کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

سکوت بره ها:الیاس امیرحسنی

در سکوت بره ها دیدم تورا
چشم هایت رنگ اف بی آی بود
پره های بینی ات فوق استشمام بود
موی تو زنجیر بود
قاتلان زندانی ات
یک حدیث دیگری آغاز کن
زندگی جنگیدن است
اما نه در راه کسی
تنها به فکر خویش باش
آزاد کن خود را زبند

گولوم :الیاس امیرحسنی

قوخلا قیزیل گول گولوم

دانوشگونان گول گولوم 

یالقوز منی بوراخما

اول منه سو گول گولوم

چشم ها و عینکی :الیاس امیرحسنی


روزگار کودکی 

شعرهای رودکی

بوی جوی مولیان

اشتران کولیان 

نغمه های گیلکی 

گریه های دزدکی

شعرهای شهریار

خشکناب و آن دیار

گویش کرد ولکی

گل های پیچکی

سعدی وزیبا رخان

حافظ و رسم مغان

صائب و بیت تکی

اصفهان و پولکی

ساوه و باغ انار

بهبهان میوه کنار

منطق الطیر پوپکی

شیخ صنعان اندکی

قم حرم سوهان خوب

چای و خرمای جنوب

پرچم باد بادکی

روی بام و لک لکی

آتشی قیصرفروغ

اردبیل و آش دوغ

پادشاه و دلقکی

پادگان وبرجکی

مازن وگیلان ونور 

افتادیم از تو دور

میرزای کوچکی

گوش ها و سمعکی

سایه نیما فومنی

ای معین یار منی

آتشی و فندکی

چشم ها و عینکی

شالی و آب وبرنج

کاسپین لیمو نارنج

برکه ها با جلبکی

جنگل و زالزالکی

مشهد و موسی الرضا

طوس وفردوسی و ما

صبحانه سنگکی 

باغ و یک آلونکی


نشد اما:الیاس امیرحسنی

آرام زدم گام بیایی نشد اما

گفتم که بپرسم به کجایی نشداما

رفتی به زیارت مگر ای دلبر زیبا

شد آرزویم با تو صفایی نشد اما

در کوچه به هر سو نظر انداخته بودم

بینم که کنی جلوه نمایی نشد اما

آن قدر تو زیبایی ومحوم به نگاهت

خواهم که کنی رقص وسمایی نشد اما

پاییز مگر فصل تو و عشق و وفا نیست

گویم که کنم باز ندایی نشد اما

از دیدن تو وجد نشیند به وجودم

خواهش کنم این در بگشایی نشد اما

الیاس برو کارتو تنها به تماشاست

ماهیچ نگاهی نه صدایی نشد اما


شوهر آهو خانم :الیاس امیرحسنی

بین آهو و هما ماندم عجب 

این بود حلواو آن دیگر رطب

باید امشب قشقرق برپاکنم

تاروم پیش همادرنصف شب

خاک نشین :الیاس امیرحسنی

ما خاک نشینان در قصر حسینیم

بی باک نشینان جهت نصر حسینیم

هرچند که زخمی شدگان ره عشقیم

ازقوم به جا مانده ی در عصر حسینیم

عمری است که در کشور عشق تو مقیمیم

از طایفه ی سینه زن مصر حسینیم

دیدیم که بر روی شما آب ببستند 

ازتیره ی قانون شکن حصر حسینیم

ای سوره ی خونین خدا وارث آدم

ما نیز تلاوتگر والعصر حسینیم

الیاس تو هم کرببلایی شوی آخر 

از مرتبه داران در قصر حسینیم

سریاس:الیاس امیرحسنی

کجایی ای سریاس ای سریاس

دوچشمم خون شدازبس ریخت الماس

به زیر آخرین دار اناری

بیا ،دنبال تو می گردد الیاس


دلی داری زشیشه ای محمد 

تورا باشد چه پیشه ای محمد 

نبندی دل به شادریاو لاو لاو

زنی برشیشه تیشه ای محمد


بیا درقصر ای اکرام کوهی

منم درحصر ای اکرام کوهی

اسیر دست یعقوبم برادر

بیا ده نصرای اکرام کوهی

هیچ گفتی :الیاس امیرحسنی


کاش بینم آن دو چشم نازتو
یا که باجان بشنوم آوازتو
کاش دلدارم شوی دل رام تو
ای فدای نت های ساز تو
بامن اسرارخودت را فاش کن
تا شوم سر رازدار رازتو
هیچ گفتی دوستت دارم نخیر
منتظر ماندیم بر ابراز تو
هرچه را جا می گذارم تازگی
بس که مشغولم به زلف بازتو
ای پریدخت غزلهایم بگو
تا ببوسم ازلب طناز تو
داری ازمن چه تقاضایی عبث
هیچ معلوم است حس وفازتو
می کشم آخر تو راای ایلیاس
سال ها بعد نوبت پرواز تو

اوگونلر هانی ؛هانی او آداملار:الیاس امیرحسنی




سانکی یوخی گورمیشم ای بالا لار
هارا گئتدی او دئماقلار گولماخلار
سونا یئتدی او شوخلوخ ائیله ماخلار
 اوگونلرهانی؛ هانی او آداملار

رحمان عمی قاه قاه وروب گولردی
نجف عمی جوابینی وئرردی
اصغر عمی خوشگل کلش  تیکردی
 او گونلرهانی ؛ هانی او آداملار

کورسی باشوندا شب چره اولاردی
جیب لریمیز یئمیشینن دولاردی
عمی لریم اوشاقلاری دولاردی
 اوگونلر هانی ؛هانی او آداملار

فامیل فامیله جانینی قویاردی
هر ایش اولسا اونون الین توتاردی
نه این که تهمت افترا ووراردی
ا و گونلر هانی ؛هانی او آداملار

قونشی نیجه قونشیا باش ووراردی
آش بیشیرنده اجاقی قوراردی
کمک ائلردی داملاری سیواردی
اوگونلر هانی ؛هانی او آداملار

اورکلرده یوخیدی کینه کودرت
بیرنفر اولمازدی توتاکی قودرت
شادلیقیدی غم اولاردی به نودرت
اوگونلر هانی ؛هانی اوآداملار

قار گلردی دام بویونداکوچادا
کفش لر آخاردی ایستردی اوچادا
یاقچی دبه لر واریدی قویمازدولار موچادا
او گونلر هانی ؛هانی او آداملار





نگرانی :الیاس امیرحسنی


شب از نیمه گذشته بود من دراز کشیده بودم و در خلسه های خود رویاهای دور و دراز خود را دنبال می کردم .
یک دفعه صدای زنگ تلفن به گوشم رسید
گوشی را برداشتم خواهرم با صدایی مضطرب و هراسان گفت :"سلام داداش حال پدر اصلا خوب نیست .اگه می تونی خودت را برسان "
من پسر بزرگ خانواده بودم و پدر با خواهرم در تویسرکان زندگی می کردند.
زمستان در تویسرکان خیلی پربرف تر و سخت تر از جاهای  دیگر است .برخاستم به سرعت آماده شدم و به راه افتادم .
به بچه ها گفتم حال پدر خوب نیست و من باید بروم .بچه ها هم با نگرانی مرا بدرقه کردند .
شب بود و برف می‌بارید. هواشناسی هشدار داده بود که از سفرهای غیر ضروری پرهیز کنید. ماشین‌های راهداری کنار جاده‌ها مستقر شده بودند. پلیس تک تک خودروها را متوقف می‌کرد تا از داشتن تجهیزات ایمنی مطمئن شود.
شکم برآمده‌ام پشت فرمان جا نمی‌شد. تکیه را عقب دادم و روی صندلی جا‌به‌جا شدم. به عقربه‌ی بنزین نگاه کردم، باک پر بود...
 جاده را برف روبی کرده بودند اما در بعضی جاها باد دوباره برف پاشیده بود جاده کوهستانی، پیچ در پیچ، لغزنده و خطرناک بود .باید بیشتر راه را با دنده ی یک می رفتم.
از یک طرف عجله داشتم که زودتر برسم وپدر را به بیمارستان برسانم واز یک طرف باید خیلی با احتیاط رانندگی می کردم که اتفاقی نیافتد .
نمی دانم جاده ی همدان به تویسرکان را رفته اید یانه؟ کمی شبیه به جاده ی چالوس می ماند ؛راننده ای کارکشته می خواهد این جاده را برود آن هم در زمستان آن هم هنگام بارش برف و باران.
مسیر را در تاریک روشن شب ادامه دادم .گاهی ماشین کمکی به سمت راست و چپ می لغزید باید حواسم بود که ترمز نمی گرفتم چون ترمز باعث لغزش بیشتر می شد . مسیر سربالایی را به سلامت به اتمام رساندم .باورکنید یکی دو کیلو وزن تا اینجا کم کردم .حالا باید در مسیر پیچ در پیچ و سرپایینی رانندگی می کردم که خیلی مشکل تر از سربالایی بود ،یک ترمز اضافی برابر بود با پرت شدن در ته دره .همه چیز را فراموش کرده بودم .
چشمانم را دوخته بودم به جاده ،گاهی هم ماشین های دیگر از کنارم رد می شدند و آب جاده را روی شیشه ی ماشین می پاشیدند ؛با این که برف پاک کن مدام کار می کرد ولی چند ثانیه ای چشمانم هیچ کجا را نمی دید .
بخاری ماشین روشن بود و گرما باعث می شد شیشه ها را بخار بگیرد ،گاه مجبور می شدم با دست مه روی شیشه را پاک کنم تا چشمم بهتر ببیند ؛ماه در آسمان کامل بود واز لای برف ها نوری منشوری به زمین می تابید.
دیگر به پیچ های آخر جاده رسیده بودم اما در آخرین پیچ ماشین به سمت چپ لغزید ومجبور شدم ترمز بگیرم و فرمان را تند تند به سمت راست بچرخانم اما فایده ای نداشت ماشین از عقب سرخورد و  به طرف دره
چپ شد ؛تکان های شدید ماشین حکایت از این داشت که ماشین دارد معلق می زند .دیگر هیچ چیز نفهمیدم .
وقتی چشمم را باز کردم خودم را در بیمارستان وروی تخت دیدم.سرم باند پیچی شده بود،پای راستم گچ گرفته شده بود و کمرم خیلی درد داشت .
پرستاری که بالای سرم بود گفت:"خدارا شکر که به خیر گذشت شما اتومبیل خودرا در جاده چپ کرده اید و به اینجا آوردنتان "
گفتم:" اینجا کجاست ؟" گفت:" اینجا بیمارستان شهید ربیعی است ."
به یادم افتاد که من  می آمدم تا پدر را به بیمارستان برسانم
که این حادثه رخ داده است .خدایا حالا حال  پدرم  چطور است ؟ در همین فکر بودم که خواهرم با دوبرادر کوچکتر از خودم وارد شدند و از من احوالپرسی و دلجویی کردند .
خواهرم گفت :"داداش دیشب هرچی منتظر شدیم از شما خبری نشد هرچی به شمارتون زنگ زدیم کسی برنداشت  .مجبور شدیم به اورژانس ۱۱۵ زنگ بزنیم و اونها آمدند و پدر را به بیمارستان آوردند ."
گفتم حالش چطور است  ؟برادرِ ازمن کوچکتر گفت :"داداش نگران نباش ،حالش خوب است .یک .."
گفتم:" یک چی ؟"گفت:" یک سکته ی کوچولو کرده است  دکترها می گویند  چند تا از رگ هایش گرفته است و باید بالن بشود ."
خیلی می ترسیدم که پدر را از دست بدهیم او بود که تا کنون خانواده را به سر منزل مقصود رسانده بود .او بود که ما سه برادر را سرو سامان داده بود او بود که تمام مشکلات را یک تنه رفع کرده بود .با خود می گفتم :خدایا خداوندا به پدرم چیزی نشود تا این خواهر تتغاری هم به خانه ی بخت برود ،مادر که ندارد اگر پدر هم نباشد واویلاست . می دانستم که اگر پدر برود دیگر بنیان خانواده  از هم می پاشد و اختلافات شروع می شود .
گفتم :"خواهر جان ؛داداش ها می بینید که حال من خوب است پس لطفا شما بروید پیش پدر و کارهایش را انجام دهید .یک زنگ هم به بچه های من بزنید که نگران نباشند ."