کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۱۵:الیاس امیرحسنی


در روزگاری که ما نوجوان بودیم ،گروهی تشکیل داده بودیم متشکل از من(محرم زارعی)،ابوالفضل امیرحسنی پسر مرحوم اسدعمو،حسین(علی) امیرحسنی پسر مرحوم اسکندرعمو هاشم گلی پسر مرحوم رسول عموو مرحوم محمد محمدی رحمه الله علیه پسر مرحوم حسین محمدی و باهم دیگر تعزیه اجرا می کردیم .
خانواده های همه ی ما از شدت عشق به امام حسین دوست داشتند ،تعزیه ی ما درخانه ی آن ها اجرا شود اما چون در
آن زمان خانه ی آقای نعمت حبیبی خالی از سکنه بود ودرتهران بودندو وسعت خوبی داشت واز دیوار خانه ی اسکندر عمو راه داشت،معمولا در آن جا تعزیه اجرا می کردیم .
به این صورت که  به تبعیت ازتعزیه ی بزرگان  به حیاط  خانه ی نعمت عمو می آمدیم واز مادرها و خواهرهاروسری و لباس می گرفتیم و
از چوب ها ی درختان شمشیرهای قشنگی درست کرده بودیم واز درهای قابلمه هم برای خود سپر آماده کرده بودیم .
ماچنان عاشقانه تعزیه اجرا می کردیم که مادرهاو
دخترهای محله و برادرهاوخواهرهای کوچکمان هم به عنوان
تماشاچی در تعزیه ی ما شرکت می کردند و واقعیه واقعی اشک می ریختند . مخصوصا مادر حسین پسر اسکند رعمو که کافی بود تا نام امام حسین(ع) رابشنود وسیل اشکش جاری شود .همه ی ما تعزیه را دوست داشتیم مخصوصا همیشه برای طبل زدن بین بچه های گروه رقابت بود وهمه دوست داشتند که طبل بزنند .
چون مرحوم حسین عمو پدر محمد طبل زن تعزیه ها بود و طبل تعزیه در خانه ی آن ها بود معمولاطبل تعزیه را مرحوم محمد می زد .
درحیاط مرحوم حسین عمو پدر محمد، هم درخت سیب بود و هم درخت انگور الوان که  برایش داربست درست کرده بودند و انگورها به این سوی حیاط آویزان شده بودند.مادر محمد ،مرحوم ام البنین باجی که زن مهربان و باسلیقه ای بود، الوان ها را با سلیقه ی تمام در کیسه قرار داده بود .
دریکی از روزها هنگام تعزیه خواندن و جنگ با شمشیرهای چوبی وسپرهای درقابلمه ای ،شمشیرهایمان به کیسه های انگور اصابت کرد ؛شمشیرها را به کیسه ها زدیم وچند تا از آنها به زمین افتاد و مرحوم  محمد خودش هم طبل جنگ را می نواخت .
وقتی مادر محمد آمد وصحنه را دید از آن جا که زن بسیار نازنینی بود گفت هیچ عیبی ندارد .فدای سر بچه های امام حسین وهیچ اعتراضی نکرد.
در وقت هایی هم که به خانه اشان می رفتیم هیچ وقت به رویمان نیاورد.رحمت خدا براین زنان  ومردان نازنین و پاک دل ،وبااعتقاد.درپایان خاطره یادی کنیم
از مرحوم محمد محمدی  که دوست خوب ما بود وروزگار با اونساخت و اجل مهلتش نداد ،روحش شاد وخدا رحمتش کند.

خاطره :حاج محرم زارع
بازنویسی:الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش14:الیاس امیرحسنی


معمولا بچه های هر دوره ای از معلمان خود خاطرات تلخ وشیرینی دارند .مثلا پدران ما از معلمی به نام آقای بقایی که خیلی بی رحم بوده اند خاطره دارند .

بزرگتر ازماها از آقایان مومنی وخواهرش،سلیمی ،جعفری وعسگری  خاطره دارند .

ما از خانم فخرایی ،خراطی ،مرحوم یاوری ،کاوه ،عطارد ..خاطره داریم .

وکوچکتر ازماها  ازآقای جوادزاده،خانم شرافت خانم مجتهدی وهمین طور قس علی هذا

برادر بزرگم تعریف می کرد :"یک روز معلم ما آقای مومنی به ما گفتند:" بروید برای ما چند کیلو برنج بگیرید ،بیاورید .من و داود قبادی که همکلاس خوب من بودند، حرکت کردیم ورفتیم به مغازه ی پدر .ماکه هنوز بازبان فارسی آشنا نبودیم وزبان مادری امان ترکی بود ،به پدر گفتیم :"دادا معلم دئییب بیرنئچه کیلو برنج وئر" 

وقتی پدر برنج ها راروی ترازو ریخت گفتیم" بابابوکی دوگی دور "

پدر گفت خوب دوگی همان برنج است ولی ما باور نکردیم وفکر کردیم پدر اشتباه می کند .به مغازه ی مرحوم حاج عقیل گلی که نزدیک بود رفتیم و گفتیم که مقداری برنج برای معلم می خواهیم ،حاج عقیل هم همان دوگی را روی ترازو ریخت .ما گفتیم دوگی نمی خواهیم واز مغازه بیرون آمدیم . مرحوم گلی گفت برنج همان دوگی است . دیگر مطمئن شدیم که این دو یک چیزند .به مغازه ی پدر برگشتیم و مقداری برنج گرفتیم و برای آقای مومنی بردیم .

وتازه آن جا یاد گرفتیم که برنج همان دوگی است.

خاطره :حاج علی امیرحسنی

بازنویسی:الیاس امیرحسنی


رازقان و خاطراتش13:الیاس امیرحسنی



 بخشی از خاطرات مارازقانی ها مربوط می شود به کارهایی که دسته جمعی انجام می گرفته است ؛مثل زاغا چیخارماق،اریشته کسماخ ،ارخ آروتماخ،

زاغا چیخارماق

یعنی پاک کردن طویله ها وزاغه ها که معمولا زیر زمینی بودند.

 اریشته کسماخ یعنی بریدن رشته که مراحل مختلفی داشته است.

 وارخ آروتماخ یعنی  پاک کردن نهر که در اوایل بهار و با اعلام جارچی صورت می گرفته است وخود داستانی مفصل دارد.

زاغا چیخارتماق به این صورت بوده است که خانواده ای که صاحب فرزندان ذکور بوده اند و آنان هر کدام دوستانی داشته اند از دوستان خود دعوت می کرده اند که در یک روز معینی بروندو زاغه اشان را دربیاورند .یعنی فضولات گوسفندان و احیانا خرو گاو که مانده اند وروی هم انباشته شده اند را بکنند و زاغه را پاک وپاکیزه نمایند .

خوب برای این کار قازما(تیشه ی بزرگ)،کلنگ،انواع بیل و آبای الاغ (وسیله ای که از پلاس یاگلیم درست می کردند و بارکش خر می شد .)لازم بود .عده ای پِهن ها را می کندند ،عده ای در آبا پر می کردند و عده ای هم آن را به بیرون حمل می کرده اند .وسیله ی روشنایی هم آن زمان موشی بود .موشی وسیله ای شیشه ای بود که داخلش نفت می ریختندو از آن فتیله ای رد می کردند و فتیله را مانند شمع روشن می کردند.هرچند دود می کرد اما فضا را روشن می کرد.

یک روز قرار می شود که طویله و زاغه ی مرحوم محمدحسن قدیری را پاک کنند .قدرت ،ذبیح ،ولی الله هرکدام دوستان و پسر عموها را دعوت می کنند که درمیانشان مظاهر عمو هم بوده است که تازه به تهران رفته بوده وبا تیپ شهری و کت وشلواری آمده بوده است .ازدیگر افراد هم مرحوم اباصلت عمو هم بوده که در بخش دیگر خاطره می بینیم که چکار کرده بوده است .

خلاصه عده ی زیادی با شور وشعف و داد وفریاد مشغول کار می شوند ،دراین میان موشی یکباره خاموش می شود و همه شروع می کنند به پرت کردن کرمه ها یعنی لایه های فضولات به همدیگر .

ودراین میان لباس مرحوم مظاهر عمو حسابی کثیف می شود .

و صدای مرحوم محمد حسن بلند بوده که با فحش های گوناگون پرتاب کنندگان را نوازش می کرده است .

مرحوم عمه ی ما هم برایشان شام آبگوشت بار گذاشته بوده است ،که مرحوم اباصلت می رود و تمام گوشت آبگوشت را در می آورد و می خورد 

و فقط آب و دانش می ماند .

وقتی کارشان تمام می شود نوبت شام می شود ،دیگ را می آورندمی بینند ای بابا از گوشت خبری نیست ،هرکدام کاسه ای از آبش می خورند و نخود و لوبیایش را کوبیده می کنند اما بازهم آنجا شوخی شان گل می کند و کوبیده را گرد می کنند و به سر مرحوم محمد حسن می زنند و او هم با فحش های آبدار جواب کارشان را می دهد .وبه اینصورت 

شبی پر ازخنده و شوخی به پایان می رسد .


دوست دارم ۵:الیاس امیرحسنی

من آن زیباصنم را دوست دارم 

رفیق باجنم را دوست دارم 

بودعشقش کتاب و خوشنویسی

بگو پاره تنم را دوست دارم

چنان با اویکی شد روح وقلبم

که انگاری منم را دوست دارم

اگرچه او مرا عاقل صدا کرد

 عروس این ننم را دوست دارم

همه دارند درسر فکر باطل

من البته زنم را دوست دارم

برو الیاس کارت آه و زار است

من آخر آن ببم را دوست دارم

رازقان و خاطراتش۱۲:الیاس امیرحسنی


درقدیم مزارع وباغات رازقان دشتبان داشتند ،مثلا مرحوم پدرم دشتبان سیاه کمر بوده است ،مرحوم مختار عمو و آقای اکرامعلی فرقانی دشتبان کمره بوده اند و خاطرات دشتبان ها و تعقیب و گریزشان هم از خاطرات خواندنی و شنیدنی است .
یکی از خانم های اقوام می گفت:"زمانی که مختار عمو دشتبان کمره بود ،ما با دوستانمان که به کمره می رفتیم هوس کردیم که از انگورهای باغات کمره دوسه خوشه ای بکنیم و بخوریم .دوستانمان می ترساندند که نه بنده ی خداها مختار عمو می آید می گیرد ،آبرویمان می رود .امامن سرو گوشی چرخاندم و گفتم از مختار عمو خبری نیست ،وارد باغی شدم و ازاین طرف که دستم را به طرف خوشه ی انگوری دراز کردم از آن طرف دستی دستم را گرفت ومن از ترسم جیغ کشیدم وفاش وفاش خودم را خیس کردم ،نگو مختار عمو پشت تاک ها پنهان شده بوده است .
خاطره ی دیگر آن است که کمره در مسیر رفت و آمد عباس آبادی ها قرار داشت و برخی از آن ها هرموقع فرصت می یافتند یک پاتکی به باغ ها می زدند .
کاریکی از آن ها این بوده که به کم هم قانع نبوده می آمده وبا سبد وصندوق دزدی می کرده است .مختار عمو که مترصد بوده او را بگیرد ،دریکی از روزها گیرش می اندازد و چون در ارتش شاهنشاهی  خدمت کرده بود با لفظ نظامی ها به او می گفته است :"پدرسوخته ،کول کن "ووقتی او صندوق را کول می کرده است ،اورا می زده است و به زمین می انداخته است و دوباره می گفته است :"پدر سوخته کول کن "
وچنان درس عبرتی می دهد که مدت ها دیگر پیدایشان نمی شود .

رازقان و خاطراتش۱۱:الیاس امیرحسنی



درخانواده های اصیل روستایی ،هر مساله ای می تواند بهانه ای برای شادی و خنده باشد.
یکی ازاین مساله ها اشتباهات لپی یا لفظی است که درقاموس بچه های این زمانه نام سوتی به خود گرفته است .
همه ی مادرگفتار وکردارخود مرتکب این اشتباهات وسوتی ها شده ایم .
پدرمرحوم ماهم از آن جا که خاطره زیاد تعریف می کرد،گاهی اشتباه می کرد. مثلا خاطره ی رفتن به برقان با مرحوم حسن قصاب ومرحوم وجیه الله عمو ،یا خاطره ی رفتن به مصرقان با مرحوم میرزا تقی ،یا خاطره های بنایی یا خریدهایش ؛که ماهنوز که هنوز است دربین خود می گوییم و می خندیم .
مثلا یک بار می خواست بگوید رحمتلی ممّد گفت :"ممّدلی رحمت "وما دست گرفتیم وهنوز هم تکرار می کنیم و می خندیم۰
یا یک بار می خواست بگوید ازمشه فلانی(نام شخص) بزی را خریدم گفت :"مشه گئچی دن بیرفلانی(نام شخص) آلدوم"
یکبار هم مادرم خواهرم را دعوا می کرد بجای این که بگوید قیلّری یونّام گفت :"یولاروی قیلّم "
من هم در یک برنامه ی تلویزیونی گفته بودم :"رسول مکرم اکرم "
که هنوز هم در خانه بچه ها می گویند ومی خندند.
پس سوتی ها هم می توانند جالب باشند وموجب خنده وشادی




باران ۸:الیاس امیرحسنی



باران سلام 

باران درود

خوش آمدی 

بر مافرود

به به چه خوب 

برخوان سرود

ای نعمت رب ودود

باران درود 

باران درود


رازقان و خاطراتش۱۰:الیاس امیرحسنی


در سالیانی نه چندان دور آسمان مثل حالا بخیل نبود ،چنان باران می باریدکه از رودخانه ها سیل جاری می شدو چنان برف می آمد که وقتی برف پشت بام ها را می ریختند در حیاط خانه کوهی از برف انباشته می شد .

نمی دانم خدا آنموقع مهربان تر بود یا دل های مردم پاک وباصفا بود بااین امید که امسال ازآن سال های پربرف وباران باشد شما را مهمان خاطره ای می کنم از زمستان سال هفتاد وشش .

در زمستان هفتاد وشش برف زیادی باریده بود و در حیاط خانه راه کوچکی بازکرده بودیم که به آن (چیغیر)می گفتیم وبه سختی رفت و آمد می کردیم .کوچه ها هم به همین صورت پر از برف بود و یخ بسته بود و چنان سُر بود که می گفتیم (شومشه)بسته است .

باری در یکی ازشب هاقرار گذاشتیم به شب نشینی برویم .شب نشینی یا اتورماق از واجبات آن روزگار بودویک شب درمیان به خانه ی یکی از اقوام می رفتیم یا آنها می آمدند.

آن شب مادر،فانوس را روشن کرد و پدر فانوس به دست جلوتر حرکت کرد وما به ردیفِ یک پشت سرش به راه افتادیم .مقصدمان منزل عموی عزیزم بود .

وقتی به سکی باشی رسیدیم ،دیدیم گروهی نیز فانوس به دست به سوی ما می آیند .وقتی به هم رسیدیم دیدیم که خانواده ی عمویم هم برای شب نشینی به خانه ما می آیند.

تعارف ها شروع شد ما می گفتیم :"بویوروی گئدک

بیزه "یعنی بفرمایید برویم خانه ی ما .آن ها می گفتند"یو اولماز بویوروی گئدک بیزه ،بیزیاوخونوک"یعنی  نمی شود ما نزدیک تریم ،بفرمایید برویم خانه ی ما .

بالاخره قرارشد به خانه ی عمو برویم ،گروهان به راه افتاد و کوچه را صدای بگو ،بخند ما پرکرد.

سرما به جانمان نشسته بود وباد سرد سکی باشی صورت هایمان را سرخ کرده بود .رفتیم ودر زیر لحاف کرسی هرکدام دریک کشه یا پایه ی کرسی نشستیم وشب که گذشت شب چره (شوشر)هم برسرکرسی آمدو خوردیم و به خوشی و شادی به خانه خود برگشتیم .


این خاطره راهم یکی ازخانم های همشهری فرستاده اند.


رازقان و خاطراتش۹:الیاس امیرحسنی



در خاطره ای که می خواهم بنویسم می خواهم به دوسه نکته اشاره کنم .یکی این که درگذشته درپایین کوه بزرگ رازقان جایی بود به نام خشم وکسانی که به کوه نوردی می رفتند از آن جا می گذشتند و از آب خنک وگوارای آن می نوشیدند وسیراب می شدند .
نکته دیگر درمورد رفیق است .
رفیق کلمه ی پرمعنایی است .در رازقان من دیده ام که خیلی ها از بچگی باهم رفیق بوده اند وهیچ چیزی نتوانسته است رفاقتشان را به هم بزند مگر این که خداوند با بردن یکی از آن ها ،آن ها راازهم جدا کرده است .مثل پدران ما که همه باهم دوست ورفیق بودند .سربه سر هم می گذاشتند ،شوخی می کردند باهم کشتی می گرفتند و هیچگاه ازهم کینه ونفرت به دل نمی گرفتند .
و نکته ی سوم هم این است که این خاطره ها به ما می گویند که بازهم می شود مثل گذشته ها باهم دوستی ورفاقت کنیم مگر ما بچه های همان پدرها نیستیم .
واما خاطره ی من :
یادم می آید در سال های پایانی دهه ی پنجاه من و حاج حسین پسر مرحوم اسکندر عمو،در سیزده بدری بار وبندیل خودرا بستیم وباهم به خشم رفتیم .
بساطمان راپهن کردیم و چایی درست کردیم وخوردیم ونوبت پختن غذا شد .برای ناهار برنج برده بودیم که بپزیم .نگاه کردیم دیدیم روغن نبرده ایم .
خلاصه با کلی خنده و مسخره بازی برنج را بدون روغن وبا هزارمکافات پختیم وباهزار لذت خوردیم وبا شادی وشادمانی برگشتیم .
یادش بخیر آن روزها
خاطره :حاج محرم زارعی
بازنویسی :الیاس امیرحسنی

رازقان و خاطراتش۸:الیاس امیرحسنی



علی قورا نام آشنایی برای رازقانیان است .هم نشان از گبرها وزرتشتی ها دارد هم بوستان و تفرج گاه خوبی است برای ساعاتی خوش گذراندن .
نوجوانی شانزده ،هفده ساله بودیم که تابستان ها ازتهران به رازقان می آمدیم و کارمان گردش در باغات باصفا و مزارع دلربای رازقان می شد .
روزی از روزهای تابستان من با دوتن از پسر عموها بعد ازناهار به مقصد علی قورا حرکت کردیم ،تاساعاتی را کنارهم خوش بگذرانیم .
باهم پیاده وبا بگو وبخند راه افتادیم از استخر یا گول سیاه کمر گذشتیم .بعد از استخر هر دوطرف جاده
باغ های سرسبزی بودند .
درحین حرکت درسمت راستمان باغی بود که انگورهایش به آدم چشمک می زد ،ماهم وسوسه شدیم و ازبیرون باغ دست دراز کردیم ویک خوشه انگور الوان را چیدیم که ناگهان شخصی از وسط باغ درآمد که آهای چه کار می کنید .
ماکه اوضاع را قمر در عقرب دیدیم پابه فرارگذاشتیم وجلوتر رفتیم وبه دوراهی رسیدیم که یکی به علی قرا ودیگری به طرف تورپاخلی یورد و برهموم ختم می شود .نگاه به پشت سرمان کردیم دیدیم عجب صاحب باغ دارد می آید این بار از هولمان به طرف تورپاخلی یورد فرارکردیم ونزدیک دوساعت حتی بیشتر راه رفتیم ودویدیم و آن همشهری ولمان نکرد ؛رفتیم رسیدیم به برهموم واز برهموم وارد جاده شدیم وبه رازقان رسیدیم ودیگر خسته وکوفته در کنار منزل مرحوم مشهدی قنبر به زمین نشستیم .همشهری امان هم آمد رسید وگفت :«ای باباشما که عزیزان خود من هستید . من فکر می کردم غریبه هستید .»
از رویمان بوسید و خداحافظی کرد.
با نوجوان های دیگر مشغول گپ و گفت شدیم و عصر که به خانه رفتیم با توپ وتشر خانواده مواجه شدیم که این چه کاری بود کردید .
بنده ی خدا صاحب باغ رفته بود وگفته بود :«فلانی وفلانی وفلانی باغ مارا باخاک یکسان کردند .»
ماهم هرچه قسم خوردیم که به خدا ما اصلا داخل باغ نشدیم کسی باورنکرد .
این یکی از بهترین خاطرات من از رازقان است .