عاشق منم و به درد خوگر شده ام
در مدرسه ی عشق رفو گرشده ام
خونین جگرم زدست آن سنگین دل
با این همه باز جست وجوگر شده ام
اگر آدم ها ذره ای از آن چه
در دل یکدیگر می گذرد
با خبر می شدند
همه از هم فرار می کردند.
تنها عاشقان حقیقی می ماندند
که دست در دست هم
نگاه در چشم هم
می گفتند و می خندیدند
واز مصاحبت باهم لذت می بردند.
متبرک است زبانم به ذکر نام بلندت
تو پادشاه حسنی و بنده غلام موی کمندت
نشسته ای به کنارم نشسته ام به کنارت
نوشته ام به خطی خوش کلام قافیه بندت
زتو بزرگی و رفعت زمن تکبر و نخوت
ببخش عربده ها را بدان هوای سهندت
کنون که غرق گناهم زخویشتن گله دارم
بسوز جمله گناهم به آتشت چو سپندت
اگرکه می رود از دست زمام نفس پلیدم
نما تو کنترلم که منم اسب سمندت
بگیر دست مرا که خطای من شده بسیار
ببر پیش خودت گر که می شوم پسندت
دل همه را من شکانده ام به بدی ها
مگو مگو توای الیاس با آن غم لبخندت
آخر پاییز آمد
جوجه هایم را شمردم
سیصد و هفتاد تا
برخی از این جوجه هارا می شود بریان نمود
بعضی از آن ها شود جوجه کباب
اندکی را می شود تو پر نمود
چندتایی هم علیل اند و مریض
سوپ جو هم می شود پخت وبدین ها داد خورد
جوجه هایم خوشگل اند
زرد و آبی وسفید
سرخ و سبز ند و مفید
جوجه ها را دوست دارم
نیستم من نا امید
سفره ای امشب مهیا می کنم
عکس ها را باز پیدا می کنم
با شب زلف تو با یلدای خود
شعر چشمت را نجوا می کنم
رانده ام غم را زشهر قلب خود
شادی ام را باتو امضامی کنم
تاکه باشم عاشق مختص تو
خویش را درجمع رسوا می کنم
مطمئن باش ای عزیز مهربان
غم بمیرد جشن برپا می کنم
امشب انگاری توهستی پیش من
درکنارت شور و غوغا می کنم
گفته ام الیاس تنها نیستی
در خیالت خویش را جا می کنم
یلدا شب آغاز زمستان آمد
نوبت به تمام می پرستان آمد
ای قوم به جان آمده از جور فلک
شبهای سماع جمله مستان آمد
نقل شب عاشقان بده ای ساقی
پرکن قدحم نور شبستان آمد
فرزند به دیدار پدر نایل شد
دیوان به کف حافظ به دبستان آمد
مادر به تفال صفحه ای را بگشود
غم رفت و گل وسبزه به بستان آمد
دانه شد انار ولب یارم قرمز
به به چه صدایی زگلستان آمد
خاقانی و سعدی ونظامی الیاس
شهنامه بغل رستم دستان آمد
مرا خوشحال کردی با نگاهت
به قربان جمال و روی ماهت
کنون دیگر نمودم اشک خود پاک
پریشانم نکن با تیر آهت
تو را دیدم دلم یاد خداکرد
خدا را با تمام جان صداکرد
خداوندا نبینم من غمش را
درحقت بهترین ها را دعا کرد
به مانند گلی زیباترینی
به قد وقامتت رعناترینی
شبیه ماه می ماند رخ تو
خیالی خوابی و رویا ترینی
رفتی کجا تو ماندی ای بی وفا گل من
با من چرا نماندی ای بی وفا گل من
من شاعر تو بودم آواره ی تو بودم
دیگر چرا نخواندی ای بی وفا گل من
شد غصه ها فراوان ماییم زار ونالان
مارا چرا پراندی ای بی وفا گل من
دادی شرابم اول مستم نمودی اول
ساغر چرا شکاندی ای بی وفا گل من
بازآ دوباره باز آ شادم نما نگارا
گیرم مرا تو راندی ای بی وفا گل من
تقصیر من نمودم که عاشق تو بودم
اما توهم گزاندی از بی وفا گل من
حالا که پیر پیر م هم خرد هم خمیرم
بر خاکمان نشاندی ای بی وفا گل من
الیاس گفت ترانه این هم یک نشانه
ما را کجا کشاندی از بی وفاگل من
ای مهربان
وه که به یادم تویی ای مهربان
مشق مدادم تویی ای مهربان
درس وکتاب و قلم ودفترم
فکرنهادم تویی ای مهربان
"دلخوش گرمای کسی نیستم "
پشت وعمادم تویی ای مهربان
از همه من دست کشیدم فقط
قوم و قبادم تویی ای مهربان
سیل غم ار حمله کند بنده را
سد وسدادم تویی ای مهربان
شاعر بی علم و شهودی نی ام
علم و سوادم تویی ای مهربان
هرچه بگویی بکنم طاعتت
شیخ و مرادم تویی ای مهربان
دلبر الیاس تویی با وفا
قلب و فوادم تویی ای مهربان
من غمت را می خورم غمگین نباشی
باچنین عاشق تو سرسنگین نباشی
غیر از آن شیرینی عشق تو جانا
هرچه خوردم زهر شد از جام مینا
عاشقان بر روی آتش رقص کردند
عشق خود را مختص یک شخص کردند
عاشقان از هرچه جز عشقش گذشتند
جز خدا و عشق از آتش گذشتند
عشق آنان را بکشت وزنده شان کرد
دل پراز امیدو لب پرخنده شان کرد