دلم تنگ است برای شهر سردشت
برای کوه و باغ و رود و گلگشت
واوان ،بی شاسب گورانگان زیبا
به یاد آغلان اشکم روان گشت
نلاس و کوچه ها و کدخدایش
برای مسجد و سرسبزی دشت
لباس کردی و شال قشنگش
به سرچاوم به زور ممنون سرِ گشت
به یاران قادری ،صالح ،عزیزی
رفیقی هم که بود اوبومی رشت
دلم خواهد که روزی باربندم
رسم بر شهر زیبا ساعت هشت
بیا الیاس بعد از قرب چل سال
تورابینم به شهرستان سردشت
ای کوه کمرسیاه زیبا
آورده ای ام دوباره اینجاتصویر پاییز
برگ درختان ارغوانی ،قهوه ای زرد
خش خش خِرش خش
جاروبگر باد
جاروبگر دستان پینه بسته ی مردان رفتگر
غوغای فرزندان دانش
صبحگاه ونرمش
بوی کتاب و دفتر وکیف
تعطیلی ظهر
گرمای خورشید بعدازظهر
پاییز رنگارنگ زیبا
پاییز رنگارنگ زیبا
می وزد بادی ملایم
میکنم من فکر دائم
چیست لازم چیست لازم
کاش بود آن ماه پیشم
می زدم از بیخ ریشم
داشت چند ملیارد فیشم
کاش می شد با هر انگشت
یانشد با هر یکی مشت
پشه ی خونخوار را کشت
امشب اورا بازدیدم
آهی از این دل کشیدم
باز از خوابم پریدم
کار دنیا هست دیگر
خان والا گفت جیگر
بود باید یک بازیگر
بس کنم این ژاژخایی
ای گل زیبا کجایی
منتظر هستم بیایی
شب شغالان زوزه دارند
روزها دنبال کارند
با کسی کاری ندارند
این هم از احوالم اینجا
گریه کردم بیر دویونجا
جانسور هم رفت بونجا
گویلوم ایستر سنیلن عالم بالایه گلم
توتام او اللرینی عرش معلایه گلم
هوسیم وار دولاناک روضه ی رضوانی بیله
دیزین اوستونده باشوم جنت رویایه گلم
قوجاقا آل منی تلواسه دن آرامشه سال
بوعبادتدی اوزی یوخ کی مصلایه گلم
کوسموشم آما داهاسندن وباروشمویانام
اوندا نابوسه وئرن بلکه مگر رایه گلم
کیم دییب دیر گله بیلمم قوجایام
ایگید اولام چاقوران طور تجلایه گلم
من سنین قاشلارینی گوردوم وخطاط اولدوم
هنر استادی سنن اذن آلام امضایه گلم
بو گزللیک لر آقا، الیاسی شاعرائله دی
اوخویا شعرینی منده اونا ماوایه گلم
ترجمه:
دل من میخواهد با تو به عالم بالا بیایم. دستهای تو را بگیرم و به عرش معلی برسم. آرزو دارم که حتی در باغهای رضوان (بهشت) نیز با تو بگردم. با سرم روی زانوی تو، به بهشت رؤیاها بیایم. مرا در آغوش بگیر و از اضطراب به آرامش برسان. این عمل خود عین عبادت است، نیازی نیست که به مصلا بیایم. قهر کردهام، اما دیگر با تو آشتی نمیکنم / مگر اینکه ده تابوسهام بدهی، شاید آن وقت به رضایت (آشتی) برسم. چه کسی گفته است که نمیتوانم بیایم، چون پیر هستم؟ / جوانمرد و دلاورم، اگر دعوت کنی به طور تجلی میآیم. این زیباییها، آقا ، الیاس را شاعر کرد / وقتی شعرش را بخواند، من هم به (مأوا/پناهگاه/خانه) او میآیم.
ترجمه با :هوش مصنوعی
مادگر نیستیم شما باشید
در پناه خود خدا باشید
از ریا کار و زاهد خودبین
از زمین تا سما جدا باشید
خواهشی می کنم زمحضرتان
گاه گاهی به یاد ماباشید
غالبا شاد باشید وخنده کنید
یعنی اصلا که ناقلا باشید
از کسانی که اهل غوغایند
متنفر تر از بلا باشید
اکبر عبدی خدا تو را خوانده
متنعم درآن سرا باشید
تسلیت بر به خنده وشادی
یاس الیاس را نوا باشید
با یاد گل سرخی آمد غزل این گونه
بیهوده چه می جنگی بود از ازل این گونه
از هر چمنی یک گل آوردی و بنشاندی
شهد وشکر آوردی کردی عسل این گونه
دارم زتو خواهش من لطفا بپذیرحتما
دور از نگه اغیار بنشین بغل این گونه
وقتی که تو می گویی اخلاق بدی دارم
این گونه نبودم که گشتم بدل این گونه
آه ای دل دیوانه خواهی شوی افسانه
گویند چرا کردی آخر عمل این گونه
درمان تو باشد این آیی زخودت بیرون
مغروق خیالاتی گفتم مثل این گونه
الیاس تو را دیدم درباغ که می خندی
با خنده بمیری کاش آید اجل این گونه
می خواستم دوباره
بیایم
ولی دگر
بگذار بگذریم
وقتی نشد نمی شود
و
وقتی نبود، نیست
حالا که این طور است
بگذار بگذریم
یک عمر ارادت و
خدمت نداشت سود
آن سان محبت و
این سان التماس
بگذار بگذریم
باید تو عاقل و فرزانه
باشی و
اهل خدا و دین
من هم کسی چو
فلان خائن نژند
بگذار بگذریم
باشد کباب و مجلستان
روبه راه وما
علاف کوچه ها
این دل کباب شد
دگر این سان نگو پسر
بگذار بگذریم
گیرم که هیچ کس
ندارد مرا قبول
اما خودم که خودم را شناختم
من اوستاد اذیت کشیدنم
بگذاربگذریم
ما ساده ایم و نان سیاست
نخورده ایم
خورجین خود زمال کسان
پر نکرده ایم
اما حقیقتا به شما غبطه
خورده ایم
بگذار بگذریم
یک بار دیگر اگر
آمده بودم به این جهان
راهی به جز از راه عاشقی
کاری بدون استرس و اضطراب
بر می گزیدم برای خود
حالا که آخر کار است
بگذار بگذریم
انجیر سیاه باغ ما شیرین است
عشقم به تو ای حبیب من دیرین است
دیشب که به خوابم آمدی خندیدی
تعبیر کتاب ابن سیرین این است
هرچند که زندگانی ات شاداب است
گردد به توبی وفا چو روس وچین است
باشد نظر زهره ،شوی شهره ی شهر
اما نگران ستاره ی پروین است
خواهم که به روی شانه ات بنشیند
کآن طایر شاهانه ما شاهین است
کاری نکن از دست تو غمگین گردم
بنیان کن زندگی بدان نفرین است
الیاس الهی که نگردی محتاج
ازآن لب تو منتظر آمین است
ای رفیق روز و شب هایم قلم
ای بیان رنج و تب هایم قلم
توتم من هم تو هستی خوش نگار
ای زبان حرف لب هایم قلم
یادگار از ما بماند این کلام
من غلام با ادب هایم قلم
هان بپا خیز و قیامت کن بپا
چون که دنبال طلب هایم قلم
لا بشی من آلاء را نویس
پیرو دین عرب هایم قلم
بامسبب کارها آسان شود
کم در افکارسبب هایم قلم
از علی الیاس هم غافل نشو
عاشق آن لب رطب هایم قلم