کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

عشق:الیاس امیرحسنی

امروز می نویسم شعری که جاودانی است
دروصف آن گلی که خورشید آسمانی است
مجذوب   خود   نموده  قلب فسرده ام را
آنکه تشعشعاتش در رنگین  کمانی  است
درقلب من نموده روشن چرا غ   خود   را
موسای کوه طورم  آواش  لن ترانی است
هرشب به یادرویش چشمم به آسمان هاست
یاد حبیب بودن موجش کهکشانی است
هرچند پیر وزارم وقتی سخن از عشق است
قلبم چو کوه  تفتان در آتشفشانی است
گر  یاد  ما نمودی  روزی  و  یا  زمانی
گو باد تا رساند تاخیرت از جوانی است
الیاس دیدمت من از عشق می نگاری
بنویس ای عزیزم این عشق زندگانی است
 

آخر پاییز:الیاس امیرحسنی

رسیدیم آخر پاییز
وآن برگم که افتادم
به زیر پای عابرها
خودت دیدی که جان دادم
طبیعت هرچه را می پرورد
نابود می سازد
مرا این نازکی و عاشقی
دادست بربادم
بهار ای آرزوی سبزی ام
بشنو تو فریادم.


مرثیه ای در سوگ معلم عزیزم:الیاس امیرحسنی


بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به روح پر فتوح معلم عزیزم مرحوم حاجیه خانم دکتر فاطمه یاوری رضوان الله تعالی علیها
شنیده ام که رفته ای
به دورها و دورها
معلم عزیز من
ببین تو شوق و شورها

دوباره مهرماه شد
ولی تو نیستی چرا
سفر به خیر رفته ای
به نزد حضرت خدا

من و تمام بچه ها
که درس خوانده ی توایم
همه همه همه همه
همه بچه ی توایم

غروب تو غروب نیست
توخود چراغ دانشی
تو زنده ای نمرده ای
به هر کلام و خوانشی

به یاد مانده درستان
کلام پر وضوحتان
بهشت جایگاهتان
همیشه شاد روحتان

نمی دانم از کجا شروع کنم
اما نه بگذار از اینجا شروع کنم : هو معکم اینما کنتم هر کجا که باشید خدا باشماست .
تنها همین جمله ،تنها همین آیه برای سعادتمندی تمام زندگی های بشری کافی است .اگر همه ما به این آیه عمل کنیم و هر لحظه و هرآن درحضور خدا باشیم دیگر از چه چیزی خواهیم ترسید .دیگر چگونه در محضر او گناه خواهیم کرد .
کاش دفتر املاهای کلاس چهارم و پنجمم را نگاه داشته بودم تا جملات قصار و سخنان ناب بزرگانی را که مرحوم حاجیه خانم دکتر فاطمه یاوری رحمه الله تعالی علیهادر پایان املاهایم برایم نوشته بودند را برایتان بخوانم .
هرکدام از آن جمله ها می توانست پایه های یک زندگی سعادتمندانه وپراز صفا و انسانیت را بنیان گذارد .
جمله ی دیگر انی لا اری الموت الا السعاده ولا حیاه مع الظالمین الا برما بود
سخنی از مولای آزادگان که گفت اگر دین ندارید آزادمردباشید.
وجمله ی دیگر ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه و بسیاری دیگر از جمله های زندگی ساز که اکنون در خاطرم نمانده است .من نیز آموخته بودم که درپایان املاهای شاگردانم بنویسم .
هرچند همواره به یاد این استاد عزیز و ادیب دانشمند بودم اما از سال ۶۱ به بعد سعادت دیدارشان نصیبم نشد و هزاران افسوس که اینک در سالگرد کوچشان ازاین جهان فانی در مراسم بزرگداشتشان شرکت نموده ام و به نمایندگی از همه ی دانش آموزانشان به خانواده های محترم ومعزز یاوری و مجتهدی تسلیت می گویم و خاطر نشان می کنم که یاد و خاطره ی این معلم بزرگ و استاد ارجمند همیشه جاودان خواهد بود و ما هیچگاه فرامو ششان نخواهیم کرد.
برای من سخن گفتن در برابر فرهیختگان ساوجی که اکثرشان استادانم نیز بوده اند بسیار سخت است اما نکته ای را خطاب به دانش آموزان و دانشجویان وشاگردان استادم وهمه بگویم :هرچند که شما احترام کردید و مشکی پوشیدید ودر سوگ این بانوی فرهیخته اشکتان جاری شد اما همه ی معلم ها سعادت جامعه ی انسانی و سلامتی وشادی شاگردانشان را می خواهند .پس مبادا زیاد غمگین بمانید که آنان دلشان چنین نمی خواهد .
والسلام و علیکم ورحمه الله و برکاه

الیاس امیرحسنی شاگرد کوچک شما

غم نخورم هیچ:الیاس امیرحسنی

بگذار رهاباشم و آزاد
نه فکر تو باشم
 نه فکر فلان چیز
نه فکر گذشته
 نه فکر پسین روز
هرچیز که خواهد
 بشود گوبشود
غم نخورم هیچ
بگذار که
 بیهوده بخندیم
بگذارکه
 بیهوده بخوانیم
بگذار که
بیهوده برقصیم
با آن همه غم
 با آن همه غصه
با آن همه گریه
مارا چه شد حصه
نه فکر زمان باش
نه فکر جهان باش
نه فکر فلان ابن فلان باش
آزاد ورها باش
وبگو هرچه که خواهد بشود
غم نخورم هیچ.

چند شعر طنز: الیاس امیرحسنی

دلتنگ توام پیامکی رابفرست
از عشق بگو سلامکی رابفرست
حالا که ز لبهات عسل می ریزد
محتاج توام سهامکی را بفرست


پیر مردی ترک چشمش درد داشت
از غم ودرد گونه هایی زرد داشت
گفت خانومش برو دکتر دگر
ما که غمخواری نداریم اطرافت نگر
با عصا رفت و به درما نگه رسید
پیش دکتر رفت و این هار اشنید
چشمت آستیگمات دارد پیرمرد
می نویسم عینکی رنگ لاژورد
پیر مرد آمد به خانه خسته زار
خانمش پرسید از پایان کار
گفت خانم : علت دردت چه بود؟

.....‌.


مردی آمد  سوار مترو شد
صندلی چونکه یافت  رهرو شد
 گفت الان چطورشوم مشغول
بهتر است در بیاورم بامبول
چون که از سرعت قطار می کاست
او زجایش به فور بر می خاست
همه سویش هجوم می بردند
ولی آن ها چه گول می خوردند
در می آورد زجیب موبایلش
می نشست او دوباره در جایش
بار دیگر وبار دیگر هم
تابه آخر شد آن فضا درهم
گفت مردی: آقا مرض داری ؟
گفت آری تو هم غرض داری؟
اینچنین بود قصه ی این مرد
هست آری به مترو چوخ نامرد



خواهم سخنی بگویم اما

........



رفیقی دارم او تعریف می کرد
که در یک روز پاییزی هوا سرد
نمودم دعوت از یک همکلاسی
بیاید خانه ی ما بی هراسی

.......


زمانه آی زمانه آی زمانه
بخوان بامن تو هردم این ترانه
که دنیا برمراد کیست جانم؟
خرانه آی خرانه آی خرانه


گفتم که مرا بوسه بده از دو لبت
گفتا که زنم به لنگه کفشم کتکت
گفتم که مگر بوسه چه عیبی دارد
گفتا که برو بفهم حرف دهنت



من از تو صفا،صفا صفامی خواهم
یک ذره وفا، وفا وفا می خواهم
گویند که با، خنده شفا می بخشی
من ازتو شفا ،شفا شفا می خواهم 


نشد فرصت که در غزه بجنگیم
برای این که ما اینجا پلنگیم
اگر چاپیدن مردم گذارد
به دست غزه ای ها قلوه سنگیم


گیر کرد در برف و یخ یک اتوبوس
بود دربین مسافرها کسی بسیار لوس
گفت راننده همه پایین که زنجیری زنیم
بعد از آن فورا حرکت می کنیم
گفت آن مردک ندارم حال پایین  آمدن
در همین جا بنده سینه می زنم



ای ساقی گل در زمین
نگذار مارا دل غمین
بشتاب سویم نازنین
رفتی به افغان یا که چین 






فریاد از این کله ی تاس و کچلم
انداخته بدجور مرا در هچلم
الان زنم گفت که خاموش نما نور سرت
ای وای خدایا همه کردند مچلم


چون که وارد شد پلیس رهنما
درخیابان ظفر نزدیک ما
گفت ای پیکان مال عهد بوق
این چه طرز پارک می باشد قدوق
برپرایدی گفت آهای ای پراید
مایه ی کشتار جمعی رو به ساید
چون که چشمش دید آن  پورشه را
گفت با نرمی عزیزم تو چرا ؟


به سلامتی آن مرد
که بدید همسرش را
که سرشک دیده کرده
به رخش چو سیل جاری
قدمی به سوی اورفت
ونشست رو به رویش
ونمود اشک او پاک
که نکن گریه جانم
واگرنه پاک گردد
بزکت میکاپت ای زن
نگذار بچه ها را
که کنند از تو وحشت 

رفت مردی سوی مسجد با وضو
تا کند با حضرت حق گفت و گو
چون نماز دسته جمعی شد تمام
شد زمان صحبت شیخ و امام
گفت ملا مردمان ای مردمان
ما گنه کاریم بی شک بی گمان
پس همه باید که زاری ها کنیم
لطف حق را در زمین جاری کنیم
پس همه با گریه از درگاه حق
بخششش خواهیم ،گردیم مستحق
ولوله گردید در مسجد به پا
ناله ها کردند مردم ای خدا
لیک آن مردی که در این قصه بود
زورها زد گریه اش نگرفته بود
گفت مردی که بغل دستیش بود
من به جایت خواهم از رب ودود
تا که مارا از کرم بخشاید او
شد روان از چشم هایم آب جو
لیک لطفی کن دگر زوری نزن
بوی گ.....ت کرده حال ما حزن 


وای از این سادگی


بود مردی ساده  قوچی داشت فربه پرشکوه
بسته بودش پشت خر می آمداواز پشت کوه
گردن قوچش نشانده با چه شوری زنگوله
باصدایش مطمئن می شد زراه و محموله
قصد او رفتن به شهر و بیع بود وهم شری
هرکه باشد ساده ،گویندش مگر آیا خری؟
یک گروه دزد بودند در کمین ساده مرد
گوش کن این داستان ،داستانی پر ز درد
آمدند آهسته پاورچین آن دزدان بد
تا به نزدیک خر وقوچ جناب پیر مرد
بازکردند از سر قوچش آن زنگوله را
جان من بنگر تو دزد و حیله را
زنگوله بردُم خر بستندو  قوچ او پرید
وای بر آن کس که فرجام عمل هارا ندید
خر دمش را چون تکان می داد می کردش صدا
هم خر و هم مرد ساده بی خبر از ماجرا
چون کمی پیموده شد ره آمد از آن ها یکی
ای پدر زنگوله بستی بر دم خر ویحکی
گفت قوچی داشتم من بسته بودم پشت خر
گفت دیدم  قوچت آقادست مردی  بی پدر
 می شوم من بر خر تو پاسبان توبا شتاب
رو بدان سو تند و قوچت را بیاب
پیر مرد ساده   خر بر او سپرد
درپی قوچش دوان ره می سپرد
هرچه گشت او چیزکی پیدا  نبود
خسته و نالان چو آمد آن خرش هم رفته بود
رو به سوی ده پشیمان رو نمود
دید مردانی کنار چاه در حال شهود
گفت ای مردان کمک بر من کنید
هرچه بود از دست دادم جان من روشن کنید
دزدکان بی خدا و بی حیا و نابکار
پیر مرد ساده را   کردند خوار
ای پدر ماکیسه ای پرزر ودرها داشتیم
ما زبیم دزد ها آن را به چاه انداختیم
رو در این چاه و بیاور کیسه را
پر کنیم از زربرایت کاسه را
پیرمرد ساده کندش جامه را
بین تو رسم دزدِ خود کامه را
پیر مرد ساده دل در چاه رفت
آن لباس و جامه اش هم راه رفت
دز د ها در کار خود ماهرشدند
بهتر از هر حیله گر ظاهر شدند. 




امشب شب میلاد گل نسترن است
بوی خوش گل های بهشت عدن است
زهره به سماع ورقص مشغول شده است
خوش خنده ی الیاس امیرحسن است


یک جوانی در حدود سن سی
عاشق یک دختری شد مدرسی
یک شبی رفتند تا صحبت کنند
آشنا گردند و خوش الفت کنند
دختر از آقا چنین پرسش نمود
_دست برزن که نمی آری فرود؟
-خیر اصلا نیستم من این چنین
بشکند دستی که پردازد به این
_گفت خانم دستت آیا کج که نیست
گفت آقا هرگز هرگز،نمره بیست
_گفت دختر نیستی معتاد و لش
-گربمیرم بهتر از حال پلش
_چشم بر ناموس مردم بسته ای
_ما نداریم هیچ همچون رسته ای
راستش را بگو عیبت چه هست؟
مشکلم تنها دروغ گویی ام است


یک دو سه خنگی سوار یک تاکسی شدند
شست راننده خبر داد این مسافرها کی اند
ذره ای حرکت نکرد وگفت اینجا مقصد است
ما رسیدیم ایستگاه  وکرایه نه صد است
اولی دادش کرایه شد پیاده در سکوت
شد پیاده دومی آرام مثل عنکبوت
آخری زد پشت راننده عموجان ای عمو
این قدر آقالطفا لطفا آقا تند نرو



رزمنده ای به جبهه پشت بی سیم گفتا
من پنج هزار عراقی کردم اسیر اینجا
فرمانده اش به او گفت احسنت بارک الله
بردارشان بیاور تاپشت جبهه یاالله
(رزمنده گفت )
اینها من را نمی گذارند تا که بیایم آنجا
لطفا شما بیایید با توپ و تانک و دوشگا

ایلیا:الیاس امیرحسنی

در مسیر این جاده می روی و می آیی
یاد من فراوان کن می رسی به هر جایی
یک زمان توقف کن شهر رازقان یک صبح
میل کن به آرامی قهوه ای و یا چایی
گرچه نیستم دیگر نام من درخشان است
دردرخت و آب و گل  بینی ام چو بامایی
یک نظر به این سو کن تاببینی ام چون کوه
رفته ام ولی ماندم صخره ها تماشایی
راز مانمی دانست آن که ریشه ی ما زد
دست بر نمی داریم تا نتیجه ی غایی
لاف ها زدی اما هیچ هیچ هیچی تو
بس کن ای پسر آخربشنو کوس رسوایی
آمدم من از این را ه دیدمت تو راایلیا
می کنم نظر هرجا مثل سایه پیدایی

کمک:الیاس امیرحسنی

گدایی چلاق وبه لکنت دچار
سری زد به دکان حاجی دلار
بگفتا که کُوکُو کُکُوکُو کُکو
دکاندار گفتا که کُت خواهی عمو
دوباره بگفتا  کُکُوکُو کُکُو
دکاندار گفتا کلاه خواهی بگو
گدا گفت: کُکُوکُوکُکُوکُو کُمک
بیاورد سیبی: ندارد نمک
گدا منتظر بود پولش دهد
نه سیب آورد روی دستش نهد
گدا گفت دَدَه دَه دَده دَه دَده
دکاندار گفتا که خواهش دَده
گدا دید حاجی بود لوس لوث
در آخر بگفتا دَدَه دَه  دَیوث

آرامشگاه آغوش: الیاس امیرحسنی

نکردم لحظه ای یادت فراموش
ولیکن بلبلت گردیده خاموش
الا ای گلرخ پاییزی من
پناهم ده در آرامشگاه آغوش
شنیدم قصه ها می دانی از عشق
بگو آهسته در زیر بنا گوش
بگو از قصه های عشق ومستی
مرا کن از صدایت مست و مدهوش
چه می شد می زدیم هردو شرابی
به بانگ السلامه نوش جان نوش
دگر دیدار تو خواب و خیال است
نخوابیدم من از هجران شب دوش
بیا نگذار الیاست بمیرد
شود حالش دوباره زار و مغشوش

هیچ هیچ: الیاس امیرحسنی

 دنیا همه کارش هیچ هیچ است
در هرنفسی هزار پیچ است
دانی که در زبان ترکی
شمشیر به معنی قلیچ است
آن خوردنیی که دوست داری
در بوفه به نام ساندویچ است
آن ساعت معروف جهانی
در روستای گرینویچ است
پسوند مذکران روسی
اوف یاکه چف آن یکی کوویچ است
آن موقع نشد به تو بگویم
روشنگر ماشین هم سوویچ است
یک چیز دگر اضافه سازم
یک کلمه ی ترکی آن که قیچ است
الیاس مگر ادب نداری
لاتینی ثروت هم که ریچ است

غزه : الیاس امیرحسنی

شیلاق آتاری گور نئجه آدمکش صهیون
مست ایله ییب او اشگی بیماری و افیون
آلله هره نی بیر ایشه خاطیر یاراتیپدیر
به بکلری اولدورمگه یاراندی بو شمعون
اولدودوردی اوشاقلاری آخور هانسی گناهه
ای لعنت اوناتانیاهویا ؛ قاتل ملعون
ییخدی غزه نی تو پراقا قاتدی بو ابوالهول
تیترتدی بوتون قلبیلری ایلد ی مجنون
 دنیادا سیاست کش اکن آیری  اولایدی
 آخر بو جهاندا نیه یول گتمیری قانون
کاش بیر یولکی اولا بو دفعه غزه اولا پیروز
اسراییل اولا کامل و کامل در(ب)و داغون
الیاس دعا ایله کی انسان، آدام اولسون
باخ گور نیجه اولدوردی اوشاقلاری بو فرعون