کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی
کانون ادبی امیر

کانون ادبی امیر

اشعار و مطالب الیاس امیرحسنی

راحت شدی آخر:الیاس امیرحسنی

از یاد مرا بردی و راحت شدی آخر
با سیب کلک خوردی و راحت شدی آخر
آورد خداوند تورا بهر دل ما
قلبی  نسپردی وراحت شدی آخر
گویا که تو را خسته نمودم به کلامم
توخوب عمل کردی و راحت شد ی آخر
"هرطایفه ای کرده زما مساله ای باز
کردی تو به ما تندی وراحت شدی آخر
من تا به قیامت وفادارتوهستم
از ریشه مرا کندی وراحت شدی آخر
 اصرار مکن الیاس تورا دوست ندارد
خوردی ازآن دردی وراحت شدی آخر

ساقیا: الیاس امیرحسنی

ساقیا پر بنما جام مرا هیچ مگو
عشوه کن غمزه کن  خنده نما هیچ مگو
حبه ای از لب قندت بده تا خوش بمکم
به نسیمی و نظامی و به دیگر رفقا هیچ مگو
ساقیا چرخ بزن دوربزن رقص نما
ببر اندوه و غم و غصه ی ما هیچ مگو
ساقیا خم بشکن ساغر و پیمانه شکن 
همه را دور نما مست وغزلخوان به در آهیچ مگو
ساقیا پیرهن چاک کن و موی مرا سخت بکش
آتشم زن بکشم محض خدا هیچ مگو
ساقیا جامه ی الیاس بکن بهر گرو
مست وبی حجب وحیا پیش بیاهیچ مگو

حال دلت خوش:الیاس امیرحسنی

گل نیلوفر من حال دلت خوش
دلبر اذفر من حال دلت خوش
با تو من بازی احساس نکردم

ماه زیبا فر من حال دلت خوش



من انار قرمزت یلدا مبارک
دانه هایم لذتت یلدامبارک
دیر زی و شادزی خوب عالم
بس  فراوان عزتت یلدا مبارک


رفتم که تو حالت نشود بد خدافظ
مانع نشوم یا نشوم سد خدا فظ
مجبور نباشی که با خویش بجنگی
رفتم خداوند نگهدار توباشد خدافظ


رفتم که تو شادمان بخندی
برهرچه تودر جهان بخندی
معلق بزنی وغلط غلطان
رقصیده ودست زنان بخندی






کاوش:الیاس امیرحسنی

دیدنت حال مرا خوش می کند
در دلم شعری تراوش می کند
ای که من در پای تو گردم فدا
درپی ات الیاس کاوش می کند


خداوندا:الیاس امیرحسنی

خداوندا من او را شاد بینم
همیشه قلب    او آباد بینم
نباشد در دلش نه غم نه دردی
ز غم های جهان آزاد بینم 


برگ پاییزی ۲:الیاس امیرحسنی



بیا از عاشق خودرو نگردان
دلش را با نگاهت شادگردان
بگو که دوستش داری دوباره
بیا و نا امید ازخود مگردان




پدر 3:الیاس امیرحسنی

من پدر را بیشتر از هرکسی آزار دادم
یک هزار و سیصد وپنجاه و افزون
من شدم بیمار ومحزون
هر سالی من دوبار از او لباس نو گرفتم
کفش هایم از هفت ماهی پاره می شد
چند باری من کتاب و دفترم را گم نمودم
پول جیبی می گرفتم من از او با گریه هر روز
یک صدو شصت دفعه آمد اوکه درسم را بپرسد
نمره هایم پانصد و یک دفعه حالش را به هم زد
برخلاف میل او با نا کسان همراز بودم
درخیابان چند دفعه من کتک کاری نمودم
هفت صدو نه بار در جمع بزرگان حال او را من گرفتم
من پدر را بیشتر از هرکسی آزار دادم.

برگ پاییزی:الیاس امیرحسنی

منم آن برگ پاییزی
چه تقدیر غم انگیزی
چه خوب ای دخت پاییزی
که در من عشق می ریزی
هوا سرد است می ترسم
زدست باد می لرزم
مر ا له می کند پاها
بگو آخر توهم چیزی
مرا کاش آهویی می خورد
وطوفان تا هوا می برد
خدا دست توام می سپرد
که تا بامن بیامیزی
در آخر خاک خواهم شد
وخاک باغ خواهم شد
وخاک تاک خواهم شد
به رنگ سبز رنگم کن
بیا که رنگ آمیزی
 رنگ آمیزی

اشک قلم :الیاس امیرحسنی


اشک قلم:الیاس امیرحسنی

هنوز این کلمات از غم تو لبریزند 

هنوز اشک قلم جاری است 

بیا به ابتدای زمان برگردیم

بیا به انتها نرسیم 

بیا و جمله های مرا مرسل کن

بیا از آخر این جمله ها نقطه را برداریم

من هر زمان که به اسم تو می رسم 

پلک هایم به روی هم می افتند

بیا مسافر خط باشیم

 ادامه دارد این......

منم که غرورم تکیده گردیده 

منم که پاورقی گشتم

مرا تو عنوان کن 

سلام ابتدای محبت بود 

دگر ملالی نیست

وپاسخ یک کلمه عشق 

تازیانه بهتان بود

ادامه دارد این......

کثیر شده اضلاع عشق 

متحد گردان 

مرا به راه راست هدایت کن 

تو با نسیم خود از شاخه ها 

حمایت کن 

وچشم روزنه را بگشا

و برگ ها را به نور روشن کن 

مرا دوباره آدم کن

و جن وانس و ملک را 

وآب و آتش وخاکت را 

به یاری ام بفرست .

موعود : الیاس امیرحسنی


موعود:الیاس امیرحسنی

من عادت ندارم که مدح کسی را بگویم

ولیکن شنیدم 

کسی خواهد آمد 

وبر تشنگان آب خواهد رسانید

کسی خواهد آمد

ودیگر همه می توانند

به اندازه ی هم شاد باشند

ولی باورش سخت سخت است 

اگر هم بیاید برای کدامین بشر خواهد آمد

حساب تعدی، ستم، ظلم هایی که در غیبتش می شود

گردن کیست ؟

خدا هم که صبرش زیاد است 

وآنان که درک حضورش نمایند 

شاید آدمتر از نسل مایند

نمی دانم اما ببینید

 در شهر ما هم 

برایش همان ثروت اندوزان بازار و اصناف از عدل بیزار

جشن تولد گرفتند.