمام بروند . اعلام می کردند امروز حمام قرق است ،حمام را به قول معروف "قرق"می کردند ،یعنی غیرازآن ها کسی حق نداشت از اهالی به حمام برود .
خاطره ی زیر مربوط به زمان رضاشاه است زمانی که می خواستند کشف حجاب کنند .
نویسنده ی خاطره می گوید :"
یکی از بزرگترین خوش شانسی های نسل ما این است که با پدر بزرگ و مادربزرگ هایمان زندگی می کردیم و محضر آن عزیزان رو درک و صحبت هایشان را شنیدیم ."
واز زبان مادر بزرگشان تعریف می کنند که:"
زمان رضا شاه که کشف حجاب انجام می شد امنیه ها در رازقان جلوی گلین باجی(مقصودشان شخص خاصی است) و دختر همسایه شان راکه نوجوان بوده است می گیرند و می گویندچادر و روسری تان راتحویل بدهید.گلین باجی و دختر همسایه مجبورمی شوند چادر و روسری خود راباز کنند و تحویل بدهند و قتی امنیه چادر و روسری را می گیرد ،گلین باجی به امنیه می گوید:" امنیه جان گوشا سوندا دا اوزلّیگ وار
امنیه هم می گوید" : عیبی یوخ چوخ دا یاقچی گلی بیله ییزه چیرت لاتوم "یعنی گوشهی روسری ام اسپند هم هست امنیه هم می گوید : عیبی ندارد،خیلی هم خوب ،بیایید برایتان اسپند هم دود کنم .
خاطره :یکی از همشهریان
بازنویسی:الیاس امیرحسنی
یکی از انسان های محترم و بزرگوار که درزمان حیاتش بنده از مهربانی ها و محبت هایش نصیب برده ام ودوست دارم خاطره اش را بنویسم
مرحوم گنجعلی باقی است .
گنجعلی باقی را از زمان جوانی اش به یاد می آورم،
زمانی که باچند تن از رفقایش مانند مرحوم حمزه ی مسکین،مرحوم محمد تورانلو ودیگران هرکدام موتوری پرشی خریده بودند ودر خرمنگاه بالای ده
(یوخاری باش)
از تپه های کوچک خرمنگاه پرش می زدند (می پریدند)وغوغایی به پا کرده بودند .
بعدها عمده ی کارش خیاطی بود و درخیاطی به استادی رسید و زمانی که در رازقان کارگاه خیاطی نسبتا بزرگی زدند کارِبرش پارچه ها با ایشان بود .
زمان جنگ مدتی در پایگاه بسیج رازقان به عنوان راننده مشغول به کارشد و من هم که از اعضای فعال بودم چند بار با مرحوم گنجعلی باقی به دهات اطراف رفتیم .در دوره ای که صدام تمام شهرها را بمباران می کرد ،دستور رسیده بود که به روستاییان آموزش تیراندازی با تیر بار داده شود .تا اگر هواپیما ها در دسترس بودند بتوانند آن هارا منهدم کنند.
در یکی از روزها مرحوم گنجعلی باقی به عنوان راننده ،آقای صدوقی به عنوان مربی و آموزش دهنده و بنده هم به عنوان دستیار و کمک تیر بارچی راهی بلوبندو وسمق و بندامیر و ویدر شدیم.
کارمان به این صورت بود که با بلند گو اعلام می کردیم که مردم در میدان ده جمع شوند ،وقتی جمع می شدند ، آقای صدوقی ومن به پشت تویوتا می رفتیم و آقای صدوقی به صورت تئوری آموزش می داد وسپس به صورت عملی تیر اندازی می کرد و من هم نوار وخشاب تیرها را هدایت می کردم .
در بلوبند هرچه اعلام کردیم کسی نیامد ،رفتیم وسمق در آن جا تعدادی جمع شدند وآموزش دادیم ازآن جا به بند امیر رفتیم و افراد زیادی آمدند ،پس از آموزش به منزل یکی از بندامیریان رفتیم وناهار خوردیم و بعد از صرف چای به ویدرآمدیم،درمیدان ویدر هم افرادی جمع شدند و آموزش دادیم سپس به رازقان برگشتیم والبته در تمام این اوقات می گفتیم و می خندیدیم و خوش بودیم .
پس از این بود که مرحوم باقی برای معاش خانواده به ژاپن مهاجرت کرد وبعد از چند سال که برگشت در رازقان منزلی ساخت ودر رازقان ماندگار شد .
مرحوم باقی باهمه ی تلاش ها و زحمت هایی که کشید نتوانست از پس غداری های روزگار برآید ،روزگاری که زنده بود یکی از پسرانش درجوانی از دنیا رفت .
پس از درگذشتش هم یکی دیگر از پسرانش.
خود مرحوم هم به گمانم به هفتاد سالگی نرسیده بود که ازدنیا رفت .
روحشان شاد.
اگر اقوام و دوستان مرحوم خاطراتشان را بفرستند می توان کاملترش کرد.
در غروب نیزاری ماه پیدا شد
زیر پای عاشق نیز راه پیدا شد
سوی مه به ره افتاد ،عاشق پریشان حال
درمیانه ی راهش چاه پیدا شد
از چهی رها می شد درچهی دگر می شد
خسته، در دل پاکش آه پیدا شد
رفت و چشم او بارید ،درتمام ره نالید
ناگهان دراین اوضاع شاه پیدا شد
شاه با صفا بخشید سکه و طلا براو
حال او به جا آمدجاه پیدا شد
رفت و سر بالا کرد،روبرو تماشا کرد
در دل یکی جنگل سرپناه پیدا شد
ماه می برد تو را الیاس تا کجا نمی دانم
رفتی و ندانستی تا پگاه پیدا شد
او گوزلرین آردونا من گزیردیم
هر گوزلین گوزونه من باخیردیم
سنین گوزون گوز دیی میخانه دی
گورنده من نئشه لنیب گو لیردیم
سنده منی آختارورای بیلمیشم
منیم یادومدا یاتموشای بیلیردیم
من گله لی بو درگاها دوشموشم
عشقین ایچینده گور نئجه چیمیردیم
بو قویو یا نئچه دفعه دوشموشم
سنین آدون دییَنده تئزچیخیردیم
سن کی منیم یولداشوم اولدون گوزل
من سن ائله بودونیادا یاشیردیم
غم یئمه الیاس اوزوم بوردایام
پس نییه من بو دونیادان قاچیردیم
از جمله کارهایی که کشاورزان رازقان انجام می دادند یونجه و شبدر چینی بودکه البته هنوز هم ادامه دارد .صبح زود راهی مزرعه می شدند،داس هایشان را باسنگ های مخصوص یا سوهان تیز می کردند وبه جان یونجه یا شبدرها می افتادند و هرگاه خسته می شدند ،یک آبی می خوردند و دوباره مشغول کار می شدند.بعضی موقع ها آن ها که قدرتمند تر بودند پاکی می زدند،یعنی بدون این که دست از کار بردارند ،داس را تند تند می کشیدند ویک دفعه مساحت زیادی از یونجه یا شبدر را درو می کردند وقتی کل زمین به پایان می رسید ،یونجه ها را تبدیل به بورما می کردند ؛برای این کار دونفر لازم بود ،یک نفر یک چوب محکم تقریبا بیست سانتی را به دست می گرفت ونفر دیگر یونجه ها را هدایت می کرد ،شخصی که چوب در دست داشت چوب را مثل فرمان ماشین می چرخاند البته فقط به یک سو و یونجه ها درهم می پیچدند و دو سه متر که می شد ،یک بورما درست شده بود ،خاطره ی زیر مربوط می شود به درو کردن یونجه:
پدرم درکمره از مرحوم موسی امیرحسنی می توان گفت نیم جریب یونجه خریده بود .دریک روز تابستانی در سال هفتادو پنج من وپدرم ،صبح زود سوار الاغ شدیم تا برویم و یونجه ها را بچینیم .سال هفتاد وپنج سال زراعی خوبی بود و قنات کمره پرآب ومواج بود واز رودخانه هم مقادیری آب می آمد که به نهر کمره می پیوست ،نهر کمره که آب قنات و رودخانه را به کمره می رساند بسیار گود است و اصطلاحا ارهنج نامیده می شود ،همین طور که روی الاغ در راه کمره می رفتیم یکباره پای الاغ پیچ خورد(سیندیره دی)وابتدا من به درون نهر (ارهنج)افتادم ،پدرم روی من افتاد و روی هردوی ما هم الاغ زبان بسته افتاد ،من که زار زار گریه می کردم و حسابی ترسیده بودم یکباره دیدم که الاغ برخاست واز نهر خارج شد .
ما که با افتادن روی لجن ها (قارالایاها)و جلبک های نهر قیافه ی خنده داری به خود گرفته بودیم تکانی به خود دادیم واز نهر بیرون آمدیم.
خدا بیامرز پدرم گفت :"بالام ممّد جان ،بوگون داها فایدا ائله مز ،قییت گئدگ ائوه،سحر گللیک بیچه ریک"
یعنی پسرم محمدجان دیگر امروز فایده ندارد ،برگردیم برویم خانه فردا می آییم می چینیم.
امیدوارم از این خاطره لذت برده باشید .
خاطره :محمد قدیری
بازنویسی :الیاس امیرحسنی