تاکنون حرفی برایم
این همه لذت نداشت
حرف ها گاهی چه می چسبند
مثل آش داغ
رفته بودم شهرمان
می نمودم باهمه احوالپرسی
تا که یک تن گفت:
دایی به من
حرف دایی
لفظ دایی
سخت برقلبم نشست
مثل چای داغ
بعد ازخستگی
لفظ دایی
بردلم چسبید سفت
آدم از آن ها که دارد
انتظار
ذره ای لطف و محبت
می شود صدها هزار
می شوددل چون بهار
رازقان و خاطراتش
گویی همین دیروز بود که ما در کوی وبرزن و دشت و صحرا و کوه وکمر و مزرعه و باغات رازقان کودکی خود را پشت سر می گذاشتیم وچه روزهای شیرین و ایام خوشی داشتیم .
بعد از چند مدت از دوری از شهرو دیار این بار که به مناسبت درگذشت پسر عمه وپدر خانمم چند روزی در رازقان سپری شد خاطرات ،دیگر بار به وسیله ی دوستان وهمکلاسی ها تداعی شد .
یکی از این خاطرات مربوط است به کلاس پنجم و رفتن به کوه کوچک با تعدادی از این دوستان من جمله علی امیرحسنی ،عبدالعظیم قبادی،مصطفی جلیلی ،محسن بهرامی و شاید هم عباس امیرحسنی و محمد فاضل
زمستان بود و سمت شمال کوه کوچک مملو از برف بود اما روزی آفتابی بود وآسمان صاف وروشن و هوا نیز مطبوع بود .
رفتیم و به ستیغ کوه رسیدیم و به تماشای برف های خوابیده بر پشت کوه نشستیم .محسن بهرامی در سراشیب کوه کمی سرخورد و با کج گذاشتن پا و رندی تمام خود را نگهداشت به دنبال او و با تقلید از او من نیز سر خوردم که چشمتان روز بد نبیند .من خودم را نتوانستم نگهدارم و با سرعت تمام به سمت پایین غلت خوردم ودر قسمتی نیز غلت خوردن به پرش منجر شد یعنی سرم تا گردن وارد برف می شد و از برف در می آمد و بدنم به سمت پایین پرت می شد .
پشت سرمن نیز به همین حالت علی امیرحسنی غلت می خورد ومی آمد و دربالا هم صدای خنده وهیجان و اضطراب دوستان بگوش می رسید اما از آن جا که تا خدا نخواهد برگی بر زمین نمی افتد ما نیز جان سالم به در بردیم و خدا را شکر به صخره های بزرگ پایین کوه اصابت نکردیم .
گویی که از سفر مرگ برگشته ایم از آن جا به مزارستان سر زدیم وبا خواندن فاتحه برای شهدا و اموات به خانه برگشتیم .
خاطره ی دیگر که تداعی شد یادگار پدر مرحومم ودوستی های برادرم اکبر وما با خاندان خاکپور ،اسماعیل و قاسم و علی بود .
زمانی که پدرم رحمه الله علیه در سیاه کمر کشاورزی می کرد اتفاقات بسیاری می افتاد که بعضی خاطر ه ای ماندنی می شد .
روزی پدر که از آبیاری برمی گشت بر ترک الاغ خود من و اکبر و قاسم را سوار کرده بود .الاغ راه سیاه کمر تا رازقان را پیمود و به در خانه رسید پدرم که بیل را جلوی خود به صورت افقی گذاشته بود فرصت نکرد بیل را به صورت دیگری تغییر دهد و بیل به دوسمت در گیر کرد و همه ما از پشت الاغ به پایین افتادیم و بدی اتفاق این بود که قاسم که عقب تر ازما نشسته بود اول افتاد وما سه نفر دیگر به روی او افتادیم و فریاد اوبلند شد که وای ...
در اینجا هم این چنین خدا به ما رحم کرد .
از خداوند می خواهم که همه را از اتفاقات بد مصون ومحفوظ نگهدارد و به ما نیز همچون این رویدادها رحم کند وعاقبتمان را ختم به خیر بفرماید. .
https://t.me/lohe_sadeh
دونیا نیه
منی قوجالتدون بئله
منی قوجالتدون بئله
دیشیم توکوب
باشوم آقارتدون بئله
باشوم آقارتدون بئله
قیچ لریم ایندی
یول گئده بیلمیری
گونوم قارالتدون بئله
گونوم قارالتدون بئله
اللریم ایندی تیترر
هر ایکیسی
سولوب سارالتدون بئله
سولوب سارالتدون بئله
قولاخلاروم سنگین اولوب
ائشیدمز
کور و کر ائتدون بئله
کور و کر ائتدون بئله
ای گل نیلوفر مرداب ها شب بر تو خیر
صاحب الامر همه آداب ها شب بر تو خیر
ای امید ناامیدان خستگان درماندگان
ای خنک آب دل سرداب ها شب برتوخیر
ای گل تنها به دشت قلب مظلومان ما
منجی از لجه گرداب ها شب بر توخیر
ای نگاهت داروی جان پرور بیمارها
ای دلیل شادی شاداب ها شب برتو خیر
ای شر و شور و نشاط و شهد وشیرینی ما
ای لذیذ الطعمی قنداب ها شب بر تو خیر
سد مستحکم سداد و تکیه گاه مومنین
ای نگهدار همه بنداب ها شب بر تو خیر
روی ما شد زرد از درد بی درمان عشق
رافع ترس و غم و زرداب ها شب برتوخیر
تکان دادی تو دستت رابرایم
وگفتی که به حقت می سپارم
دعا کن تا که حق من را بخواهد
نگارم ای نگارم ای نگارم
از من به تو صد سلام ای دوست
دارم به تو یک پیام ای دوست
هرموقع که یاد من نمودی
بنواز به هنگدرام ای دوست
بر ملاقات دو چشمت آمد م
با گل نسرین و حشمت آمدم
دورباد از تو گلم خشم و غضب
موجب تسکین خشمت آمدم
بیر گون اولور هی گزیب آختارای وتاپمای منی
اوندا داها طعنه وروب انجیتیب آتمای منی
هی ایسته دیم سلام وئرم گلم سنه باش وورام
گوردوم آقا سن اوزویه هئچ داها قاتمای منی
بیر گون اولور حسرت اولور سنه سسیم ائشیدماق
اوندا داها خار و خس و دو شمانا ساتمای منی
سالای یادا گئشدیکلری عین که بیر فیلم کیمین
خلقین آراسینده داها سولوب سارالتمای منی
استاد لارو دکترلر ایچره من دئدیم دانوشدوم
لکنته سالمانای داها ووروب قارالتمای منی
من سنی ایسته دیم اوجالتوب آپارام یوخاری
سن ایسته دین من آزالام داها آزالتمای منی
الیاسا باخ گور نیجه صبری چوخدی طاقتلی دیر
دوشوب گئدیب چاه غمه گلیب چیخارتمای منی
تو بخواهی می روم گم می شوم
قصه ی افواه مردم می شوم
روی زخم طعنه مرهم می نهم
دادخواهان راهی قم می شوم
درد هشیاری جنونگیرم نمود
چون دیوژن ساکن خم می شوم
تو چنان زنبور نیشم می زنی
من هم آخر نیش کژدم می شوم
بی خودی دیگر به دنبالم نگرد
محو در یک خوشه گندم می شوم
درکتاب عشق چون کردم نگاه
بین مجنونان هشتم می شوم
فکر بد در مورد ما می کنی
مثل بلخی وارد رم می شوم