دیدم آن پری رو را در لباس یلدایی
باز باران
یادم آورده است
زحمت های دهقان
باز باران
یادم آورده است
پشت بام کاگلی مان
بازباران
یادم آورده است
تشت و ظرف
وچک چک آن
باز باران
یادم آورده است
سیل در رود
آب جاری درخیابان
باز باران
یاد گرمای بخاری
یاد کرسی
یاد یاران
باز باران
یادم آورده است
چکمه هارا
خنده ها را
شنبه تا پنج شنبه هارا
باز باران
یادم آورده است
چترها را
رفتگرها
کارگرها
باز باران
یادم آورده است
کودک کار خیابان
شُر شُر یکریز ناودان
باز باران
یادم آورده است
خاطرات دوستان را
آن دویدن ها و پیداکردن
دالان ها را
باز باران
یادم آورده است
گِل ،شُل آن کوچه هارا
چسبش گل زیر چکمه
کفش هارا
باز باران
یادم آورده است
خنده ی شیرین اورا
روز شنبه
عینک دودی اورا
چتر رنگارنگ اورا
باز باران
یادم آورده است
خیسی دیوارها را
ریزش سنگ چین هارا
باز باران
یادم آورده است
رنگین کمان را
حرف های کودکان را
باز باران
یادم آورده است
بع بع آن گوسفندان
آن تلاش مرد چوپان
خنده های مردمان را
باز باران
یادم آورده است
غصه ها را
خستگی ها
درد هجران
باز باران
یادم آورده است
نعمت های اورا
رود و جورا
برکه و کاریز و سدرا
باز باران
یادم آورده است
کوه های پر زمه را
باغ وراغ و چشمه هارا
باز باران
یادم آورده است
اورا
آن بهاری خلق وخورا
آن نگارین شکل ورورا
بازباران
نغمه های آبشاران
دارد این پیغام یاران
زندگی را
با تمام رنج و حرمان
کن تو آسان
باش خندان باش خندان
آسمان هنگام باران
نیست گریان
هست خندان
من چرا اورا اذیت می کنم
مثل نادانان خریت می کنم
باید از او بگذرم راحت شود
عشق را صرف منیت می کنم
گیرم او هم دوست می دارد مرا
پس چرامن جاهلیت می کنم
گرکه می گفتم قربا عند انت
جور دیگرحال نیت می کنم
بود کیفیت برایم چشم تو
بعد ازاین فکر کمیت می کنم
گرچه دورم از تو ای زیبا نگار
با تو احساس معیت می کنم
بس کن الیاس این چرندیات را
خواهش از تو آدمیت می کنم
ای گل سرِ پروانه به سرهی جگری تو
مارا که ندیدی به کجا می نگری تو
مارا تو چنان کردی عوض کس نشناسد
ای خوب شهدنا که تو چیز دگری تو
با لطف صدا لهجه ی شیرین که توداری
ای شاخ نباتم تو که همچون شکری تو
صد سال پراز خنده و شاداب بمانی
یک بار نبینم که عزیزم پکری تو
خواهم که ببخشی تومرا این من نامرد
پنداشته بودم که بسی حیله گری تو
یا این که در اندیشه ؛خیالات پلشتم
گفتم نکند عشوه گری فتنه گری تو
الیاس تو آخر چه قدر ساده دل هستی
دیدم به تفریح که در چیتگری تو
تو بگو تا بروم گر نروم نامردم
تو بگو لال شوم گر نشوم نامردم
تو بگو نوش کنم زهر هلال یکبار
من اگر طاعت فرمان نکنم نامردم
تو بگو تا ببرم الفت خود از هرکس
من اگر الفت خود رانبرم نامردم
تو بگو کوچ نکن تا بروی از این شهر
بکنم کوچ و از اینجا بروم نامردم
تو بگو تیشه بزن بر سر خود چون فرهاد
بزنم تیشه به سر گر نزنم نامردم
چو تو شیرین زمانی شده ام فرهادت
تو بگو کوه بکن گر نکنم نامردم
به تو گفتم که بیایی به فلان جا الیاس
شده معلوم به من پس چه کنم نامردم
قهوه ای پوشیدنت را دوست دارم
هر سحر بوسیدنت را دوست دارم
چون نباشی می رود صبر وقرارم
پیش من خوابیدنت را دوست دارم
بوی خوبی می دهی ای نازنینم
در بغل بوییدنت را دوست دارم
در دلم روییده عشقت مثل یک گل
در دلم روییدنت را دوست دارم
در عذابم چون نشینی با رقیبم
با خودم جوشیدنت را دوست دارم
خانه را جارو نمودی گشته چون گل
این چنین پوییدنت را دوست دارم
شاعری ماهر شدی الیاس جانم
کارواین کوشیدنت را دوست دارم
شیرین من بخند
در خنده های تو
خدا خنده می زند
@@@
یلدا مبارکت باد استاد مهربانم
غمهایتان برد باد استاد مهربانم
هرگز نمی کنم من یاد شما فراموش
باشید شاد و آزاد استاد مهربانم
تو هم مارا رها کردی عزیزم
زما خود را جداکردی عزیزم
دل مااز خدا دارد نشانه
جفا کردی جفا کردی عزیزم
دیدم آن پری رو را در لباس یلدایی
ای عمه مگر خبر نداری
درقلب یکی تو جای داری
می خواند و می نویسد ای گل
درجان منی و در مداری
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شد و چشم انتظارم
بدون تو ندارد هیچ لذت
بدون تو ستاره می شمارم
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شد و چشم انتظارم
شبی با این بلندی و درازی
بیا یک ساعتی بنشین کنارم
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شد و چشم انتظارم
بیا امشب انار من شما باش
لبانت می دهد طعم انارم
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شدو چشم انتظارم
شب یلدا شد و چون آن چنارم
که دیگر هیچ برگی را ندارم
شب یلدا شد ودلتنگ یارم
شب یلدا شد و چشم انتظارم
نمی خواهی اگر پیشم بیایی
بیا بفرست عکسی یادگارم
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شد و چشم انتظارم
نه از برف ونه ازباران خبرهست
نه از دلبر که بنشیند کنارم
شب یلدا شد ودلتنگ یارم
شب یلدا شد وچشم انتظارم
کجا رفت کشمش وبادام و توتش
برای چه دگر کرسی گذارم
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شد وچشم انتظارم
شدم پیرش عصای من نگردید
نمی آید نمی آید نگارم
شب یلدا شد ودلتنگ یارم
شب یلداشد و چشم انتظارم
چو می دانم نخواهد آمد اوباز
برایش نامه امشب می نگارم
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شد و چشم انتظارم
خدا حفظت کند حالت چطور است
تو را بر روی چشمم می گذارم
شب یلدا شد و دلتنگ یارم
شب یلدا شد و چشم انتظارم
خدا پشت و پناهت باشد ای یار
تورا دست خدایت می سپارم
فلک آخر چه بازی است
دراین بازی چه رازی است
من اورا دوست دارم
که او انسان نازی است
غروب جمعه دلتنگم همیشه
شبیه صخره ی سنگم همیشه
نه دیداری نه لبخندی نه ذوقی
تو گویی آدمی لنگم همیشه
یلدا که شبی درازباشد
دروازه ی خانه باز باشد
پنهان توبیا به خانه ی ما
بین من و تو چوراز باشد
یلدا که شبی دراز باشد
مخصوص به اهل رازباشد
از سردی شب نترس اینجا
چند جرعه شراب مجاز باشد
می روی دیگر نمی مانی چرا ؟
شعرهایم را نمی خوانی چرا؟
من شدم جن و تو بسم الله من
هرزمان نیستم آنلاینی چرا؟
من مضطربم مضطربم مضطربم من
من بی طربم بی طربم بی طربم من
ترس من از این است که من را نپذیرد
من در طلبم درطلبم در طلبم من