ایلیا جان ایلیا جان ایلیا
منتظرهستم سرکوچه بیا
موقع ناهار باهم می خوریم
آش ترشی یا خوراک لوبیا
مثل من آیا توهم عاشق شدی
بر شیرینی هارولت با زولبیا
دیت اول باتو در اردیبهشت
یک سفرداریم تا اسپانیا
گر که باتو بودم وباران گرفت
می رویم زیر همان اقاقیا
دانی آیا با چه چیزی دشمنم
آن دورویی هست و سالوس و ریا
خوب شد الیاس توشاعر شدی
دعوتت کردم بیا آنتالیا

دیگر از پاییز دل باید برید
انتظار رویش گل را کشید
کور بادا آن دو چشم ناکسان
از حسودی، ما دورا باهم ندید
فکر نمی کردم تو جا خالی کنی
کار مارا سخت کردی ای یزید
خوب فرموده است مولامان علی
از گروه جاهلان دوری کنید
کار دنیا را به دینداران سپار
عاقلی کوعشوه ی دنیا خرید
قصه ای گویم برایت از امید
موسم شادی فرا خواهد رسید
آفرین بر حضرت الیاس ما
رفت وازخوبان یکی را برگزید
من که بهر دیدن تو سرکشم
از غم قهرت اذیت می کشم
توبرایم هیچ می دانی چه ای
مثل قندی ونباتی ،کشمشم
گفته ای تو مثل مجنونی بله
خوب گفتی خوب من من مثلشم
دیده ای حافظ چه زیبا گفته است
نیست چیزی که غلام هرششم
این بود شوخی که باتو کرده ام
من فقط گرد گلم در گردشم
او نمی خواهد مرا باشد چنین
کم نمی گردد ولی از ارزشم
بارالها دست مارا هم بگیر
دست الیاس بابای آرشم

پاییز مرا به یادت انداخته است
برگ است که بر راه توپرداخته است
می آید و می آیدو در قلب انار
صد دانه گهربه نام من ساخته است
درقلب تو آشیان ندارم
پول وپله ودکان ندارم
دارند همه دنا وتیبا
پیکان جوان ،ژیان ندارم
گفتم که بیا بمان وفا کن
الماس ،طلا، برلیان ندارم
نه گربه نه سگ ونه کبوتر
یک لعبت بی زبان ندارم
در کار دلار و سکّه مردم
درجیب ده تومان ندارم
لعنت به وجود شیخ وآخوند
بیکارم و آب ونان ندارم
الیاس تورا کنند اعدام
مُردم بخدا که جان ندارم

می تراود اشک از چشمم مدام
بر کدامین کار خود گریم کدام
معصیت کارم خداوندا ببخش
بنده ام یارب تورا قولم غلام
رهروی گم کرده راهم ای خدا
با خطاهایم درافتادم به دام
گفته بودی چشم ودل را پاک دار
مرتکب گردیده ام فعلی حرام
روح من را می خورد این کارها
گویی افتاده است بر جسمم جذام
آمدم تاپاک ونورانی کنی
از گناهان وسیاهی و ظلام
باردیگر بنده ی خود را ببخش
برتو بادا هرزمان از من سلام

ای ماه من ای ماه من ای ماه
روشن بود از نور تو این راه
من رهگذری خسته ی خوابم
ترسم که روم راست ته چاه
دستم به تو هرگز نرسد حیف
هی میروم ومیکشم هی آه
می خواستمت از بن جانم
ای درنظرم خوب ترین شاه
لطفی کن و یک گو شه چشمی
بنما به من غافل گمراه
دارم زتو امید که آیی
باشی به کنارم چویک همراه
الیاس تو را دوست ندارد
دیوانه ی بی کله ی خودخواه

گل نیلوفرم همراهی ام کن
بسوی آسمانم راهی ام کن
بیا بالم بده پرواز گیرم
اگر خواهی کبوتر چاهی ام کن
بیا سرّ خلوص و وحدتم بخش
بیا،لالم کن وچون ماهی ام کن
ببر تا اوج ها تا قله ی قاف
مرا شاهین دوش شاهی ام کن
بیا دستم بگیر وکن هدایت
به دور از این همه گمراهی ام کن
گرفتارم گرفتار رذایل
رها از فکرهای واهی ام کن
گل نیلوفرم الیاس خواب است
بپیچانش ببر درگاهی ام کن

قبل مردن آمدم خودرا زیارت می کنم
شاعری ایرانی ام دل را عمارت می کنم
دل همان عرش خداوند جلیل قادراست
قلب ها را باهمین اشعار غارت می کنم
قلب من مانند یک آیینه صد قطعه شد
ظلم وآزارم ببخشا گراشارت می کنم
حرف هاراکلمه هاراجملگی بستم به هم
خون دل را در دوبیتی ها عبارت می کنم
تاکنون دیوانگی هایم تحمل کرده ای
عذر می خواهم که برنفسم امارت می کنم
تو چنان خوبی که می بخشی خطاهای مرا
گرچه با دیوانگی هایم جسارت می کنم
کاش می رفتی توای الیاس راحت می شدیم
می روم آری که احساس اسارت می کنم