کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

دایی :الیاس امیرحسنی



تاکنون حرفی برایم 

این همه لذت نداشت 

حرف ها گاهی چه می چسبند 

مثل آش داغ

رفته بودم شهرمان

 می نمودم باهمه احوالپرسی

تا که یک تن گفت:

 دایی به من 

حرف دایی 

لفظ دایی 

سخت برقلبم نشست 

مثل چای داغ

بعد ازخستگی 

لفظ دایی 

 بردلم چسبید سفت

آدم از آن ها که دارد 

انتظار

ذره ای لطف و محبت

می شود صدها هزار

می شوددل چون بهار





رازقان وخاطراتش ۲:الیاس امیرحسنی


     رازقان وخاطراتش ۲


هم سن و سال های ما می دانند که در گذشته های نه چندان دور بیشتر روستاها آب لوله کشی ،برق ،گاز،تلفن وامکانات کنونی را نداشتند .
مردم برای پختن نان وغذاو گرمای خانه وکرسی از کنده هاوچوب خشک درختان واز هیزم وخار وخاشاک کوه ودشت وصحرا استفاده می کردند و به اصطلاح ترک ها به« ادون درماق »می رفتند .
در گذشته خاندانی در سکی باشی رازقان زندگی می کردند که نام پدرشان فیض عمو بود .
فیض عمو چهار پسر داشت :پسر بزرگ رمضان بعد از او عبدالله ودوتن دیگر خسرو و ابوالفضل دوقلو بودند و نام مادرمرحومشان هم خانم زهرا خاکپور بود .
در یک روز پاییزی پدر مرحومم ،مرحوم رسول تورانلو ،مرحوم نجف زارعی و رمضان و عبدالله وتعدادی دیگر جمع می شوند تا برای تهیه ی هیزم به کوهپایه ها و صحرای رازقان بروند.
در وسط راه بر سر سوارشدن بر الاغ بین پدر من و پسر بزرگ فیض عمو جر وبحث در می گیرد و دعوایشان می شود .
شروع می کنند به همدیگر ناسزا گفتن پدر من که اهل فحش وفحش دادن نیست نمی داند چه بگوید
یکباره می گوید :«گئت باشوی پیکارونا هله ده ننه ی ایکی دوقوب  وورام بو قازمایونان مینی ازیلر»
یعنی برو دنبال کارت حالا که مادرت هم دوقلو زاییده است می زنم بااین تیشه مغزت متلاشی می شود .

همراهان و همشهریان عزیز می توانند خاطرات خود را به صورت ویس برای من بفرستند تا به صورت مکتوب در آورم.

https://t.me/lohe.sadeh

رازقان و خاطراتش:الیاس امیرحسنی



     رازقان و خاطراتش


گویی همین دیروز بود که ما در کوی وبرزن و دشت و صحرا و کوه وکمر و مزرعه و باغات رازقان کودکی خود را پشت سر می گذاشتیم وچه روزهای شیرین و ایام خوشی داشتیم .
بعد از چند مدت از دوری از شهرو دیار این بار که به مناسبت درگذشت پسر عمه وپدر خانمم چند روزی در رازقان سپری شد خاطرات ،دیگر بار به وسیله ی دوستان وهمکلاسی ها  تداعی شد .
یکی از این خاطرات مربوط است به کلاس پنجم و رفتن به کوه کوچک با تعدادی از این دوستان من جمله علی امیرحسنی ،عبدالعظیم قبادی،مصطفی جلیلی ،محسن بهرامی و شاید هم عباس امیرحسنی و محمد فاضل
زمستان بود و سمت شمال کوه کوچک مملو از برف بود اما روزی آفتابی بود وآسمان صاف وروشن و هوا نیز مطبوع بود .
رفتیم و به ستیغ کوه رسیدیم و به تماشای برف های خوابیده بر پشت کوه نشستیم .محسن بهرامی در سراشیب کوه کمی سرخورد و با کج گذاشتن پا و رندی تمام خود را نگهداشت به دنبال او و با تقلید از او من نیز سر خوردم که چشمتان روز بد نبیند .من خودم را نتوانستم نگهدارم و با سرعت تمام به سمت پایین غلت خوردم ودر قسمتی نیز غلت خوردن به پرش منجر شد یعنی سرم تا گردن وارد برف می شد و از برف در می آمد و بدنم به سمت پایین پرت می شد .
پشت سرمن نیز به همین حالت علی امیرحسنی غلت می خورد ومی آمد و دربالا هم صدای خنده وهیجان و اضطراب دوستان بگوش می رسید اما از آن جا که تا خدا نخواهد برگی بر زمین نمی افتد ما نیز جان سالم به در بردیم و خدا را شکر به صخره های بزرگ پایین کوه اصابت نکردیم .
گویی که از سفر مرگ برگشته ایم از آن جا به مزارستان سر زدیم وبا خواندن فاتحه برای شهدا و اموات به خانه برگشتیم .
خاطره ی دیگر که تداعی شد یادگار پدر مرحومم ودوستی های برادرم اکبر وما با خاندان خاکپور ،اسماعیل و قاسم و علی بود .
زمانی که پدرم رحمه الله علیه در سیاه کمر کشاورزی می کرد اتفاقات بسیاری می افتاد که بعضی خاطر ه ای ماندنی می شد .
روزی پدر که از آبیاری برمی گشت بر ترک الاغ خود من و اکبر و قاسم را سوار کرده بود .الاغ راه سیاه کمر تا رازقان را پیمود و به در خانه رسید پدرم که بیل را جلوی خود به صورت افقی گذاشته بود فرصت نکرد بیل را به صورت دیگری تغییر دهد و بیل به دوسمت در گیر کرد و همه ما از پشت الاغ به پایین افتادیم و بدی اتفاق این بود که قاسم که عقب تر ازما نشسته بود اول افتاد وما سه نفر دیگر به روی او افتادیم و فریاد اوبلند شد که وای ...
در اینجا هم این چنین خدا به ما رحم کرد .
از خداوند می خواهم که همه را از اتفاقات بد مصون ومحفوظ نگهدارد و به ما نیز همچون این رویدادها رحم کند وعاقبتمان را ختم به خیر بفرماید. .



https://t.me/lohe_sadeh

قجالوق: الیاس امیرحسنی

 دونیا نیه 

منی قوجالتدون بئله

منی قوجالتدون بئله

دیشیم توکوب

باشوم آقارتدون بئله

باشوم آقارتدون بئله

قیچ لریم ایندی 

یول گئده بیلمیری

گونوم قارالتدون بئله

گونوم قارالتدون بئله

اللریم ایندی تیترر

هر ایکیسی

سولوب سارالتدون بئله

سولوب سارالتدون بئله

قولاخلاروم سنگین اولوب

ائشیدمز

کور و کر ائتدون بئله

کور و کر ائتدون بئله



شب بر تو خیر : الیاس امیرحسنی

ای گل نیلوفر مرداب ها شب بر تو خیر

صاحب الامر همه آداب ها شب بر تو خیر

ای امید ناامیدان خستگان درماندگان

ای خنک آب دل سرداب ها شب برتوخیر

ای گل تنها به دشت قلب مظلومان ما

منجی از لجه گرداب ها شب بر توخیر

ای نگاهت داروی جان پرور بیمارها

ای دلیل شادی شاداب ها شب برتو خیر

ای شر و شور و نشاط و شهد وشیرینی ما

ای لذیذ الطعمی قنداب ها شب بر تو خیر

سد مستحکم سداد و تکیه گاه مومنین

ای نگهدار همه بنداب ها شب بر تو خیر

روی ما شد زرد از درد بی درمان عشق

رافع ترس و غم و زرداب ها شب برتوخیر

حق:الیاس امیرحسنی

تکان دادی تو دستت رابرایم

وگفتی که به حقت می سپارم

دعا کن تا که حق من را بخواهد

نگارم ای نگارم ای نگارم


هنگدرام :الیاس امیرحسنی

از من به تو صد سلام ای دوست 

دارم به تو یک پیام ای دوست

هرموقع که یاد من نمودی 

بنواز به هنگدرام ای دوست 

خشم :الیاس امیرحسنی

بر ملاقات دو چشمت آمد م

با گل نسرین و حشمت آمدم

دورباد از تو گلم خشم و غضب 

موجب تسکین خشمت آمدم

تاپمای منی :الیاس امیرحسنی

بیر گون اولور هی گزیب آختارای وتاپمای منی

اوندا داها طعنه وروب انجیتیب آتمای منی

هی ایسته دیم سلام وئرم گلم سنه باش وورام

گوردوم آقا سن اوزویه هئچ داها قاتمای منی

بیر گون اولور حسرت اولور سنه سسیم ائشیدماق

اوندا داها خار و خس و دو شمانا ساتمای منی

سالای یادا گئشدیکلری عین که بیر فیلم کیمین

خلقین آراسینده داها سولوب  سارالتمای منی

استاد لارو دکترلر ایچره من دئدیم دانوشدوم

لکنته سالمانای داها ووروب قارالتمای منی 

من سنی ایسته دیم اوجالتوب آپارام یوخاری

سن ایسته دین من آزالام داها آزالتمای منی

الیاسا باخ گور نیجه صبری چوخدی طاقتلی دیر

دوشوب گئدیب چاه غمه گلیب چیخارتمای منی


خم نشین :الیاس امیرحسنی

تو بخواهی می روم گم می شوم 

قصه ی افواه مردم می شوم 

روی زخم طعنه مرهم می نهم

دادخواهان راهی قم می شوم

درد هشیاری جنونگیرم نمود

چون دیوژن ساکن خم می شوم

تو چنان زنبور نیشم می زنی

من هم آخر نیش کژدم می شوم

بی خودی دیگر به دنبالم نگرد

محو در یک خوشه گندم می شوم

درکتاب عشق چون کردم نگاه

بین مجنونان هشتم می شوم

فکر بد در مورد ما می کنی

مثل بلخی وارد رم  می شوم