تکان دادی تو دستت رابرایم
وگفتی که به حقت می سپارم
دعا کن تا که حق من را بخواهد
نگارم ای نگارم ای نگارم
از من به تو صد سلام ای دوست
دارم به تو یک پیام ای دوست
هرموقع که یاد من نمودی
بنواز به هنگدرام ای دوست
بر ملاقات دو چشمت آمد م
با گل نسرین و حشمت آمدم
دورباد از تو گلم خشم و غضب
موجب تسکین خشمت آمدم
بیر گون اولور هی گزیب آختارای وتاپمای منی
اوندا داها طعنه وروب انجیتیب آتمای منی
هی ایسته دیم سلام وئرم گلم سنه باش وورام
گوردوم آقا سن اوزویه هئچ داها قاتمای منی
بیر گون اولور حسرت اولور سنه سسیم ائشیدماق
اوندا داها خار و خس و دو شمانا ساتمای منی
سالای یادا گئشدیکلری عین که بیر فیلم کیمین
خلقین آراسینده داها سولوب سارالتمای منی
استاد لارو دکترلر ایچره من دئدیم دانوشدوم
لکنته سالمانای داها ووروب قارالتمای منی
من سنی ایسته دیم اوجالتوب آپارام یوخاری
سن ایسته دین من آزالام داها آزالتمای منی
الیاسا باخ گور نیجه صبری چوخدی طاقتلی دیر
دوشوب گئدیب چاه غمه گلیب چیخارتمای منی
تو بخواهی می روم گم می شوم
قصه ی افواه مردم می شوم
روی زخم طعنه مرهم می نهم
دادخواهان راهی قم می شوم
درد هشیاری جنونگیرم نمود
چون دیوژن ساکن خم می شوم
تو چنان زنبور نیشم می زنی
من هم آخر نیش کژدم می شوم
بی خودی دیگر به دنبالم نگرد
محو در یک خوشه گندم می شوم
درکتاب عشق چون کردم نگاه
بین مجنونان هشتم می شوم
فکر بد در مورد ما می کنی
مثل بلخی وارد رم می شوم
هم صحبت غمی از نوجوانی ام
خیری ندیدم از این دار فانی ام
بلبل شدم که تو عاشق بدانیم
"از زندگانیم گله دارد جوانی ام
شرمنده جوانی از این زندگانی ام"
دیدم شقایقی به لبش خون خفته را
آن شاهدی که قتلی حیاتی گفته را
مرواریدهای به دامن سفته را
"دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم"
گفتا برو که نکردی وضوی عشق
شوآبدیده سریعا به جوی عشق
هرکس نشد برسد تا به کوی عشق
"پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانی ام"
ما هم شدیم شیفته ی آن مه منیر
دادیم جان وتن به ره حضرت امیر
اما که مانده ایم شده وقتمان چه دیر
"چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده جرس کاروانی ام"
درچاه غم فتاده صدا ی تو می کنم
هی بال می زنم ندا ی تو می کنم
هی التجا به خدای تو می کنم"
گوش زمین به ناله من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم"
آنان مرا به دیده ی گریان گذاشتند
حتی مرا به خانه زندان گماشتند
بر دفترم شماتت شیطان نگاشتند
"گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بی همزبانی ام"
مانیز می رویم تو این قصه را بخوان
عمری گذشت و این سر را بدان
تا می شود به انتظار کسی نمان
"ای لاله بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانی ام"
آخر نشد که بدانیم گل چه بود
آخر چرا به خودش عاشقم نمود
آتش به ما زد وسوخت تار و پود
"گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیم"
باید دوباره کوچ کنیم ما ازاین دیار
باید کرج برویم یا که شهریار
الیاس هم که نشد یک رفیق ویار
"شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانی ام"
در سکوت بره ها دیدم تورا
چشم هایت رنگ اف بی آی بود
پره های بینی ات فوق استشمام بود
موی تو زنجیر بود
قاتلان زندانی ات
یک حدیث دیگری آغاز کن
زندگی جنگیدن است
اما نه در راه کسی
تنها به فکر خویش باش
آزاد کن خود را زبند
قوخلا قیزیل گول گولوم
دانوشگونان گول گولوم
یالقوز منی بوراخما
اول منه سو گول گولوم
روزگار کودکی
شعرهای رودکی
بوی جوی مولیان
اشتران کولیان
نغمه های گیلکی
گریه های دزدکی
شعرهای شهریار
خشکناب و آن دیار
گویش کرد ولکی
گل های پیچکی
سعدی وزیبا رخان
حافظ و رسم مغان
صائب و بیت تکی
اصفهان و پولکی
ساوه و باغ انار
بهبهان میوه کنار
منطق الطیر پوپکی
شیخ صنعان اندکی
قم حرم سوهان خوب
چای و خرمای جنوب
پرچم باد بادکی
روی بام و لک لکی
آتشی قیصرفروغ
اردبیل و آش دوغ
پادشاه و دلقکی
پادگان وبرجکی
مازن وگیلان ونور
افتادیم از تو دور
میرزای کوچکی
گوش ها و سمعکی
سایه نیما فومنی
ای معین یار منی
آتشی و فندکی
چشم ها و عینکی
شالی و آب وبرنج
کاسپین لیمو نارنج
برکه ها با جلبکی
جنگل و زالزالکی
مشهد و موسی الرضا
طوس وفردوسی و ما
صبحانه سنگکی
باغ و یک آلونکی
آرام زدم گام بیایی نشد اما
گفتم که بپرسم به کجایی نشداما
رفتی به زیارت مگر ای دلبر زیبا
شد آرزویم با تو صفایی نشد اما
در کوچه به هر سو نظر انداخته بودم
بینم که کنی جلوه نمایی نشد اما
آن قدر تو زیبایی ومحوم به نگاهت
خواهم که کنی رقص وسمایی نشد اما
پاییز مگر فصل تو و عشق و وفا نیست
گویم که کنم باز ندایی نشد اما
از دیدن تو وجد نشیند به وجودم
خواهش کنم این در بگشایی نشد اما
الیاس برو کارتو تنها به تماشاست
ماهیچ نگاهی نه صدایی نشد اما