کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

عشق تویی :الیاس امیرحسنی

در میان فصل‌ها

پاییز،

فصلِ عشق است؛

در میان گل‌ها

گل سرخ،گل عشق است

در میان پرندگان

بلبل،

ترانه‌خوانِ عشق است؛

در میان زبان‌ها

زبان فارسی،

زبانِ عشق وغزل است؛

در میان انسان‌ها

مولانا،

مردی‌ست

که عشق را

تا آسمان برده است.

در میان لباس‌ها

لباس کردی،

با رنگ و نقش و دامنِ رقصانش،

قصه‌ای از عشق

بر تن دارد.

اما

در میان همه‌ی فصل‌ها،

همه‌ی گل‌ها،

همه‌ی پرندگان،

همه‌ی زبان‌ها،

همه‌ی آدم‌ها

و همه‌ی عشق‌های جهان،

تویی که عشق من هستی.

پاییز رنگی:الیاس امیرحسنی

پاییزدوباره نغمه خوان می آید 

با بارش ابر ازآسمان  می آید

پاییز که عید عاشقان می باشد

با ناز وادا وبا خزان می آید


پاییز همیشه با صدا می آید 

با ساز وسرود وبا ادا می آید 

گلبانگ وغریو بچه ها را بنگر

پاییز پراز رنگ وردا می آید 


پاییز که سوزانده مرا می آید 

با صاعقه ورعد سما می آید

درخویش نشسته ام خراب وزخمی

پیوسته صدای یاخدا می آید


ای دوست :الیاس امیرحسنی

کجا دنبال من می گردی ای دوست

مرا دیوانه ی خود کردی ای دوست

تو می گفتی که گرمی مثل آتش

ولی دیدم که با ما سردی ای دوست

ندارم فکر بد در باورخود 

که تو مردی نه که نامردی ای دوست

گمان می کردمت درمان دردی

تو خود مستوجب سردردی ای دوست

مراکشتی ، رها کردی و رفتی 

نیافکندی نسیج  زردی ای دوست

ندارم دیگر از تو انتظاری

تو در رفق و محبت طردی ای دوست

خطابت می کنم ای دوست الیاس

تو آزردی مرا آزردی ای دوست


خواب :الیاس امیرحسنی

وچه خوابی قشنگ می دیدم 

همه را شوخ وشنگ می دیدم 

آهویی چست وچابک وچالاک

در پی اش یک پلنگ می دیدم

بارش برف بود واین زیبا 

پویه برصخره سنگ می دیدم

صلح باید که صلح آبادی است

حاسدان را به جنگ می دیدم 

رفته بودم به قهوه سویی سرعین 

همه جا را فرنگ می دیدم 

در شورابیل و پارک ودریایش

کوسه با چند نهنگ می دیدم 

خور وخوابت به خیر وخوبی باد

که من الیاس را زرنگ می دیدم






پاییز عشق است :الیاس امیرحسنی

از تابستان

 عصرانه اش را دوست دارم

از زمستان

 شب نشینی 

وشب چره اش را 

انار و سیب وپرتقال

توت خشک وکشمش و نخودچی اش را

از بهار

 عید و 

آجیل و شیرینی ولباس نواش را دوست دارم 

و از پاییز 

مهر وآبان و آذرش را 

درختان را با برگ های رنگارنگ

کوچه ها را با غوغای شاگرد مدرسه ای ها 

کلاس را با برپا گفتن و بفرمایید معلم 

پاییز در یک کلمه خلاصه می شود

عشق

پاییز عشق است 


باران ۸:الیاس امیرحسنی

می روم در زیر باران تاکه خیس وتر شوم

شامل الطاف ورحمت گشته صاحب فرشوم

بهترین هنگام می باشد که هرچه شیخ گفت

مثل پیران نود ساله تماما کر شوم 

ابله واحمق شو و از هرچه برخوردار شو

ترسم ازدزدی ولی خواهم به اقران سر شوم

من آنیموسم به آنیما فشار آورده است

بعد از این باید چو دیوان نر شوم 

عاشق باران وابرم عاشق پروانه گل

سودی از اینها نیایدعاشق خنجر شوم

دوست دارم درره میهن وطن ایران خود

گرچه شعرم طنز هست پرپر شوم

نام من الیاس ودارم اشتیاق دیدنت 

ای فدای حاج حسین واکبر و اصغرشوم


نان شعر :الیاس امیرحسنی

شعر نان نمی شود 

گرچه همچو آب هم روان شود 

شعر نان نمی شود 

دست کم برای شاعرش 

می کنی قبول ؟

_نه نمی کنم 

مولوی برای خیل بی شماری از بشر 

نان خوب پخته است

_برای خویشتن چطور؟

من شنیده ام شاعرزمان ما 

مهدی برادران

خانه هم نداشته ،بوده مستاجر تاتمام عمر

تازه شعر گاه داده سر به باد 

فرخی و عشقی هم نمونه اش

_هست درست ولی در زمانه ای 

شاعران زرگرفته بار اشتران نموده اند 

_آن زمان گذشته است 

خوب ولی برای دیگران ،ناشران وناقدان و باز دیگران 

بد نشد تمام 

_برهمان عقیده ام

شاعران نان شعر خود نخورده اند

نان به دیگران سپرده اند


زندگی:الیاس امیرحسنی

کوزه ام شکست و
هرچه آب داشت
ریخت بر زمین
آبش ،آب زندگی
رفت از کفم تمام
حال زندگانی ام
زندگی که نیست
زنده بودن است